زندگینامه یک یوگی

فصل ۱
پدر و مادرم و آغاز کودکی



دو شاخص نهادی فرهنگ هندی همواره کاوش برای حقیقت و نسبت نزدیک شاگرد و گورو* بوده اند. مسیر خود من مرا به یک روحانی مسیح واری رساند که زندگی زیبایش همیشه سرمشقی جاودانه خواهد بود. او یکی از استادان بزرگیست که ثروت راستین هند بشمار میایند. وجود آنها در هر نسل سدی بوده که سرزمینشان را از سرنوشت بابل و مصر بدور نگاه داشته است.

دورترین خاطره های خودم را در یک زندگی گذشته میابم. خاطره های زلالی از یک زندگی بسیار دور به ذهنم میایند: یک یوگی* درمیان برفهای هیمالیا. این نگاه به گذشته با زبانی پنهانی به من از آینده ام خبر میداد.

حس حقارت روزگار نوزادیم هنوز از خاطرم پاک نشده. بیادم میاید که خیلی خوب به اینکه توانایی راه رفتن یا خودم را به دیگران توجیه کردن نداشتم آگاه بودم و از آن رنج میبردم. وقتی که به ناتوانی بدنی خودم آگاه شدم، حسی نیازمند و نیایش گونه در وجودم خروشان شد. زندگی پر از احساسم بشکل کلمه های خاموش زبانهای بسیاری درمیامد. دراین گیر و دار پریشان زبانها، گوشهایم کم کم به هجاهای زبان بنگالی مردم اطرافم خو گرفتند. چه فریبنده است وسعت ذهن یک نوزاد! یک انسان کامل، زندانی چند اسباب بازی یا انگشت شست!

خروش روانی و ناتوانی بدنم مرا زود به زود وادار به گریستن هایی بی پایان میکردند. بیادم میاید آن هنگامی که خانواده ام نمیدانستند چگونه مرا آرام کنند. با این حال خاطره های خوب هم فراوانند: نوازشهای مادرم، کوشش اولم برای به زبان آوردن یک کلمه یا برداشتن یک گام. این پیروزی های آغازین، با اینکه زود از یاد هر کس میروند، یک گام بنیادین در شکلگیری اعتماد به نفس هستند.

خاطره داشتن از زمان نوزادیم پدیده ای ناشنیده نیست. گفته شده که بسیاری از یوگی ها با وجود گذر پر جنجال از پیش و از پی "زندگی" و "مرگ" خودآگاهیشان را همچنان بدون کم و کاستی نگاه داشته اند. چنانچه بشر همین بدنش باشد، از دست دادن آن همانا نابودی هویت اوست. ولی اگر به راستگویی پیامبران برخاسته از هزاره ها ایمان داشته باشیم، نهاد واقعی انسان غیر جسم است. نهاد همیشگی هویت بشر تنها بگونه ای گذرا با ادراک حسی تطبیق دارد.

بیاد آوردن زمان نوزادی عجیب است ولی آنقدرها کمیاب نیست. در سفرهایی که داشته ام از لبان بسیاری از مردان و زنان راستگو دورترین خاطره هایشان را شنیده ام.

در دهه پایانی سده نوزده زاده شدم و هشت سال نخست زندگیم را در گراگپور سپری کردم. این زادگاه شهر من بخشی از استانهای متحد شمال شرق هند است. ما هشت فرزند بودیم: چهار پسر و چهار دختر. من، موکوندا لال گوش*، پسر دوم بودم و فرزند چهارم.

پدر و مادر اهل بنگال بودند و از رسته کشاتریا*. هر دو خوی قدسی و زیبایی داشتند. عشق دو جانبه شان آرام و متین بود و هرگز رویی سبک سر به خود نمیگرفت. این هماهنگی بی ایراد پدر و مادر یک مرکز آرامش بود به گرد جنجال وجود هشت فرزند جوان.

پدرم، باگاباتی چاران گوش، مهربان بود و سنگین و گهگاه سخت گیر. ما با اینکه پدر را خیلی دوست داشتیم همیشه یک فاصله از روی احترام به او را نگاه میداشتیم. او یک ریاضی و منطق دان درجه یک بود و همواره پیرو عقل بود. اما مادر فرشته مهر بود و تنها از راه عشق ورزی به ما درس میاموخت. پس از مرگ مادرم پدر بیشتر مهر درونیش را به ما نشان داد. من بارها دیدم که چگونه چشم دوختنش خود به خود به چشم دوختن مادر تغییر شکل میداد.

در کنار مادرم بود که ما به آشنایی تلخ و شیرین متون مقدسه هندو در آمدیم. داستانهای ماهاباراتا و رامایانا* با چیره دستی تمام برای ضرورت تادیب ما بچه ها فراخوانده میشدند. درس و تنبیه همیشه دست به دست هم به ما هدیه میشدند.

به نشانه احترام پدر، مادر هر روز بعدازظهر با ملاحظه فراوان لباس تمیز تنمان میکرد تا به پدر هنگام بازگشت از دفترش خوش آمد بگوییم. سمت او مانند نایب ریاست بود در راه آهن بنگال-ناگپور، یکی از شرکت های بزرگ هند. کارش با سفر همراه بود و از این بابت من سالهای کودکیم را در چندین شهر گذراندم.

دست کمک مادر به نیازمندان باز بود. پدر هم مهربان بود، اما احترامش به قانون و توازن بروی امور بودجه هم چیره داشت. شبی مادرم بیشتر از مزد یک ماه پدر برای کمک گرسنگان خرج کرد.

"تنها چیزی که از تو میخواهم اینست که کمکهایت به اندازه معقول باشد." حتی یک زخم زبان کوچک هم از شوهرش برای مادرم دردناک بود. بدون اینکه از ماجرای دعوایشان به ما چیزی بروز بدهد یک درشکه کرایه کرد.

"خدا نگهدار. من میروم به خانه مادرم." اولتیماتم کهن!

دیدن این صحنه برایمان دردناک بود. دایی مان خود را به موقع رساند و در گوش پدرم چند پند و اندرزی زمزمه کرد، که بی شک از خرد دیرینه برگزیده شده بودند. بعد از چند سخن صلح جویانه پدرم، مادر با کمال میل درشکه را مرخص کرد. این چنین بود که تنها دلرنجی که من میان آنها در تمام زندگی دیده ام پایان یافت. با این حال یکی از مکالمه هایشان را خوب به یاد دارم.

"خواهش میکنم ده روپی به من بده تا به زن نیازمندی که به در خانه آمده بدهم." مادرم لبخندی متقاعد کننده به لب داشت.

"چرا ده روپی؟ یکی کافیست." پدر برای این حرفش دلیلی آورد: "وقتی که پدرم و پدربزرگ و مادربزرگم به ناگاه مردند، من بی چیزی را برای بار نخست چشیدم. ناشتای من پیش از راه پیمودن کیلومترها به مدرسه تنها یک موز کوچک بود. پس از آن در دانشگاه آنچنان نیازمند بودم که مجبور شدم از یک قاضی پولدار درخواست یک روپی در ماه کنم. او رد کرد و به من گفت که حتی یک روپی هم مهم است."

"چقدر هنوز تلخی رد درخواست یک روپی در دلت بجای مانده!" دل مادر منطق صریحی داشت. "دلت میخواهد این زن هم همچون تو دردناکانه رد درخواست این ده روپی که بسیار به آن نیازمند است را بیاد بیاورد؟"

"تو بردی!" پدر با روی آشنای شکست خورده یک شوهر کیف پولش را باز کرد. "این هم یک اسکناس ده روپی. با نیت نیک من به دست او بده."

پدر عادت داشت به هر پيشنهاد در ابتدا پاسخ "نه" بدهد. برخوردي كه در برابر آن زن ناشناس كه خيلي زود دل رحم مادر را بدست آورد از روي احتياط هميشگيش بود. ترس از پذيرفتن بدون تامل، يك خوي برجسته فرانسوي ها در غرب، تنها از روي فلسفه اينكه هر چيز شايسته تامل است سرچشمه ميگيرد. دید من به پدر همواره كسي بوده كه منطق ميانه روي را الگوي خود داشته است. آن مواقعی كه من ميتوانستم درخواسته هاي بيشمارم را با يكي دو منطق خوب همراه كنم، او سرانجام آنها را ميپذيرفت، چه سر يك سفر باشد چه يك موتورسيكلت نو.

پدر براي ما بچه ها در دوران كودكي پيرو انضباط سخت بود، اما براي خودش سخت ساده جو بود. مثلا او هرگز به سينما نرفت و بجاي آن وقت هاي آزادش را با معنويات و خواندن باگاوادگيتا* سپری میکرد. او به تجملات نگری نداشت و با یک جفت کفش آنقدر بسر میکرد تا جایی که آنها دیگر قابل استفاده نبودند. پس از اینکه داشتن اتوموبیل رایج شد پسرانش اتوموبیل خریدند، اما پدر همیشه به درشکه ای که او را به دفترش برساند خوش بود. گردآوری پول برای برتری و زورمندی با خوی او جوری نداشت. یکبار پس از سازمان دادن به بانک شهری کلکته او سهامی که به او اهدا میشد را رد کرد. از دید پدر او فقط با وقت آزادش خدمتی کرده بود.

چندین سال پس از بازنشسته شدنش، یک حسابدار انگلیسی به آنجا امده بود تا حساب شرکت راه آهن بنگال-ناگپور را بازرسی کند. فرد بازرس با تعجب دیده بود که پدر هرگز حقوق پاداش گذشته اش را درخواست نکرده است.

حسابدار به شرکت گزارش داده بود: "او به جای سه نفر کار کرده است! ۱۲۵،۰۰۰ (حدود ۴۱،۲۵۰ دلار) به خاطر مزد نگرفته طلب دارد." از اداره چکی به این رقم به او داده شد. آنقدر این مطلب برایش ناچیز بود که چیزی از آن به خانواده نگفته بود. بعدها برادر کوچکم، بیشنو، که این مبلغ بزرگ را روی برگه حساب بانکی دیده بود، از پدرم دراین باره بازخواست کرد.

"چرا باید بخاطر سود مادی بوجد بیاییم؟" این جواب پدر بود. "آنکه هدفش میانه روی است نه با سود شادمان میشود نه با باخت برافروخته. چون او میداند که بشر دست خالی به این جهان میاید و بدون یک سکه هم آن را ترک میکند."

اوایل زندگی مشترکشان پدر و مادرم پیروی یک استاد بزرگ لاهری مهاشایا از بنارس شدند. این رویداد گرایش به ساده زیستی پدرم را پررنگ تر کرد. مادر به خواهر بزرگم چیز شگفت انگیزی را فاش کرد: "من و پدرت تنها یک بار در سال به عنوان همسر باهم همبستر میشویم، برای فرزند دار شدن."

پدر بار نخست با لاهری مهاشایا از طریق آبیناش بابو*، یکی از کارمندان دفتر گراکپور از شرکت راه آهن بنگال ناگپور، آشنا شد. آبیناش بود که در گوش کودکی من داستانهای جالب بسیاری از قدیسان هند را زمزمه کرد. او همیشه داستانهایش را با ستایش از مرد بزرگی که گوروی خودش بود پایان میداد.

"هیج گاه داستان شگفت انگیز اینکه چگونه پدرت شاگرد لاهری مهاشایا شد را شنیده ای؟"

یک روز تابستانی، در حالیکه که من و آبینش در حیاط خانه مان نشسته بودیم، او این سوال هیجان برانگیز را از من پرسید. من با هیجان به نشانه پاسخ نه سر را با لبخند تکان دادم.

"سالها پیش، هنگامی که تو هنوز به دنیا نیامده بودی، من از کارفرمایم، پدرت، درخواست یک هفته مرخصی از کار گراکپور کردم تا به دیدار گورویم در بنارس بروم. پدرت با ریشخند پاسخم داد.

"او از من پرسید 'آیا میخواهی یک مذهبی متعصب بشوی؟ اگر میخواهی پیشرفت کنی روی کارت تمرکز کن.'

"در حالی که پر از اندوه از راه سرسبزی به سوی خانه میرفتم پدرت را روی یک پالکی دیدم. او خدمتگزارانش را مرخص کرد و به دنبال من پیاده به راهش ادامه داد. برای آرام کردن من او از خوبیهای تلاش در راه موفقیت های مادی گفت. اما من بی انگیزه به او گوش میدادم. دلم فقط تکرار میکرد: 'لاهری مهاشایا! من بی دیدن تو توانایی زیستن ندارم!'

"جاده ما را به کناره یک دشت آرام رساند. پرتو های آفتاب غروب در خوشه های گندم وحشی برق می انداختند. هر دو به تماشای این چشم انداز دل انگیز ایستادیم. همان جا میان خوشه ها، در چند متری ما، نمای گوروی بزرگم به ناگاه نمایان شد!*"

"'باگاباتی، تو به کارمندت خیلی سختگیری میکنی!' آوایش به گوش های شگفت زده ما طنین رسایی داشت. او به همان سادگی که به چشممان پدیدا شده بود بهر ناگاه ناپدید شد. من به زانوانم افتاده سر میدادم 'لاهری مهاشایا! لاهری مهاشایا!' پدرت از فرط تعجب از جایش تکان نخورد.

"'آبیناش، نه تنها به تو، بلکه به خودم هم اجازه مرخصی میدهم، تا فردا به قصد بنارس به راه بیفتیم. من باید با این لاهری مهاشایای بزرگ که میتواند برای پادرمیانی برای تو خود را به یک دم پدیدا کند آشنا شوم! من همسرم را بهمراه میاورم و از این استاد میخواهم که ما را به طریقت معنویش وارد کند. آیا ما را به او میرسانی؟'

"'البته!' با این پاسخ معجزه آسای دعایم و این تغییر کامل شرایط شادی عمیقی به وجودم چیره شد.

"روز بعد من و پدر و مادرت به قصد بنارس سوار قطار شدیم. روز دیگر با درشکه ادامه دادیم و پس از آن پیاده راه های باریکی را پیمودیم تا به خانه دورافتاده گورویم رسیدیم. هنگام ورودمان به اتاقش ما به پیش پای او، که در حالت چهار زانوی همیشگیش نشسته بود، خم شدیم. پلکی زد و چشمانش را به سمت پدرت خیره کرد.

"'باگاباتی، تو به کارمندت خیلی سختگیری میکنی!' او همان کلمه هایی را که دو روز پیش در دشت گراکپور به زبان آورده بود تکرار کرد. سپس او ادامه داد، 'خشنودم که به آبیناش اجازه دادی که مرا ببیند و از این بابت که خود و همسرت هم به همراهش آمدیده اید خوشحالم.'

"پدر و مادرت آن روز شادی وارد شدن به راه معنوی کریا یوگا* به دست استادم را چشیدند. من و پدرت، به عنوان دو برادر پیرو لاهری مهاشایا، از آن روز بیادماندنی دیدن چهره استاد در دشت با هم دوست صمیمی بوده ایم. لاهری مهاشایا به بدنیا آمدن خود تو توجه خاصی نشان داد. زندگی تو بدون تردید به به او پیوند خواهد داشت:‌ برکت استاد هرگز بی ثمر نمی ماند."

لاهری مهاشای کمی پس از آمدن من به این جهان آنرا ترک کرد. قاب عکس مزینش همواره زینت عبادت گاه کوچک خانوادگی ما در شهر هایی که پدر به خاطر کارش منتقل میشد بود. چه بامدادها و شبهایی که من و مادرم به مدیتیشن* به پیش عبادتگاه کوچک دست ساخته مان مینشستیم و گل های آغشته به عطر صندل سفید به این زیارتگاه میریختیم. با کندر هندی و صمغ و همچنین با جانسپاری یکدل مان ما الوهیت را که در لاهری مهاشایا تجلی تمام یافته بود میپرستیدیم.

عکس او تاثیر شگفت انگیزی بروی زندگیم داشت. گذران سالها اندیشه او را در دل من می افزودند. در مدیتیشن هایم بسیار میدیدم که شمایل او در قاب زنده میشود و به کنارم می نشیند. وقتی که میخواستم پاهای نورانی او را لمس کنم، او باز به شکل در قاب عکس باز میگشت. با گذشت سالهای کودکی و رسیدن نوجوانی، لاهری مهاشایا برای من هر چه بیشتر از یک تصویر کوچک در قاب به یک هستی تعالی بخش تبدیل میشد. چه بسیار اوقات سختی و سردرگمی که به او نیایش میکردم و در وجود خود هدایت آرامش بخش او را حس میکردم. در آغاز، فکر اینکه او جهان فیزیکی را ترک کرده است برایم دردآور بود. آما کم کم به هستی همه گیر الهی او پی بردم و غم از من رخت بر بست. او به شاگردانش که برای دیدار او دل تنگ بودند مینوشت: "برای چه به دیدن پوست و استخوان بیایید، در حالی که من جلوی چشم (معنوی*) شما هستم؟"

من در هشت سالگی با عکس لاهری مهاشایا شفا یافتم. این رویداد آتش عشق من را بیشتر بر افروخت. هنگامی که در خانه مان در ایشاپور بنگال بودیم من به وبای آسیایی مبتلا شدم. به زنده ماندنم امیدی نبود. کاری از دست پزشکان برنمیامد. در بسترگاهم مادر در حال گریه و زاری به من اشاره کرد که به عکس لاهری مهاشایا که بالای سرم بود بنگرم.

"در ذهنت به پای او خم شو!" او میدانست که من توان تکان دادن دست خودم را هم به نشان نیایش نداشتم. "اگر به راستی جانسپاری خود را نشان بدهی و در ذهنت به پیش او زانو بزنی، جانت حفظ خواهد شد!"

به عکس خیره شدم و در آن نور کورکننده ای دیدم که گرد بدنم و همه اتاق را فراگرفت. حالت تهوع و علائم بیدرمان دیگرم از بین رفتند. خوب شده بودم. در یک دم آنقدر توانایی در خودم دیدم تا پیش مادرم خم بشوم و پای او را به نشان قدردانی از ایمان بی پایان به گورویش لمس کنم. مادرم پی در پی سرش را به قاب عکس میفشرد.

"ای هستی فراگیر الهی، استاد، از تو برای شفا بخشیدن پسرم سپاسگزارم! "

دریافتم که او هم آن نور فروزانی را که در یک آن مرا از یک بیماری مهلک نجات داده بود به چشمش دیده بود.

آن عکس یکی از پربهاترین چیزهایی است که از آن خود دارم. عکس بدست خود لاهری مهاشایا به پدرم داده شده و ارتعاشی مقدس دارد. خود این عکس داستان معجزه آسایی دارد. من این داستان را از برادر ایمانی پدر، کالی کومار روی، شنیدم.

بنظر میرسد که استاد به عکس انداختن تمایلی نداشته. به خلاف خواسته اش، باری یک عکس گروهی از او و یک دسته از شاگردانش، از جمله کالی کومار روی، گرفته میشود. عکس بردار هنگامی که عکس را ظاهر کرده بود شگفت زده دیده بود که با این حال که تصویر همه شاگردان به خوبی دیده میشود، در مرکز جایی که میبایست نمای لاهری مهاشایا باشد چیزی نمایان نیست. خبر این رویداد به همه جا رسیده بود.

یکی از شاگردان و عکاسان ماهر، گانگا دار بابو، لاف میزند که هیچ نمایی فراری از دست او نمی تواند بگریزد. بامداد بعد، در حالیکه گورو به شیوه همیشگی چهارزانویش (لوتوس) جلوی یک پرده بروی یک نیمکت چوبی نشسته بود، گانگا دار بابو با لوازمش از راه میرسد. برای محکم کاری او روی دوازده نگاتیو عکس استاد را می اندازد. عجب که روی هر یک از آنها نیمکت و پرده به خوبی پیدا، اما نشانی از نمای استاد دیده نمیشد.

با آبروی ریخته و اشک فراوان او به پای گورویش میفتد. پس از ساعتها سرانجام لاهری مهاشایا با یک پاسخ طعنه آمیز به سکوتش پایان میدهد:

"من روحم. ایا دوربین تو توانایی بازتابی تصویر آن چیز پنهان فراگیر را دارد؟"

"میبینم که نه! اما، ای مرد مقدس، من با همه هستیم میخواهم که عکسی از این معبد جسم شما که، به چشم کوته بین من، این روح در آن جای دارد، داشته باشم."

"صبح فردا به اینجا بیا. من برای دوربینت حاضر خواهم بود."

بار دیگر مرد عکاس دوربین خود را آماده کرد. این بار نمای قدسی استاد بدون هیج کاستی و خیلی واضح نمایان شد. استاد هیج گاه دیگر جلوی دوربین نرفت. یا دست کم من از وجود عکس دیگری باخبر نیستم.

این عکس در این کتاب چاپ شده است. نمای روشن او، از تبار یک رسته جهانی، نشانی از نژاد مادرزادیش ندارد. شادی افزونی که از همراه خدا بودن دارد در لبخند مبهمش به سختی فاش میشود. چشمان او، نیمه باز به نشانه اندک اندیشه ای به جهان بیرونی، نیمه بسته هم هستند. با اینکه به هوس های این دنیا به طور کامل بی اعتنا بود، او شبانه روز برای یاری جویندگان راه خدا که به چشمه دانش او میشتافتند بیدار بود.

چندی پس از اینکه من به دست عکس گورو شفا گرفتم، یک خواب سرنوشت ساز به من الهام شد. روزی در حالی که روی تختم نشسته بودم ناگاه به یک خیال ژرف فرورفتم.

"در پس تاریکی چشمان بسته چیست؟" این سوال کاوش جویانه با نیروی بسیاری به ذهنم رخنه کرد. به ناگه برق فروزانی جلوی نگاه درونم پدیدار شد. همچون شکل های مینیاتوری سینما روی پرده بزرگ و نورانی پیشانیم، نمای قدسیان را میدیدم که در غارهای کوهستان در حال مدیتیشن نشسته بودند.

"شما کیستید؟" من این را با صدایی بلند از آنها پرسیدم.

"ما یوگی های هیمالیا هستیم." شرح طنین پاسخشان بسیار دشوار است. دلم لبریز هیجان بود.

"آه، چقدر آرزو دارم تا به هیمالیا بروم و همچون شما بشوم!" تصویر این خیال ناپدید شد، اما پرتو هایی نورانی را میدیدم که دایره وار به سمت بی نهایت میگستردند.

"این پرتو شگفت انگیز چیست؟"

"من ایشوارایم.* من نورم." گویی این آوا از ابرها زمزمه میشد.

"میخواهم با تو یکی باشم!"

با اینکه آن تجربه آسمانی کم کم از من رخت بست، اما یک الهام جاودانه برای رسیدن به خدا برای من به ارمغان آورد. "او سروری همیشگی و همیشه نو است!" این رویای الهی برای مدت زیادی در ذهنم ماندگار بود.

خاطره دیگری از کودکیم باقیست، همانا لفظا، چرا که جای زخم آن تا به امروز بروی بدنم مانده. با خواهر بزرگم اوما صبحی زود زیر یک درخت نیم در حیاط خانه گراکپور نشسته بودیم. او در درس بنگالی به من کمک میکرد، البته تنها وقت هایی که میتوانستم چشم از طوطی های آنجا که مشغول خوردن میوه های رسیده مارگوسا بودند بردارم. اوما از یک جوش روی پایش مینالید و پمادی آورد که روی آن بمالد. من کمی از پماد را روی بازویم مالیدم.

"چرا روی بازوی سالم دوا میگذاری؟"

"خوب خواهرم، من احساس میکنم که فردا روی این بازو جوشی خواهم زد. من پمادت را روی آن آزمایش میکنم."

"ای دروغگو!"

"اول ببین فردا چه میشود بعد به بمن بگو دروغگو." خشم مرا فرا گرفت.

اوما حرفم را جدی نگرفت و همان حرف را سه بار دیگر برای من تکرار کرد. نیروی مصممی وجودم را فرا گرفت. به او پاسخ دادم:

"به نام اراده درونیم، من میگویم که فردا درست روی همین جای بازویم یک جوش بزرگ خواهم داشت. و اندازه جوش تو هم دو برابر میشود!"

فردای آنروز با یک جوش هنگفت در محل نام برده از خواب بیدار شدم. اندازه جوش اوما هم دوچندان شده بود. اوما با جیغ به سوی مادر گریخت:‌"موکوندا غیبگو شده!" مادرم با نگاهی جدی و سرد من را سرزنش کرد و گفت که از نیروی سخن هیچگاه برای آسیب به کسی استفاده نکنم. این اندرز را همیشه در خاطرم نگاه داشته و پیروی کرده ام.

جوش روی بازویم را با جراحی درآوردند. جای زخم چاقوی دکتر هنوز روی دستم پیداست. این نشان روی بازوی دست راستم برای من همیشه یادآور نیرویی است که گفتار بشر از خود دارا است.

سخنان ساده و به پندار بی زیانی که به اوما گفتم، چون با تمرکز بسیار ژرفی به زبان آورده شده بودند، آن نیروی پنهان را داشتند که همانند یک بمب بترکند و تاثیری قابل لمس اما زیان آور داشته باشند. بعدها فهمیدم که این توان مرتعش و نیرومند گفتار بشر میتواند، به یاری خرد، بشر را از دشواریها رهایی بدهد بجای آنکه سبب زخم و درد باشد.*

خانواده ما به لاهور در پنجاب منتقل شد. آنجا بود که نمایی از مادرالهی در شکل الهه کالی* به ذهنم الهام شد. نمایی از این الهه یک گوشه ایوان خانه مان را که زیارتگاه کوچکی برای ما بود می آراست. الهامی بی ابهام به من گفته بود که هر دعایی که در آن گوشه مقدس خانه به لبانم بیاید برآورده خواهد شد. روزی، در حالی که با اوما آنجا ایستاده بودم، دو بادبادک به چشممان آمدند که بروی بامهای خانه های میان کوچه های تنگ رو برو در پرواز بودند.

"چرا اینقدر ساکتی؟" اوما بازی گوشانه مرا تکانی داد.

"به این فکرم که چه زیباست که مادر هستی هر چیزی را که میخواهم به من میدهد."

خواهرم با نیشخندی پاسخ داد: "لابد آن دو بادبادک را هم به تو میدهد!"

"چرا که نه؟" من برای بدست آوردن آنها آرام در دلم شروع به دعا گفتن کردم.

در هند با بادبادک ها مسابقه میگذارند. نخ بادبادک ها را با چسب و خرده شیشه میپوشانند و هر بازیکن می تلاشد تا نخ بادبادک های دیگر را ببرد. آن هنگام که بادبادکی رها میشود پرواز آن روی بام خانه ها تماشایی است و تلاش برای گرفتن آن بسیار شادی آور. چون من و اوما روی بالکن خانه خودمان بودیم رسیدن یکی از این بادبادک ها به ما نشدنی بنظر میامد، چرا که نخ آن حتما روی یکی از بامهای سر راه به گیر میافتاد.

بازی بادبادکها آغاز شد. یک نخ بریده شد. بی درنگ بادبادک بسوی من به پرواز در آمد. باد برای لحظه ای ایستاد و سبب این شد که نخ بادبادک به یک گیاه کاکتوس بالای بام خانه روبرو بپیچد. این گونه بود که یک حلقه عالی برای به چنگ آوردن آن برایم درست شد. این جایزه را به اوما دادم.

"این تنها یک پیشامد اتفاقی و شگفت آور بود و نه پاسخ دعای تو. اگر بادبادک دیگر به دستت برسد آن وقت باورت میکنم." چشمان سیاه خواهرم بیش از زبانش حیرتش را فاش میکردند.

دعا کردنم را با تمرکزی افزون ادامه دادم. یکی از بازیکنان بخاطر حرکتی تند بادباکش را از دست داد. آن بادبادک با رقص در باد به سوی من به پرواز درآمد. یارم، کاکتوس، بار دیگر کمک کرد تا نخ بادبادک به دستم بیاید. نشان پیروزی دوم را به دست اوما دادم.

"مادر هستی واقعا به تو گوش میدهد! این برای من زیادی غریب است!" خواهر چون یک آهوی هراسیده از کنارم جست.


* (guru) استاد روحانی

* یوگی: پردازنده یوگا yoga (دانش کهن رسیدن به خدا)
* نام من هنگامی که سال ۱۹۱۴ به رسته کهن راهبان سوامی پیوستم به یوگاناندا تغییر یافت. گوروی من لقب دینی پرامهانسا را در سال ۱۹۳۵ به من اهدا کرد.

* رسته (کاست) جنگجویان و فرمانروایان، دومین رسته سنتی هند.

* این دو داستان کهن حماسی گنجینه تاریخی هندی ها هستند.
* این کتاب بزرگ شعر به سانسکریت، که بخشی از حماسه ماهاباراتا است، کتاب مقدس هندو هاست. ادبی ترین برگردان آن به انگلیسی The Song Celestial بدست Edwin Arnold است. یکی از بهترین برگردان ها همراه با یادداشت ها Message of the Gita از Sri Aurobindo است.
* بابو مانند خان فارسی است.

* قدرتهای شگفت آور استادان بزرگ در فصل ۳۰ "قانون معجزه" شرح داده شده.
* یک فن یوگا که به کمک آن همهمه احساس بیرونی آرام میشود تا بتوان هر چه بیشتر به حس آگاهی الهی رسید. (برگ ۲۳۱ را ببینید.)

* مدیتیشن (meditation)
* kutastha
* یک نام سانسکریتی برای خدا به عنوان فرمانروای گیتی. از ریشه ایش، فرمان روایی. ۱۰۸ نام برای خدا در متون کهن هندو هستند که هر یک رنگ معنایی خود را دارند.
* نیروی بی انتهای آوا از واژه آفرینش "اوم" (aum) سرچشمه میگیرد، همان ارتعاش الهی که سرچشمه همه انرژی اتمهای آفرینش است. هر واژه ای که با درک تمام و تمرکز ژرف به زبان بیاید توانایی برآورده شدن دارد. تکرار بلند یا بی صدای سخنان الهام بخش در کوییسم یا شاخه های دیگر درمان روانی کارا شناخته شده است. راز این پدیده در افزایش ارتعاش فکری است. تنیسون شاعر در زندگینامه خود از یک روش تکرار یاد میکند که میتواند بشر را از هوشیاری به فوق هوشیاری (superconsciousness) برساند:
تنیسون نوشته: "یک جور حالت خلسه در حال بیداری -- در نبود نام بهتر -- را در دوران نوجوانی هنگام تنهایی بسیار تجربه میکردم. این حال با تکرار نام خودم در فکرم به من دست میداد، آن هنگام که از روی شدت تمرکز روی هستی فردی به ناگاه انگار که فردیت خودش حل میشد و به یک هستی بی پایان دگرگون میشد. و این یک حالت دگرکونی سردرگم نبود، بلکه شفاف ترین و راسخ ترین بود و خارج از توانایی سخن برای شرحش. به آن اندازه بود که مرگ هم چیزی امکان ناپذیر و خنده دار جلوه میکرد. حس میکردم از میان رفتن فردیت نه از بین رفتن بلکه زندگی راستین یافتن بود." او همچنین نوشته است: "این یک حال وجد سردرگم نیست، بلکه یک درنگ خارج از جهان بیرونی است که تنها با شفافی تمام فکر امکان پذیر است."

* کالی یک نشانه خداوند است در شمایل مادر طبیعت جاودانه.

< > >>