زندگینامه یک یوگی

فصل ۱۰
استادم سری یوکتشوار را میابم

"ایمان به خداوند هر معجزه ای میتواند بیاورد به غیر از قبولی از آزمون بدون درس خواندن." با بی میلی کتابی را که یک دم از روی بی کاری باز کرده بودم بستم.

با خود گفتم، "استثنایی که نویسنده آورده نشانگر بی ایمانی تمام اوست. بیچاره، لابد احترام خاصی برای چراغ شب دارد!"

با پدر پیمان بسته بودم که دبیرستان را تمام کنم. نمیتوانم وانمود کنم که دارای پشتکار هستم. ماههایی که میگذشتند مرا بیشتر از آنکه در کلاس درس پیدا کنند در جاهای خلوت کلکته کنار "گاتها" (محل حمام در کنار رودخانه) میدیدند. قبرستان های کنار آنجا، که بخصوص شبها وحشت آورند، جای مورد علاقه یک یوگی هستند. آنکه ماهیت جاویدان را میابد با چند استخوان پریشان نمیشود. ناتوانی آدمی در میان اقامتگاه استخوانها روشن میشود. این چنین بود که شب زنده داری من از نوع دیگری بود در مقایسه با شب نشینی دانش اندوزان.

هفته آزمون پایانی دبیرستان هندو به تندی نزدیک میشد. این زمان بازجویی، همانند قبرستان، ترسی آشنا میاورد. اما آسوده خیال بودم. بی باک، دانشی از خود بروز میدادم که در کلاس های درس پیدا نمیشود. اما هنر سوامی پراناباناندا نمیشد، که میتوانست در یک دم دو جا نمایان شود. دشواری درسی من بیگمان امری بود که باید بدست هوش بیکران حل شود. برهان من چنین بود اگر چه خیلی ها این را غیر منطقی میبینند. نامعقولی پارسایان از روی دیدن هزار نشان توضیح ناپذیر یاری پروردگار به هنگام دشواریست.

"سلام موکوندا! به ندرت تو را این روزها میبینم!" یکی از همشاگردیهایم بعد از ظهری در خیابان گورپار به سمت من آمد.

"سلام نانتو! ناپدید بودنم در مدرسه دردسر بزرگی برایم آورده." او دوستانه به من مینگریست و من درد دلم را به او گفتم.

نانتو، که شاگرد ممتاز بود، از ته دل خندید. اوضاع خرابم بی جنبه الهی نبود.

"تو به هیچ وجه برای آزمون پایانی آماده نیستی! به گمانم بر من است که تو را کمک کنم!"

این چند واژه ساده به گوش من نجوای الهی رساند; شادمان به خانه دوستم رفتم. او با مهربانی پاسخ پرسشهایی که می اندیشید آموزگاران خواهند پرسید را با من دوره کرد.

"این پرسشها تله هایی هستند که هر پسر ساده لوح را در آزمون گرفتار میکنند. پاسخ های مرا بیاد نگهدار و بدان که جان سالم بدر خواهی برد."

نزدیک سپیده دم بود که از آنجا رفتم. لبریز از دانش اندوخته و جا نیفتاده، دعا کردم که دست کم برای آن چند روز حساس در من باقی بمانند. نانتو در همه درس هایم به من کمک کرده بود، اما از روی عجله درس سانسکریت فراموش شده بود. با آب و آتش این سهل انگاری را به خدا یادآوری کردم.

سپیده دم روز پسین برای قدم زدن بیرون رفتم و همزمان با قدم هایم دانش نو را دوره کردم. وقتی داشتم روی علف های گوشه ای راه میرفتم چشمانم به چند برگ چاپ شده روی زمین افتاد. هنگامی که دیدم به زبان سانسکریت نوشته شده اند احساس پیروزمندی به من دست داد. کسی که وارد به سانسکریت بود پیدا کردم تا در برگردان آن نوشته مرا یاری دهد. طنین آواز جا افتاده او هوا را با زیبایی عسل گون این زبان کهن* پر میکرد.

"این چند بند شعر خاص به هیچ گونه نمیتوانند یاری رسانت در آزمون سانسکریت باشند." ادیب با بادبینی آنها را پس زد.

به هر حال آشنایی با آن شعر خاص سبب قبولی من در آزمون سانسکریت روز پسین شد. بدست یاری آگاهانه نانتو، من در همه درس هایم به حداقل نمره قبولی رسیدم.

پدرم خوشحال بود که پیمان خود را نگاه داشته و کلاس های دسته دوم را تمام کرده بودم. سپاسگزاریم یکراست بسوی خداوند بود، که راهبری یگانه او را در راه خانه نانتو، در حالیکه در مسیری نامعمول قدم بر میداشتم، دریافتم. بازیگوشانه، او معنایی دوگانه در طرح نجات من نهاده بود.

دوباره به کتابی برخوردم که نویسنده آن بودن پروردگار در جلسه آزمون را رد کرده بود. نمیتوانستم جلوی خودم را بگیرم و در دلم گفتم:

"این تنها سردگمی آن بنده را می افزاید، چنانچه به او بگویم که طلب دست خداوند در میان لاشه ها یکراست به گرفتن دیپلم دبیرستان می انجامد!"

با این اعتماد بازیافته، اکنون من خواست رفتنم را از خانه پنهان نمیکردم. با یکی از دوستان جوانم، جیتندرا مازومدار*، بنا نهادیم که به یک خانقاه* ماهاماندال در بنارس بپیوندیم و دروس معنوی آنرا دنبال کنیم.

سپیده دمی با اندیشه دور شدن از خانواده دلتنگی بر من چیره شد. پس از مرگ مادرم، علاقه ام بخصوص به دو برادر کوچکترم ساناندا و بیشنو بیشتر شده بود. به پناهگاهم دویدم، اتاق زیر شیروانی که چشم انداز های بسیاری از سادهانای* یاغی من دیده بود. پس از دو ساعت سیل اشک، احساس کردم که عجیب دگرگون شده ام، انگار که بوسیله یک شوینده کیمیاگری. همه وابستگی ها* از میان رفتند. خواست جستجوی خدا به نام دوست دوستان مانند سنگ گرانیت در وجودم راسخ شد. بتندی خود را برای سفر آماده کردم.

"برای بار آخر از تو میخواهم." پدرم آشفته بود آندم که پیش او برای گرفتن برکت آخر ایستاده بودم. "من و برادران و خواهران غمگسارت را رها نکن."

"پدر بزرگوارم، چطور میتوانم عشقی که به تو دارم را بازگو کنم! اما حتی بیش از آن به پدر آسمانی عشق میورزم، که چنین پدر کاملی در زمین به من هدیه داده. بگذار بروم و روزی با درک الهی والاتری بازمیگردم."

با گرفتن اجازه بی میل والدین، رفتم تا به جیتندرا که زود تر به خانقاه بنارس رسیده بود بپیوندم. هنگامی که رسیدم، سوامی مدیر آنجا، دیاناندا، مرا با احترام خوش آمد گفت. قد بلند و لاغر بود و متفکر نما و از او خوشم آمد. چهره روشن او متانتی بودا وار داشت.

از این خشنود بودم که خانه تازه ام اتاقی زیر شیروانی داشت که میتوانستم سپیده دم و بامدادان را آنجا سر کنم. ساکنان آشرام، که چیزی از کار مدیتیشن نمیدانستند، بر آن باور بودند که باید همه وقتمان را به انجام کارهای خانه بپردازیم. آنان مرا بخاطر کار خوبی که در وظیفه های پس از ظهرم انجام میدادم ستایش میکردند.

"تلاش مکن خیلی زود به خدا برسی!" این ریشخند که از سوی یکی از همخانه ها شنیده بودم مرا زود تر از روال رایج به اتاق زیر شیروانی کشاند. به نزد دیاناندا رفتم، که در خلوتش که چشم اندازی از رود گنجیز داشت سرگرم کارهایش بود.

"سوامی جی*، نمیدانم که کار من اینجا چیست. من دنبال تماس مستقیم با خدا هستم. بی او نمیتوانم به داشتن سمت یا آیین یا انجام کار نیک خرسند باشم." کشیش جامه نارنجی دست مهربانی به شانه هایم گرفت. به نشانه ملامت ظاهری او چند مریدی که در اطراف بودند صدا زد و گفت: "موکوندا را نیازارید. او روش های ما را خواهد آموخت."

مودبانه تردیدم را پنهان نگاه داشتم. دانش آموزان بدون اینکه چندان از ریشخندهایشان بکاهند از اتاق بیرون رفتند. دیاناندا باز با من سخن داشت.

"موکوندا میبینم که پدرت زود به زود برایت پول میفرستد، لطفا باز بگردانشان. اینجا نیازی به آن نخواهی داشت. دومین نکته در باب خوراک است. حتی اگر گرسنه هستی، چیزی نگو."

نمیدانم که گرسنگی از چشمانم پیدا بود یا نه، اما خوب میدانستم که بسی گرسنه ام. ساعت عوض نشدنی نخستین وعده غذا در خانقاه دوازده نیمروز بود. من در خانه خودمان عادت داشتم که ساعت نه بامداد ناشتایی بزرگی بخورم.

این سه ساعت فاصله هر روز برایم پایان ناپذیرتر میشد. چقدر گذشته بود زمانی که در خانه کلکته مان بخاطر ده دقیقه دیر شدن خوراک میتوانستم آشپز را سرزنش کنم. اکنون تلاش میکردم که به اشتهایم چیره شوم. باری یک روزه بیست و چهار ساعته گرفتم. سخت چشم انتظار رسیدن نیمروز پسین بودم.

"قطار دیاناندا جی دیر میرسد; غذا نخواهیم خورد تا او برسد." این خبر ویران کننده جیتندرا به من رسید. بخاطر خوش آمد گویی سوامی که دو هفته نبود شیرینی های بسیاری آماده شده بود. بویی اشتها آور هوا را فرا گرفته بود. حالا که چیزی نبود، چه به غیر از غرور روزه دیروز را میتوانستم قورت بدهم؟

"خدایا قطار را زود برسان!" با خودم گفتم که خواندن خداوند روزی رسان کاری به سرزنشی که در باب خوراک از دیاناندا شنیده بودم ندارد. اما گویی توجه الهی جای دیگری بود; ساعت ها سپری شدند. دیگر تاریک شده بود وقتی که سرانجام راهبر ما از در رسید. خوشامدی از روی شادی از ته دلی به او گفتم.

"دیاناندا جی حمام میکند و سپس مدیتیشن، پیش از آنکه غذا بخوریم." باز هم جتیندرا مانند پرنده شومی به نزدم آمد. دیگر داشتم غش میکردم. شکم جوان و محرومیت ندیده من بلند بلند غر میزد. عکس هایی که از قحطی زدگان دیده بودم جلوی چشمانم نمایان میشدند.

با خود اندیشیدم "مرگ از روی گرسنگی بعدی در بنارس بزودی در این خانه روی خواهد داد." این شومی سرانجام ساعت نه پایان یافت. یک دعوت بهشتی! آن وعده غذا یکی از بهترین ساعاتیست که به خاطرم مانده.

با اینکه تند سرگرم بلعیدن بودم دیدم که دیاناندا دل چندانی به خوردن غذا نمیدهد. به گمانم او فرای لذتهای دنیوی من بود.

"سوامی جی، گرسنه نبودید؟" حالا سیر در کتابخانه اش با او تنها بودم.

"بله! من چهار روز گذشته را بی آب و خوراک گذرانده ام. من هیچگاه در قطار غذا نمیخورم که معمولا پر است از ارتعاش مختلف مردم دنیوی. من سخت کیش شاستری* راهبگی دسته ای که از آن هستم را دنبال میکنم."

"چندی از امور خانه اندیشه ام را مشغول کرده اند. امشب غذا نخوردم. چه عجله ای است؟ فردا بر آن میشوم که خوراک خوبی بخورم." او شادمانه خندید.

شرمندگی خفه کننده ای سر تا به پایم را فرا گرفت. اما روز شکنجه من به این سادگی از یادم نمیرفت. میخواستم پرسشی دیگر بکنم.

"سوامی جی، من گیج شده ام. همانگونه که به من سفارش کردید، بپنداریم که من هرگز غذا نخواهم و کسی هم به من ندهد. پس من از گرسنگی خواهم مرد."

"پس بمیر!" این پاسخ مرا سخت تکان داد. "اگر که باید بمیری بمیر موکوندا! هرگز نپذیر که تو با نیروی غذا و نه با نیروی پروردگار زنده هستی! او که هر گونه خوراکی را آفریده، او که اشتها داده، بی گمان بر آن خواهد بود که مرید او پابرجا باقی بماند! گمان مبر که برنج است که تو را زنده نگاه میدارد، و یا پول یا انسان هایند که تو را پشتیبان هستند! آیا کمکی از آنان بر میاید اگر خدا دم هستی تو را از تو بگیرد؟ آنان تنها واسط غیر مستقیم اویند. آیا هنر توست که خوراک در شکمت گوارش میشود؟ از شمشیر بصیرت خود استفاده کن موکوندا! زنجیر وسیله ها را ببر و سبب یگانه راستین را دریاب!"

میدیدم که سخنان برنده اش در ژرفترین مغز استخوانم فرو میرفتند. دیگر تمام شد آن فریب کهن که میپندارد نیاز های تن میتوانند به جان و روان چیره شوند. همان جا و همان دم خود کفایی تمام روح را چشیدم. بسی شهرهای غریبی که، در زندگی آینده پر از سفرم، دوباره ارزش این درس برگرفته در یک خانه بنارس را گواهی دادند!

تنها گنجینه ای که از کلکته با خود داشتم آن مدال نقره ای بود که سادهو بوسیله مادرم به من داده بود. از آن سالها نگهداری کرده بودم و اکنون آنرا خوب در اتاق آشرامم پنهان کرده بودم. بامداد روزی برای حس دوباره شادی از برای آن گواهی طلسمی در قفل جعبه را باز کردم. جلد آن دست نخورده بود، اما عجب! مدال ناپدید شده بود. با ناراحتی پاکت را پاره کردم تا بی تردید بدانم. همانطور که سادهو پیشگویی کرده بود، آن ناپدید گشته بود، در همان اتری که از آن برخاسته بود.

رابطه ام با پیروان دیاناندا روز به روز بدتر میشد. همه از من بخاطر گوشه گیری سماجت وارم روی برگرداندند. دنبال مدیتیشن رفتن همیشگی من، که همانا هدف من در رها کردن خانه و مادیات بود، سبب سرزنش از همه سو بود.

این رنجش معنوی مرا روزی به اتاق زیر شیروانی کشاند و مرا بر آن ساخت که آنقدر نیایش کنم تا که پاسخی برسد.

"مادر بخشنده هستی، خود را به یاری الهام به من بشناس، یا بدست گورویی فرستاده از خودت!"

ساعتهای پسین به التماس اشکهایم پاسخی ندادند. ناگهان احساس کردم که گویی بدنم به کره ای بی قطر بلند شده است.

"استادت امروز میاید!" آوای زنانه الهیی از همه جا و هیچ جا شنیده شد.

رویداد آسمانی با صدایی گوشخراش از سوی جایی مشخص شکسته شد. دانشجوی جوانی با لقب هابو مرا از آشپزخانه طبقه پایین بانگ میزد.

"موکوندا، مدیتیشن بس است! تو را برای کاری میخواهند."

اگر روزی دیگر بود با بی حوصلگی پاسخش را میدادم; اما حالا چشمان از اشک باد کرده خودم را پاک کردم و بی حرف سر به دستور دادم. من و هابو با هم به بازار دوری در محله بنگالی بنارس رفتیم. آفتاب بیرحم هندی هنوز به اوجش نرسیده بود که ما خریدهایمان را در بازار تمام کردیم. از میان انبوه رنگارنگ رد میشدیم: زنهای خانه دار، راهنماها، روحانیون، بیوه های پوشیده با لنگ های ساده، براهمنهای بزرگوار و گاوهای مقدس همه جا پیدا. گردنم را کج کردم و سری به کوچه باریک عجیبی که از کنار آن رد میشدیم انداختم.

مردی مسیح وار که جامه زرد قهوه ای یک سوامی به تن داشت بی حرکت ته کوچه ایستاده بود. به یک دم و گویی با شناختی کهن او به چشمانم آشنا آمد. برای یک دم چشمانم التماس گونه بسوی او دوخته شدند. اما بعد تردید به من چیره شد.

با خود اندیشیدم "تو یک راهبه سرگردان را بجای آشنایی اشتباه گرفته ای. ای رویاگر، راهت را پیش ببر."

پس از ده دقیقه پاهایم سخت بیحس شدند. انگار که سنگ شده باشند، نمیتوانستند بیشتر مرا جلو ببرند. با تلاش فراوان به پشت سر روی برگرداندم; پاهایم دوباره به حالت عادی خود بازگشتند. بار دیگر بسوی مخالف برگشتم و دوباره پاهایم سنگین و بیحس شدند.

"مرد مقدس مرا با نیروی مغناطیسی بسوی خود میکشاند!" با این اندیشه، کیسه های دستم را در میان دستان هابو خالی کردم. او تکان خوردن های ناهمانگ پاهای مرا با شگفتی تماشا کرده بود و اکنون سخت به خنده افتاده بود.

"چه مرضت است؟‌ دیوانه ای؟"

احساس پر از آشوبم نگذاشت که دست بردارم; بدون سخنی آغاز به دویدن کردم.

چنان جای پایم را دنبال می کردم که انگار داشتم پرواز میکردم. به کوچه باریک رسیدم. نگاهی انداختم و آن بدن بی حرکت را دوباره دیدم که داشت مرا مینگریست. چند قدم دیگر برداشتم تا به پایش رسیدم.

"گورو دوا!"* چهره نورانی او همان چهره در هزاران رویای من بود. آن چشمان آرام، در سری شیرآسا با ریش های بلند و گیسوهای آویزان، بسیار به اندوه خیال های شبانه ام آمده بودند و با من از چیزی نوید میدادند که درست آنرا درک نکرده بودم.

"آه جان خودم، سرانجام پیش منی!" گورویم این واژگان را دوباره و دوباره به بنگالی میگفت. صدایش از شادی میلرزید. "چند سال برای دیدار تو انتظار کشیده ام!"

با هم به یگانگی سکوت رفتیم. سخن آوردن گویی هرزه و زیادی بود. شیوایی با سرودی بی صدا از دل استاد به مرید خود به خود جاری میشد. با آنتن بینشی انکار ناپذیر احساس کردم که گورویم خدا را میشناسد و مرا به او خواهد رساند. مبهمی زندگی این جهان با خاطره ای ظریف از زمان پیش زادی از میان رفت. چه لحظه بزرگی! گدشته، اکنون و آینده همه چرخه های صحنه آن هستند. این نخستین آفتابی نبود که مرا به پای مقدس او میدید!

دستانم در دستان او، گورویم مرا به خانه موقتش در قسمت رانا محل شهر برد. جثه ورزشکاریش با گامهای محکم قدم برمیداشت. قد بلند و راقی داشت. اکنون در زمان پنجاه و پنج سالگی تحرک و زورمندی چون مردی جوان داشت. چشمان سیاه و درشتش در دانش گواهی از ژرفایی بی انتها میدادند. گیسوان مواجش به چهره گیرا و مصمم او نرمی میبخشیدند. قدرت و نرمی با هم در او هم آواز بودند.

پس از آنکه او مرا به ایوان سنگی خانه ای برد که رود گنجیز را پیش رو داشت، او با مهربانی به من گفت:

"ویلا و هر چه دارم را به تو میبخشم."

"آقا، من برای بینش و تماس با خدا آمده ام. آنها گنجینه ای هستند که من جستجو میکنم!"

غروب سریع هندی پرده خود را تا نیمه برافراشته بود آندم که استادم دوباره لب گشود. عمق لطافت چشمانش غیر قابل سنجش بود.

"من به تو عشق بی قید و شرطم را هدیه میکنم."

چه واژگان گرانبهایی! یکربع سده گذشت تا دوباره گواه لفظی عشق او را با گوشهایم شنیدم. لبهایش با ابراز احساس ناآشنا بودند; سکوت دل بیکران او بود.

"آیا تو هم عشق بی قید و شرطت را به من میدهی؟" او با اعتمادی کودکانه به من مینگریست.

"جاویدانه تو را دوست دارم، گورو دوا!"

"عشق زمینی خودخواه است و با تیرگی از خواست ها و ارضا شدن سرچشمه میگیرد. عشق الهی بی قید و شرط است و بدون محدودیت و دگرگونی. طوفان پی در پی قلب آدمی با اشاره مبهوت گری از سوی عشق پاک برای همیشه از میان میرود." او فروتنانه ادامه داد، "اگر روزی دیدی که من از مرتبه شناخت خداوند به پایین افتاده ام، خواهش میکنم سرم را به بالین خود بنه و مرا یاری کن که دوباره به معشوق هستی که هر دو او را میپرستیم بازگردم."

سپس او در حالیکه تاریکی شب بلند میشد ایستاد و مرا به اتاقی هدایت کرد. در حالیکه با هم انبه و شیرینی بادامی میخوردیم، او، بدون تلاش برای جلب توجه، در میان سخنانش دانش خیلی دقیقی از زندگی مرا جای میداد. من از دیدن مرتبه دانش او سخت شگفت زده بودم، که به زیبایی با سرشت فروتنش آمیخته بود.

"غم مدالت را نخور. آن کاری که باید میکرد را انجام داده." همچون آیینه ای الهی، گورویم گویی انعکاس همه زندگی مرا دیده بود.

"واقعیت اینجا بودن تو، استاد، شادیی است فرای هر نشان."

"اکنون که این قدر از زندگیت در خانقاه ناراحتی، هنگام یک تغییر فرا رسیده."

من سخنی از زندگیم نیاورده بودم; اکنون گفتنش بیهوده به چشم میامد! از رفتار طبیعی و بی جوش و خروشش دریافتم که او نمیخواست با دیدن دانش بصیرت او سر و صدایی از خود بروز بدهم.

"باید که به کلکته بازگردی. چرا بستگان خود را از عشق به انسانیتت محروم کنی؟"

پیشنهاد او مرا ناراحت کرد. خانواده ام پیش بینی می کردند که من بازخواهم گشت، با این حال که من پاسخ درخواست های بسیارشان را در نامه نداده بودم. آنانتا گفته بود، "بگذار که پرنده جوان در آسمانهای متافیزیکی پر و بال بزند. بالهایش در هوای سنگین خسته خواهند گشت. خواهیم دید که او به سوی خانه سرازیر خواهد شد، بالهایش را جمع کرده و در آشیانه خانواده مان خواهد نشست." آن لبخند انگیزه کش او در ذهنم تازه بود و سخت بر آن بودم که هیچ "سرازیر شدنی" به سمت کلکته از من سر نزند.

"جناب آقا، من به خانه نخواهم رفت. اما به دنبال شما هر جا میروم. خواهش میکنم که نشانی خانه تان را به من بگویید و نامتان را."

"سوامی سری یوکتشوار گیری. خانقاه اصلی من در سرم پور است در خیابان رای قات. تنها برای چند روزی برای دیدن مادرم اینجا هستم."

با خود اندیشیدم که چه بازی ماهرانه ای خداوند با مریدانش میکند. از سرمپور تنها دوازده مایل تا کلکته راه است، اما در آن کران هیچ گاه گذرم به گورویم نیفتاده است. اکنون ما میبایست که در شهر کهن کاشی (بنارس) به یکدیگر برسیم، که با یاد و خاطره لاهری مهاشایا برکت یافته. در همین جاست که همچنین قدم پای بودا، شانکاراچاریا، و یوگی های مسیح وار دیگر خاک آنرا تبرک کرده اند.

"چهار هفته دیگر به پیش من خواهی آمد." برای بار نخست آوای سری یوکتشوار سخت و محکم بود. "اکنون که من مهر جاودانه ام را به تو بازگو کرده ام و خوشحالیم را از دیدنت نشان داده ام، برای همین تو از درخواست من سرپیچی میکنی. بار دیگری که یکدیگر را خواهیم دید، تو مجبور خواهی بود که علاقه من را دوباره برانگیزی: من به این سادگی مریدی تو را نخواهم پذیرفت. باید تسلیم تمام باشد به پرورشی که من به تو خواهم داد."

من سرسخت خاموش ماندم. گورویم به سادگی مشکل من را دریافت.

"میپنداری که خانواده ات تو را به خنده خواهند گرفت؟"

"من بر نمی گردم."

"سی روز دیگر بازخواهی گشت."

"هیچ وقت." با احترام به پیش پایش خم شدم و از آنجا رفتم که آتش کشمکش بالا نکشد. در حالی که در سیاهی نیمه شب قدم برمیداشتم، با خود اندیشیدم که چرا باید آن دیدار معجزه آسا به آن حالت نابهنجار پایان میگرفت. دو سوی مخالف "مایا" بودند که هر شادی را با درد یکسان میکنند! موم قلب جوانم هنوز برای دستان دگرگون کننده و تعالی گر گورویم نرم نبود.

بامداد پسین در خانقاه احساس کردم که آزار و اذیت همگان بسوی من بیشتر شده. روزهایم پر بودند از گستاخی و تلخی متوالی. سه هفته بعد دیانادا آشرام را برای شرکت کردن در یک گردهمایی در بمبی ترک کرد. همه به جان بیچاره من افتادند.

"موکوندا یک انگل است، که حاضر است بدون همکاری در امور خانه از آن بهره ببرد." با شنیدن از دور این سخن برای نخستین بار از اینکه به درخواست پس فرستادن پول پدرم سر نهاده بودم پشیمان شدم. با قلبی سخت و سنگین به سراغ تنها دوستم جیتندرا رفتم.

"من دارم از اینجا میروم. خواهش میکنم پس از بازگشتنش پشیمانی صمیمانه من را به دیانانداجی برسان."

"من نیز میروم! تلاش برای مدیتیت کردن من کمتر از تو با مخالفت سایرین همراه نبوده." جتیندرا این سخن را راسخانه به زبان آورد.

"با قدیسی مسیح وار آشنا شده ام. بیا با هم برای دیدن او به سرمپور برویم."

و چنین بود که "پرنده" آماده شد که بجایی "سرازیر شود" که مخاطره آمیزانه به کلکته نزدیک بود!


* سانسکریتا، صیقل زده، تمام. سانسکریت کهن ترین شاخه همه زبان های هندواروپایی است. الفبای آن دواناگاری است که معنای لغوی آن "جایگاه الهی" است. "آن کس که دستور زبان مرا میداند خدا را میشناسد." پنینی، فیلسوف بزرگ هند کهن این سخن را در باب کمال ریاضیاتی و روانشناسی سانسکریت آورده است. او که ریشه زبان را در لانه اش پیدا کند به ناچار باید به دانش مطلق برسد.
* او جاتیندا نبود (جوتین گوش)، که او بخاطر ترس از ببرها بیاد آورده میشود!

* hermitage

* مسیر و راه اصلی بسوی خدا

* کتابهای مقدس هندو می آموزند که وابستگی به خانواده وهم است، چنانچه مرید را از جستجو برای دهنده الهی بازدارد، پروردگاری که هم خانواده مهربان و چه بسا خود زندگی از خود اوست. عیسی هم آموخته که: "مادرم کیست؟ و برادرانم کیستند؟" (متیو، ۱۲:۴۸).
* "جی" پسوند احترام است که معمولا به شخص مخاطب گفته میشود، مانند "سوامیجی،" "گوروجی،" "سری یوکتشوارجی،" و "پرامهانساجی."
* مربوط به "شاستریها" که معنای لغوی آن "کتاب ها مقدس" است. آنان چهار دسته کتابند. شروتی، سمریتی، پورانا، و تنترا. این رساله فراگیر همه گوشه زندگی اجتماعی و دینی را شامل میشوند، و همچنین دروس قانون، پزشکی، معماری، هنر، و غیره. شروتی ها کتاب های "مستقیم شنفته" یا "فاش شده" هستند، که به نام "ویدا" شناخته شده اند. سمریتی ها یا "بیاد آورده شده ها" سرانجام در گذشته ای کهن در بلند ترین شعر حماسی جهان مهاباراتا و رامایانا گماشته شده اند. پورانا ها از دید لغوی تمثیل "کهن" هستند و تنترا ها اداب و آیین پرستش هستند. این رساله ها بیانگر حقیقت های ژرفی اند که پشت پرده نمادین بازگو شده اند.
* "آموزگار الهی" واژه مرسوم سانسکریت برای آموزگار معنوی یک شاگرد. به زبان انگلیسی من واژه "استاد" را بکار گرفته ام.

< > >>