زندگینامه یک یوگی

فصل ۱۲
سالهای در خانه استادم

"آمدی." سری یوکتشوار نشسته بر کف زمین بروی پوست ببر از اتاق بالکنی به من خوش آمد گفت. طنین صدایش سرد و برخوردش بی تفاوت بود.

"آری استاد عزیز. من آمده ام تا از تو پیروی کنم." پیش رویش خم شدم و دستی به پایش کشیدم.

"چطور میشود؟ تو که از درخواست های من سرباز میزنی."

"دیگر نه گورو جی! خواست تو کیش من خواهد بود!"

"اکنون بهتر است! حالا میتوانم مسئولیت زندگیت را به عهده بگیرم."

"من با کمال میل این بار را واگذار میکنم."

"در این صورت، نخستین خواسته من اینست که به خانواده ات باز گردی. میخواهم که در کلکته به دانشگاه بروی. تحصیلات تو باید ادامه یابد."

"چشم قربان." من وحشت و آزردگی خودم را پنهان کردم. آیا قرار است این کتابهای سمج سالها مرا آزار دهند؟ پیش از این پدر بود و اکنون سری یوکتشوار!

"روزی به باختر خواهی رفت. مردمش به دانش کهن هند گوش شنوا تری خواهند داد اگر که آموزگار غریب هندی مدرک دانشگاه داشته باشد."

"تو بهتر میدانی گوروجی!" غم از من برچیده شد. سخن باختر برایم سوال برانگیز بود و ناآشنا. اما فرصت بدست آوردن دل استادم را با اطاعت از او نباید که از دست میدادم.

"نزدیک کلکته خواهی بود. هر دمی وقت داشتی به اینجا بیا."

"اگر میشود هر روز استاد! با قدر شناسی، مسئولیت هر گوشه زندگیم را از به تو واگذار میکنم، اما به یک شرط."

"چه؟"

"که پیمان ببندی خداوند را به من آشکار کنی!"

کشمکش لفظی یک ساعته ای آغاز شد. اشتباهی در سخن یک استاد نمیتوان یافت، چرا که هیچ دم بی محل زده نمیشود. رسیدن به چیزی که از استادم خواسته بودم منظره های وسیع متافیزیکیی را نمایان میسازد. یک گورو همانا باید با آفریدگار همدم باشد که بتواند از او بخواهد که خود را آشکار کند! یگانگی سری یوکتشوار را با الوهیت احساس کردم و بر آن بودم که، به عنوان مرید او، از این امر بهره ببرم.

"چه طلبکاری!" رضایت استاد با قطعیت مهربانی بیان شد:

"باشد که آنچه آرزو داری آرزوی من باشد."

سایه ای همیشگی از قلبم برداشته شد. گشتن این سو و آنسو سرانجام به سر رسید. اکنون من پناهگاهی جاودانه در گورویی راستین یافته بودم.

"بیا. خانقاه را نشانت میدهم." استادم از حصیر ببریش برخاست. دور و بر را نگاه انداختم. چشمانم شگفت زده به عکس دیواریی دوخته شد، که با حلقه گل یاسمن آراسته شده بود.

"لاهری مهاشایا!"

"آری. گوروی آسمانی من." آوای سری یوکتشوار پر بود از احترام و اشتیاق. "بزرگتر بود، او به عنوان یک انسان و یوگی، از هر آموزگار دیگری که زندگانیش را بررسی کرده ام."

خاموش پیش عکس آشنا خم شدم. احترام استادی بی همتا را ذکر گفتم، او که در نوزادیم به من برکت داده و مرا برای رسیدن همین ساعت هدایت کرده بود.

گورویم گوشه و کنار خانه را به من نشان داد. خانقاه بزرگ و کهن و خوش ساز بود و حیاطی با ستونهای پهناور دور آنرا گرفته بود. دیوارهای بیرونی خزه گرفته بودند. کبوتران بالای پشب بام مسطح خاکستریش پر میگشودند و بدون تعارف هر گوشه خانقاه را اشغال میکردند. باغچه حیاط خلوت با درخت های نان صحرایی و انبه و بارهنگ زیبا و دلنشین بود. بالکن نرده دار طبقه بالا در این ساختمان دو طبقه از سه سو به حیاط مینگریست. استاد میگفت که سالن بزرگ طبقه پایین، که سقفی بلند و ردیف های ستون داشت، عمدتا برای مراسم سالانه دورگاپوجا* استفاده میشود. راه پله ای باریک به اتاق نشیمن سری یوکتشوار راه میبرد که بالکنی داشت با منظره خیابان. مبلمان آشرام ساده بود; همه چیز ساده، تمیز و بدرد بخور بود. چندین میز و نیمکت و صندلی غربی در این سو یا آنسو دیده میشدند.

استاد مرا دعوت کرد که شب بمانم. دو تا از مریدان جوان که در خانقاه آموزش میدیدند برای شام کاری سبزی آماده کردند.

"گوروجی، خواهش میکنم از زندگی خود چیزی برایم بگو." من به حال چمباتمه روی حصیری نزدیک پوست ببرش نشسته بودم. ستاره های دلنشین انگار که نزدیکتر از هر وقت بالای ایوان دیده میشدند.

"نام خانوادگی من پریا نات کارار بود. همین جا در سرمپور زاده شدم* و پدرم تاجری ثروتمند بود. این عمارت اجدادی را او به من واگذار کرد که اکنون خانقاه من است. تحصیلات رسمی زیادی نداشته ام; آنرا کند و سطحی میدیدم. در آغاز مردانگیم مسولیت سرپرستی یک خانواده را به دوش گرفتم و دختری دارم که حالا ازدواج کرده. در میانسالی از برکت راهنمایی لاهری مهاشایا بهره مند شدم. پس از مرگ زنم به رسته سوامی پیوستم و نام سری یوکتشوار گیری* را گزیدم. این هم تاریخچه ساده من."

استاد با دیدن چهره مشتاق من لبخندی زد. همچون همه خلاصه زندگینامه ها سخنان او حقایق ظاهری را بدون آشکار کردن مرد درون بازگو کرده بودند.

"گوروجی دوست دارم داستانهایی از دوران بچگیت بشنوم."

"چند تایی به تو میگویم که هر یک پیامی اخلاقی دارد. چشمان سری یوکتشوار با هشدارش برقی زدند. مادرم یک بار سعی کرد مرا با گفتن داستانی وحشت آور از یک روح در یک اتاق تاریک بترساند. بلافاصله به آنجا رفتم از اینکه روح را ندیدم دلخور شدم. مادر دیگر هرگز داستان های ترس آور برایم نگفت. پیام اخلاقی: با ترس رو در رو شو تا از آزار تو دست باز بزند."

"خاطره ای دیگر که به یادم می آید در مورد سگ بد قیافه همسایه بود که میخواستمش. برای دست یافتن به آن سگ هفته ها در خانه هیاهو بپا کردم. گوشهایم شنوای پیشنهاد ها برای داشتن سگ های دیگر خوش قیافه تر نبودند. پیام: وابستگی مانند زنجیر است. هاله خیالی زیبایی گرد آنچه مورد علاقه است بوجود میاورد."

"داستان سوم در باب شکل پذیری ذهن جوان است. گاهی اوقات از مادرم میشنیدم: 'او که کار زیر دست کس دیگر را میپذیرد یک برده است.' این بینش چنان در من ماند که حتی پس از ازدواج هم شغلی نپذیرفتم. خرج خانواده را با سرمایه گذاری ارث خانوادگیم در زمین و ملک در میاوردم. پیام اخلاقی: در گوشهای حساس کودکان باید پیشنهاد های خوب و مثبت خوانده شود. آموزش های اولیه اثر ماندگاری در آنها میگذارند."

استاد به سکوت آرامی فرو رفت. حوالی نیمه شب مرا به تخت باریکی راهنمایی کرد. خواب نخستین زیر بام خانه گورو آرام و شیرین بود.

سری یوکتشوار بامداد روز بعد مرا رسما به کریا یوگا وارد کرد. روش را پیش از آن از دو مرید لاهری مهاشایا، پدر و آموزگارم سوامی کیبل آناندا آموخته بودم، اما در برابر استادم نیرویی سهمگین حس کردم. با یک تماس، او نوری بزرگ در وجودم جای داد، همچون شکوه خورشیدهایی بیشمار که با هم میتابند. سیل شادی وصف ناپذیری در عمیق ترین جای قلبم رخنه کرد و تا روز بعد ادامه داشت. اواخر بعد از ظهر آنروز بود که سرانجام توانستم خودم را قانع کنم که از آنجا بروم.

"سی روز دیگر بازخواهی گشت." وقتی که به خانه کلکته مان رسیدم پیش بینی استاد به حقیقت پیوست. هیچ کدام از بستگانم تمسخر هایی که از آنها بیم داشتم در مورد من "پرنده بلند پرواز" نثارم نکردند.

بالا به اتاق زیر شیروانی رفتم و نگاه های پر مهر انداختم انگار که کسی آنجا حاضر باشد. "تو مدیتیشن های من را دیده ای و همچنین اشک ها و طوفان های سادهانای مرا. اکنون من به بندر آموزگار الهیم رسیده ام."

"پسرم من برای هر دو مان خوشحال هستم." من و پدر در آرامش شب کنار هم نشسته بودیم. "تو گوروی خود را یافتی، همان قدر معجزه آسا که من گورویم را پیدا کردم. دستان مقدس لاهری مهاشایا زندگی ما را هدایت میکنند. استاد تو قسمت بود که نه از دور دست هیمالیا بلکه از همین نزدیکی ها باشد. نیایش های من پاسخ داده شده اند. جستجوی تو برای پروردگار دیدن تو را از چشمانم نگرفته اند."

پدر همچنین خشنود بود که تحصیلاتم از سر گرفته میشد. او ترتیب کارها را داد. روز بعد در کالج کلیسای اسکاتلندی کلکته نام نویسی کردم.

ماه هایی خوش و خرم میامدند و میرفتند. بی شک خوانندگان من حدس زده اند که من به ندرت سر کلاس های دانشگاه دیده میشدم. خانقاه سرمپور جذابیتی داشت که نمیتوانستم در برابر آن مقاومت کنم. استاد بودن همیشه وقت مرا بدون کنایه پذیرفت. خوشبختانه، او به ندرت سخن دانشگاه را پیش میکشید. با این حال که برای همه روشن بود که من برای دانشجویی ساخته نشده ام، هر چند وقت از پس آن بر میادم که با پایین ترین نمره های ممکن آزمون هایم را پشت سر بگذارم.

زندگی روزانه در آشرام به سادگی و روال عادی پیش میرفت و کمتر بالا و پایین میشد. گورو پیش از طلوع آفتاب برمیخاست. دراز کشیده و گاهی هم نشسته بر روی تخت، او به حال سمادهی* فرو میرفت. دریافت اینکه استاد از خواب بیدار شده آسانترین کار بود: چون خرناس* های سهمناکش به یک دم بند میامدند. سپس یکی دو نفس عمیق بود، شاید هم یک جنبش بدنی، اما پس از آن حالت بی صدای نبود نفس.

برنامه با ناشتایی دنبال نمیشد. نخست قدم زدن کنار گنجیز بود. چه قدر هنوز در اندیشه ام زنده است خاطره آن راه رفتنها در کنار گورویم! بسادگی به یاد می آورم که در کنارش هستم: آفتاب تازه نمایان دارد رودخانه را گرم میکند. طنین صدایش به گوش میرسد، که بازگو کننده خرد راستین است.

سپس حمام و بعد هنگام غذای نیمروز فرا میرسید. آیین دقیق آماده سازیش با سرپرستی روزانه استاد و به عهده مریدان جوان بود. گورویم گیاهخوار بود. اما پیش از راهب شدن، او تخم مرغ و ماهی خورده بود. سفارش او به دانش آموزان این بود که یک رژیم غذایی ساده و شایسته ساخت بدنشان را دنبال کنند.

استاد کمی میخورد. اغلب برنج، رنگ گرفته با زردچوبه یا آب چغندر یا اسفناج و اندکی آغشته به روغن گاو میش یا کره آب شده. روزی دیگر ممکن بود دال عدس یا کاری چانا* با سبزیجات باشد. برای دسر انبه یا پرتقال بود با شیر برنج و یا آب میوه درخت نان صحرایی.

بازدیدگران پس از ظهر می آمدند. یک جریان ثابت از دنیا وارد آسایش خانقاه میشد. همه در استاد احترام و محبت یکسان میافتند. برای کسی که نه بدن و نفس ضمیر بلکه روح و روان بودن خود را دریافته، همه بشریت جنبه ای بسیار مشابه دارد.

بی اهمیتی قدیسان از روی خردمندیست. استاد ها خود را از دام مایا رها ساخته اند. چهره گاه عاقل و گاه ابله آن دیگر تاثیری در دید آنان ندارد. سری یوکتشوار توجه خاصی برای کسانی که قدرتمند یا آموخته اند نداشت. همچنین او کسی را به خاطر تنگدستی یا بی سوادی کوچک نمیدید. او با احترام سخن راستی را که از دهان کودکی بیرون میامد گوش میداد و آشکارا به یک شخص دانای خودنما بی محلی میکرد.

هشت شب وقت خوردن شام بود که گهگاهی به همراه مهمانانی که از روز مانده بودند انجام میشد. گوروی من هیچ گاه نمیگفت که میخواهد تنهایی غذا بخورد. هیچ کس گرسنه یا ناخرسند از خانه او بیرون نمیرفت. سری یوکتشوار هرگز بخاطر رسیدن میهمانان ناخوانده دستپاچه نمیشد. اندک خوراک خانه با تدبیر او به ضیافتی بزرگ تبدیل میشد. با این حال او صرفه جو بود و اندک سرمایه او به کارامد ترین وجه بکار برده میشد. "به حد شایسته خودت گشوده دست باش." این اندرزی بود که او بارها به زبان می آورد. "ولخرجی ناراحتی میاورد." چه در مورد اداره برنامه های تفریحی خانقاه، چه ترمیم ساختمان خانه و یا هر مورد روزمره دیگر، استاد همواره روح ابتکار عملی الهام گرفته از خود نشان میداد.

ساعات آرام شب اغلب گفتگوی با گورویم را به ارمغان می آوردند--گنجینه ای در برابر زمان. هر سخن او حساب شده و خردمندانه بود. یک اعتماد به خویش برین شاخص هر بیان او بود. براستی بی مانند بود. گونه ای سخن میگفت که تا به حال از هیچ کس دیگر ندیده ام. افکارش پیش از انکه جامه ای بیرونی داده شوند با ترازوی دقیق بینش و معرفت سبک و سنگین میشدند. ماهیت حقیقت، حتی با یک جنبه فراگیر فیزیولوژیکی، چون یک تراوش معطر روح از او بروز داده میشد. با او من همواره حس آگاهی داشتم که در حضور یک مظهر زنده خداوند هستم. سنگینی الوهیت او خودبخود سر مرا در برابر او به سوی پایین خم میکرد.

چنانچه مهمانان دیر وقتش میافتند که او دارد در بیکران الهی جذب میشود، او بلافاصله آنان را به سخن میگرفت. او توانایی خودنمایی یا نشان دادن آزادی درونی خود را نداشت. چون همواره با خداوند بود، نیازی به اختصاص یک زمان جداگانه برای گفتگو با او نداشت. یک استاد که به خدا رسیده دیگر پله راه مدیتیشن را پشت سر گذاشته. "وقت رسیدن میوه گل باید ریخته شود." اما قدیسان برای تشویق مریدانشان اغلب رفتار و روش روحانی خود را نگاه میدارند.

با رسیدن نیمشب، گورویم گاهی مانند بچه ها به خواب میرفت. بود و نبود رخت خواب چیز مهمی نبود. او اغلب، حتی بدون یک بالش، بروی نیمکت باریکی که زمین زیر پوست ببرش بود دراز میکشید.

گفتگو های فلسفی شبانه نادر نبودند. هر مریدی میتوانست با نشان دادن علاقه شدید بانی آن شود. در آن مواقع احساس خستگی و میل به خواب به سراغم نمیامدند. سخنان زندگی بخش استاد برایم بس بود. "وه، سپیده دم فرا رسیده! بیا در کنار گنجیز قدمی بزنیم." اینگونه بسیاری از تعلیم های شبانه من به سر میرسیدند.

ماههای نخستین من با سری یوکتشوار با آموختن این درس به اوج خود رسید: "چگونه زرنگ تر از یک پشه باشیم." در خانه خودمان همیشه ما شبها از پشه بند استفاده میکردیم. با دیدن اینکه در خانقاه سرمپور این رسم محتاطانه ادا نمیشود نگران بودم. با این حال حشرات مقیم پابرجای خانه بودند. سر تا پایم را پشه زده بود. دل گوروی من برایم سوخت.

"برای خودت یک پشه بند بخر، و یکی هم برای من." سپس خندید و گفت: "اگر تنها یکی برای خودت بخری، آنوقت پشه ها روی من تمرکز میکنند!"

با کمال میل اطاعت کردم. از آن به بعد هر شبی که در سرمپور میماندم، گورویم از من میخواست که پشه بند ها را برای خواب آماده کنم.

شبی پشه ها بیش از همیشه آزار میدادند. اما استاد دستور همیشگی را نداد. من با ترس گوش میدادم به انتظار رسیدن وز وز پشه ها. بعد از دراز کشیدن در رخت خواب، دعایی صلحجویانه به سمت آنها روانه کردم. نیمساعت بعد، برای اینکه حواس گورویم را جلب کنم سرفه ای الکی در دادم. داشتم دیگر دیوانه میشدم از نیش ها و به خصوص آواز رژه و آیین خونخارانه آنان بروی سر من.

هیچ واکنش و تکانی از استاد ندیدم. با احتیاط به کنارش رفتم. او نفس نمیکشید. این نخستین آشنایی من بود با حال خلسه یوگیانه او. ترس مرا فرا گرفت.

"لابد قلبش از کار افتاده!" آیینه ای زیر بینی او گرفتم. بخار دهانی پدیدار نشد. برای اینکه خاطر جمع شوم، چند دقیقه ای با انگشتانم دهان و راه بینی او را بستم. بدنش سرد و بی حرکت بود. سردرگم به سوی در رفتم تا کمک خبر کنم.

"خوب! چه آزمایش گرای شکوفایی!" صدای استاد از خنده میلرزید. "چرا نمیروی بخوابی؟ باید که همه جهان بخاطر تو عوض شود؟ خودت را عوض کن. از آگاهی پشه بیرون بیا."

خجالت زده به رخت خواب برگشتم. یک حشره هم بسویم نیامد. اینجا بود که دریافتم که گورو قبلا تنها برای خشنود کردن من خواسته بود که پرده ها را بخرم. خودش بیمی از پشه ها نداشت. با نیروی یوگایی که داشت هم میتوانست اراده آنان را بر آن نماید که نیش نزنند، و یا اینکه خودش به یک حال آسیب ناپذیر درونی فرو برود.

با خودم اندیشیدم که "او دارد به من درسی میدهد. این مرحله یوگایی است که باید به آن برسم." یک یوگی باید بتواند به مرحله فرا آگاهی برسد و در آن بماند، با وجود حواس پرتی های رنگ و وارنگی که در این زمین کماکان سر ما فرود میایند. چه وزوز حشرات و چه نور تابان روز هنگام، جلوی آنچه که حواس میخواهند اعلام کنند باید گرفته شود. همانا آن هنگام است که آواز و چشم انداز شنیده و دیده میشوند، البته از سوی سرزمینهایی که حتی زیبا تر از باغ عدن هستند.*

روزهای نخستین در آشرام، پشه های آموزنده درس دیگری هم به من دادند. ساعت آرام غروب آفتاب بود. گورو داشت متون کهن را بی همتا تفسیر میکرد. به پای او من در آرامش برین بودم. یک پشه بی نزاکت خود را برای جلب توجه به میان انداخت. همین که نیشش تزریق سمی زیر پوستی خود را در ران پایم وارد میکرد، من نا خود آگاهانه دستم را به انتقام بلند کردم. از اعدام سر باز بزن! به موقع یکی از پند* های پاتانجلی را بیاد آوردم که نامش آهیمسا (بی آزاری) است.

"چرا کار را تمام نمیکنی؟"

"استاد، آیا تو با گرفتن زندگی از کسی موافقی؟"

"نه، اما ضربه مرگ دیگر در ذهنت زده شده بود."

"نمیفهمم."

"مقصود پاتانجلی رها بودن از نیت برای کشتن است." سری یوکتشوار به سادگی طرز فکر مرا میخواند. "در این جهان مشکل میتوان از آهیمسا تحت اللفظی پیروی کرد. انسان ممکن است مجبور باشد جانوران زیان آور را بکشد. اما او متقابلا مجبور نیست احساس دشمنی یا عصبانیت کند. همه مخلوقات حق یکسانی در استفاده از هوای مایا دارند. قدیسی که از اسرار آفرینش خبردار میشود با عبارات بیشمار سردرگم کننده اش در هماهنگی و صلح است. هر انسانی توان آنرا دارد که به آن مرحله فهم برسد اگر میل درونی ویرانسازی را در خود مهار کند."

"گوروجی، آیا باید بجای کشتن یک جانور وحشی خود را فدا کرد؟"

"نه. بدن انسان بسیار ارزشمند است. آن بخاطر مرکز های بی همتای مغز و ستون فقرات بالاترین ارزش تکاملی را داراست. اینها هستند که یک مرید پیشرفته را به درک و بیان والاترین جنبه های الوهیت توانایی میبخشند. هیچ موجود دیگری دارای چنین توانایی نیست. درست است که یک فرد با مجبور شدن به کشتن یک حیوان یا هر موجود زنده ای مرتکب گناهی کوچک میشود. اما ودا ها می آموزند که از دست دادن گستاخانه جان یک انسان گناهی بزرگ در برابر قانون کارمایی است."

نفس راحتی کشیدم. کم پیش میاید که کتب الهی غریزه های طبیعی را به این سادگی تایید کنند.

هیچ گاه استاد را هنگام رو در رو شدن با یک پلنگ یا ببر ندیدم. اما باری یک کبری کشنده به او نزدیک شد، که با عشق و عطوفت استاد غلبه شد. مردم هند بسیار از این گونه مار می هراسند، چرا که آن سبب بیش از پنج هزار مرگ سالانه است. در پوری بود که این برخورد صورت گرفت، شهری که خانه دوم سری یوکتشوار، در مکانی دل انگیز کنار خلیج بنگال، در آن قرار داشت. پرافولا، مرید جوان سالهای اخیرش، در این رویداد همراه استاد بود.

"بیرون در نزدیکی آشرام نشسته بودیم." پرافولا داستان را آغاز کرد. "یک مار کبری در کناری نمایان شد، که بیش از یک متر بود و همانقدر هراس به دل می انداخت. دور گردنش گشاد شده بود و شتابان به سمت ما می آمد. گورو تک خنده ای به نشانه خوش آمد زد انگار که با کودکی باشد. داشتم از ترس بیهوش میشدم. استاد به ناگاه شروع کرد به گونه موزون کف زدن*. داشت مهمان هراس برانگیز را سرگرم میکرد! من از جایم تکان نخوردم و در درونم هر دعایی که میتوانستم به خاطر بیاورم را بجای میاوردم. مار که اکنون بسیار به گورو نزدیک بود، بی حرکت مانده بود، انگار که با برخورد نوازش گونه اش طلسم شده بود. دور گردن وحشتناکش کم کم به حال عادیش جمع شد. مار کمی میان پاهای استاد خزید و سپس در میان بوته ها ناپدید شد."

پرافولا میگفت "در آن زمان نمیفهمیدم که چرا گورویم دستانش را میجنباند و چطور بود که مار او را نیش نمیزد. بعدها دریافتم که استاد الهیم فرای بیم داشتن از آسیب دیدن از هر موجود زنده است. "

بعد از ظهر یکی از روزهای آغازینم در آشرام، یادم میاید که چشمان سری یوکتشوار سخت بسوی من خیره شده بودند.

"خیلی لاغر اندامی موکوندا."

سخنش روی نقطه حساس من دست گذاشت. اینکه از چشمان گود افتاده و اندام لاغر مردنیم هیچ خوشنودی نداشتم از بودن ردیف ها دارو و دوا در اتاقم در کلکته آشکار بود. هیچ چیزی کارساز نبود. سوء هاضمه مزمن از زمان کودکی گریبانگیر من بود. نا امیدیم گاهی به اوج خود میرسید آنگاه که از خود میپرسیدم که آیا ادامه این زندگی با چنین بدن نحیفی ارزشی دارد یا نه.

"تاثیر دارو ها محدود است، اما نیروی خالق زندگی نه. آنرا باور کن: آن دم خود را سالم و توانمند خواهی یافت."

سخنان سری یوکتشوار حقیقت کارای شخصیی را در وجودم بیدار کرد که هیچ شفابخشی، که بارها هم امتحان کرده بودم، نتوانسته بود در من زنده کند.

روز به روز، عجب! لایه گرفتم. دو هفته پس از برکت پنهانی استاد، توانستم به وزنی برسم که هیچ وقت نزدیک آن هم نرسیده بودم. بیماری های مدام شکمم برای همیشه از میان رفتند. من بار های دیگری به چشمم دیدم که گورو شفای الهیش را در یک آن به کسانی که مبتلا به دیابت و صرع و یا فلج بودند بخشید. هیچ کسی نمیتوانست آنقدر که من بخاطر رهایی ناگهانم از نحیفی تن از او قدر دان بودم به او شکرگزار باشد.

سری یوکتشوار به من گفت: "سالهای پیش من هم تلاش میکردم که وزن اضافه کنم. در دوره نقاهت پس از یک بیماری سخت بسر می بردم که به ملاقات لاهری مهاشایا در بنارس رفتم."

"'آقا، بیمار بوده ام و بسیار وزن کم کرده ام.'

"'میبینم یوکتشوار*. تو خودت را ناخوش کرده ای و حالا هم می اندیشی که لاغری.'

"به هیچ وجه پاسخی نبود که انتظارش را داشتم. با این حال، سخن پسین گورویم امیدواری به من داد:

"'بگذار ببینم. اطمینان دارم که فردا حالت بهتر میشود.

"این سخنش را به نشانه برکت شفایی پنهانی گرفتم در جهت اندیشه ای باز. سپیده دم فردای آنروز از یافتن جان و نیرویی نو در تعجب نبودم. خود را به پیش استاد رساندم و با شور و اشتیاق خبر دادم که 'آقا، امروز بسیار بهترم.'

"'همین طور است! امروز به خودت توان بخشیده ای.'

اعتراض کردم. "'خیر، استاد! این شما بودید که به من کمک کردید. این نخستین بار پس از هفته هاست که جانی گرفته ام.'

"'بله! بیماریت بسیار جدی بوده. هنوز هم بدنت ضعیف است. چه کسی میداند که فردا در چه حالی خواهد بود؟'

"اندیشه بازگشت بی حالیم ترس سردی بجانم انداخت. بامداد روز بعد به زور توانستم خودم را به خانه لاهری مهاشایا برسانم."

"'آقا باز هم بیمارم.'

"نگاه گورویم به من عجیب بود. 'خوب!‌ پس بار دیگر خود را بیمار کرده ای!'

"'گورو دوا، اکنون میفهمم که هر روز داشتی مرا مسخره میکردی.' دیگر طاقت نداشتم. 'نمی فهمم چرا گزارشهای راست مرا باور نمیکنی.'

"'در واقع این اندیشه های خودت بوده اند که تو را باری ضعیف و بار دیگر تندرست کردند.' استاد نگاهی مهربانانه به من انداخت. 'دیده ای که چطور سلامتیت پیرو انتظارات خودت بوده است. اندیشه نیروییست، همچنان که برق و جاذبه هستند. ذهن آدمی جرقه ایست از آگاهی متعالی خداوند. میتوانم نشانت بدهم که هر چیزی که ذهن تنومندت با شدت باور بدارد، بی درنگ به حقیقت می پیوندد.'

"چون میدانستم لاهری مهاشایا هرگز بیهوده سخن نمیگوید، از او با ستایش و احترام تمام قدر دانی کردم. 'استاد، اگر بیندیشم که خوب هستم و وزنم را دوباره بدست آورده ام، آیا همان میشود؟'

"'همینطور است. حتی همین الان.' گورو سرد و آرام سخن میگفت و چشمانش در چشمانم متمرکز بودند.

"شگفتا! در یک دم نه تنها احساس نیرو گرفتن بلکه وزن افزودن کردم. لاهری مهاشایا به سکوت فرو رفته بود. پس از چند ساعت به پایش ماندن، به خانه مادرم، که طی بازدیدهایم از بنارس آنجا سر میکردم، بازگشتم.‌

"'پسرم! چه شده؟ همه بدنت ورم کرده؟' مادرم چشمانش را باور نداشت. تنم اکنون همان شکل و اندازه شده بود که پیش از بیمار افتادنم داشتم.

"خودم را وزن کردم و دیدم که در یک روز بیست و پنچ کیلو افزوده بودم. برای همیشه آن وزن را نگاه داشتم. دوستان و آشنایانی که اندام لاغر مردنی مرا دیده بودند در حیرت بودند. چندی از آنها سبک زندگی خود را عوض کردند و بخاطر این معجزه مریدان لاهری مهاشایا شدند.

"گوروی من، که در بیداری خداوند بسر میبرد، میدانست که این دنیا چیزی نیست جز یک رویای آفریدگار که وجود خارجی به‌ آن داده شده است. چون لاهری مهاشایا کاملا از یگانگی خودش با رویاگر آسمانی آگاه بود، او میتوانست هر چیزی را بوجود بیاورد یا از میان بردارد و یا هر تغییری که بخواهد در این رویای الهی وارد کند*.

سری یوکتشوار سخنش را چنین پایان داد: "همه آفرینش با قانون میچرخد." آنهایی که در دنیای خارجی ماهیت میگیرند نامشان قوانین طبیعی است، که توسط دانشمندان کشف میشوند. اما قانون هایی پنهانی تر وجود دارند که حاکم عرصه آگاهی هستند و تنها با دانش درونی یوگا شناختنی هستند. این فلات معنوی هم به روی قوانین طبیعی و اساسی بنا شده اند. این نه دانشمند فیزیکدان بلکه استاد خود شناخته است که از ماهیت راستین ماده آگاهی دارد. چنین است که مسیح توانست گوش برده ای را پس از آنکه بدست یکی از مریدان کنده شده بود بجای خود بازگرداند و شفا دهد*.

سری یوکتشوار مترجم بیهمتای متون مقدس بود. بسیاری از شادترین خاطره هایم در گفتمان او سر شده اند. اما گوهر اندیشه های او بخاکستر غفلت یا نادانی سپرده نمیشد. یک جنبش تنم بخاطر کم حوصلگی و بی قراری و یا فرو رفتن خاموشم در حواسپرتی باعث میشد که او به ناگاه از سخنش باز ایستد.

"اینجا نیستی." بعد از ظهری استاد ناگهان سخنش را قطع کرد. چون همیشه، او داشت میزان توجه و تمرکز مرا با دقت میسنجید. "گوروجی!" اعتراض سر دادم. "من تکان نخورده ام. حتی پلک هم نزده ام. میتوانم هر واژه ای که به زبان آورده ای تکرار کنم!"

"با این وجود کاملا با من نبودی. اکنون که مخالفت سر داده ای باید به تو بگویم که در پیش زمینه اندیشه ات سه بنا ساخته بودی. یکی در یک دشت پر درخت، یکی بالای یک تپه و سومی کنار اقیانوس."

این اندیشه های مبهم و کمرنگ را، تقریبا ناخودآگاهانه، چه بسا که در ذهن داشتم. با شرمندگی به او نگریستم.

"با یک استاد که این چنین در هر خیال اتفاقی من رخنه میکند چه باید کرد؟"

"تو به من اجازه اش را داده ای. حقایقی که به تو آشکار میکنم نمیتوان بدون تمرکز کامل درک کرد. مگر در مواردی که لازم باشد من به خلوت اندیشه دیگران وارد نمیشوم. آدمی طبیعتا حق دارد که مخفیانه در حریم افکار خود پرسه بزند. پروردگار بدون دعوت شدن به حریم آن سر نمیزند. من هم قصدی برای دخالت ندارم."

"در برای همیشه به روی شما باز است استاد!"

"رویاهای معماریت بعد ها به واقعیت خواهند انجامید. اما حالا وقت درس است!"

اینگونه شد که گورویم اتفاقی با طرز رفتار خونسرد و ساده اش سه رویداد زندگی مرا فاش کرد. از دوره نوجوانی تصویر هایی مبهم به من الهام میشدند که هر کدام در محیطی متفاوت بودند. درست به ترتیبی که سری یوکتشوار گفته بود این رویاها به حقیقت پیوستند: نخست مدرسه یوگای پسرانه ای که در دشت رانچی تاسیس کردم، سپس مرکز سازمانم در بالای تپه ای در لس آنجلس و سرانجام خانقاهی در جنوب کالیفرنیا در کنار اقیانوس بزرگ آرام.

استاد هرگز با تظاهر نمیگفت:‌ "من پیشگویی میکنم که چنین و چنان روی خواهد داد!" بلکه او چنین اشاره ای میکرد:‌ "گمان نمیکنی که امکان روی دادنش هست؟" اما بیان ساده اش توانی "ودایی" در خود پنهان داشت. سخنی را پس گرفتن در کار نبود. واژه های اندکی در حجابش هرگز نادرست از آب در نمی آمدند.

سری یوکتشوار سنگین و کم حرف بود و در رفتارش احساساتی نبود. ابهام در او پیدا نمیشد و حکمت و آگاهی آرامی بر او چیره بود. پاهایش در زمین استوار و سرش در پناه بهشت آسمان بر افراشته بود. آدمهای خوش ابتکار و کاردان تحسین او را بر می انگیختند. او میگفت: "قدسی بودن به معنی خنگ بودن نیست. برداشت الهی نباید موجب ناتوانی گردد! بیان فعال حقیقت بالاترین درجه هوشمندی را به همراه میاورد."

در زندگی استاد براستی درک کردم که میان واقع گرایی معنوی و اسرار شناسی (mysticism) مبهم که گاهی بجای آن گرفته میشود فرق بزرگیست. گوروی من تمایلی به بحث در عرصه ماورای عالم مادی نداشت. تنهای چیز "شگفت انگیز" او سادگی تمام او بود. در گفتمان او چیزهای حیرت آور به زبان نمی آورد. اما در عمل او آزادانه بیانگر حقیقت بود. دیگران دم از معجزه میزدند اما خودشان چیزی از پسشان بر نمی آمد. سری یوکتشوار به ندرت اسرار و قوانین پنهان را باز گو میکرد، اما مخفیانه به همه آنها دسترسی داشت.

استاد توضیح داد: "یک انسان به مرتبه آگاهی الهی رسیده بدون دریافت اجازه درونی معجزه ای را به معرض نمایش نمیگذارد. خداوند نمیپسندد که اسرار آفرینش او به بی قیدی آشکار شود.* همچنین هر شخص در این جهان حقی مسلم به داشتن اراده آزاد دارد. یک قدیس به این استقلال دست درازی نمیکند."

عادت سکوت سری یوکتشوار از روی برداشت عمیق او از بینهایت بود. او وقتی برای "آیاتی" که آموزگاران به خود آگاهی نرسیده گهگاه با آنها سرگرم هستند نداشت. "در انسانهای سطحی ماهیان چند اندیشه کوچک اغتشاشی بزرگ بپا می اندازند. در ذهن های اقیانوسی نهنگ های الهام موج کوچکی هم بپا نمیکندد." این اشاره که در کتب مقدس هندو آمده دارای طنزی پر معناست.

این از روی ساده سیرتی و فقدان هر نوع خود نمایی گورویم بود که کمتر مرد معاصر او را به عنوان یک ابرمرد میشناخت. ضرب المثل معروف "او که نمیتواند خرد خود را در خود پنهان نگاه دارد یک ابله است" را نمی توان در باب سری یوکتشوار روا کرد. با اینکه استاد چون دیگران در یک تن فنا پذیر زاده شده بود، او به درجه یگانگی با حاکم زمان و مکان دست یافته بود. در زندگیش یگانگی خداگونه ای میدیدم. او هیچ مانع چیره نشدنیی میان انسان و الوهیت نمی دید. من به این درک رسیدم که چنین مانعی وجود ندارد مگر در نتیجه بی میلی خود انسان برای ماجراجویی معنوی.

همیشه برای لمس پای مقدس سری یوکتشوار مشتاق بودم. یوگیان می آموزند که یک مرید با تماس احترام جویانه یک استاد ربایش معنوی پیدا میکند و یک جریان پنهانی در او شکل میگیرد. عادات بد در ذهن مرید بدین گونه سوزانده میشوند و روال تمایلات دنیوی او سودمندانه به هم میخورد. ولو تنها برای یک آن، ممکن است پرده پنهان مایا از جلوی چشمانش برداشته شود و حقیقت شادی مطلق را بچشد. هر دم که بنا به آیین هندی جلوی پای گورویم زانو میزدم تابشی رهایی بخش همه تنم را مشتعل میساخت.

استاد به من میگفت: "حتی هنگام سکوت یا به وقت تدریس امور چه بسا غیر مذهبی، من دریافتم که لاهری مهاشایا با این حال دانشی غیر قابل توصیف به من منتقل میکرد."

سری یوکتشوار همینگونه در من تاثیر گذار بود. اگر روزی نگران یا بی تفاوت وارد خانقاه میشدم، در رفتارم نابخودآگاه تغییری ایجاد میشد. تنها با دیدن گورو ام آرامشی جانبخش وجودم را فرا میگرفت. هر روز با او یک تجربه نو در سرور و آرامش و معرفت بود. هرگز او را در فریب و یا مستی حرص و طمع و احساسات و خشم و یا هر گونه وابستگی انسانی ندیدم.

"تاریکی مایا دارد میرسد. بیایید بخانه درون بشتابیم." استاد هر دم غروب با این کلمات به مریدان نیاز به کریا یوگا را یادآور میشد. گاهی یکی از دانش آموزان در شایستگی خود برای تمرین یوگا تردید نشان میداد.

"گذشته را فراموش کن." این پاسخ سری یوکتشوار به آن دانش آموز بود. "زندگی رفته همه انسانها با شرمندگی های بزرگ تیره و تار است. تا آن هنگام که بسوی الوهیت پای نگذاشته، اعتمادی به برخورد بشر نیست. همه چیز در آینده بهبود میابد، به شرطی که الان از تلاش معنوی دریغ نکنی."

استاد همواره چلا* های جوان در خانقاهش داشت. پرورش معنوی و فکری آنها مقصود و علاقه همیشگی او بود: حتی اندکی پیش از ترک این دنیا، او دو پسر شش ساله و یک جوان شانزده ساله را برای تدریس پذیرفت. او ذهن و زندگیشان را با دقت فراوان یک استاد راستین به دانش آموزانش هدایت میکرد. ساکنان آشرام خانه به گورو عشق می ورزیدند و احترام میگذاشتند. کافی بود دستانش را آرام به هم بزند تا آنان به کنارش حاضر شوند. هنگامی که در خلق و خوی ساکت و متمرکز به درون بود کسی حرفی نمیزد. آن هنگام که خنده سر میداد، بچه ها آنچنان به او مینگریستند که او یکی از خود آنهاست.

کم پیش میامد که استاد از کسی درخواست شخصی داشته باشد. همچنین او کمک دانش آموزی را نمیپذیرفت مگر از روی نیت پسندیده باشد. اگر مریدان یادشان میرفت که صواب شستن لباس او را ببرند، او یواش در گوشه ای خودش آنرا میشست. سری یوکتشوار رنگ سنتی سوامی ها یعنی رنگ خاک رس میپوشید. گیوه هایش، مطابق آیین یوگی ها، از پوست ببر یا آهو بودند.

استاد در انگلیسی و فرانسه و هندی و بنگالی مسلط بود. سانسکریت را کم و بیش میدانست. او با صبر و حوصله دانش آموزان جوان خود را به کمک میان بر هایی که خود مبتکرانه ابداع کرده بود انگلیسی و سانسکریت می آموخت.

استاد به بدنش توجه داشت، اما بدون وابستگی. او می‌ آموخت که لایتناهی به در سلامت فیزیکی و فکری متجلی است. او هر گونه زیاده روی را رد میکرد. باری یکی از مریدان روزه طولانی را آغاز کرد. گورو تنها خندید و گفت:‌ "چرا جلوی یک سگ استخوانی نیندازیم؟"

سری یوکتشوار همواره سالم و تندرست بود. هیچ وقت او را مریض احوال ندیدم*. اگر احتیاجی بود دانش آموزان مجاز بودند تا به پزشک مراجعه کنند. هدفش این بود که به رسم دنیوی احترام گذاشته باشد. "لازم است که پزشکان در شفا دادن از راه قوانین خداوند که بر ماده سلطه گرند به کارشان ادامه دهند." اما او همواره به برتری درمان روانی یاد آور بود و اغلب میگفت: "حکمت برترین پاکی بخش است."

او میگفت: "بدن دوستی بی وفاست. احترامش را نگاه دار ولی بیش از آن نه. لذت و درد هر دو گذرا هستند. همه دوگانگی ها را با آرامی و خونسردی سپری کن و در عین حال تلاش کن که خود را از تاثیر پذیری از آنها برهانی. قوه تخیل به مانند دری است که از آن هم بیماری و هم شفا میتواند وارد شوند. واقعی بودن یک بیماری را زیر سوال ببر ولو اینکه دچار آن بیماری باشی. یک مهمان آن هنگام که احساس کند ناخواسته است خودش فرار میکند!"

مریدان پزشک استاد کم نبودند. او به آنان میگفت:‌ "کسانی که قوانین فیزیکی را مو شکافی کرده اند بسادگی میتوانند در دانش جان و روان هم به پژوهش بپردازند. پشت هر ساختار بدنی یک واقعیت معنوی پنهان است.*"

سری یوکتشوار به شاگردانش سفارش میکرد که سفیران زنده فضایل غربی و شرقی باشند. خود او در عمل و اجرای عادات بیرونی یک غربی بود، اما به درون یک انسان روحانی شرقی بود. او آداب تمیزی و تدبیر و روشنفکری غرب را ستایش میکرد و همچنین آرمانهای دینی شرق را که چون هاله ای کهن هستند که از سوی شرق میدرخشد.

تنبیه و سختگیری چیز تازه ای برای من نبودند. در خانه پدر سختگیر بود و آنانتا شدید برخورد میکرد. اما روش پرورش سری یوکتشوار را نمیشود ملایمتر از فراوان شدید و سختگیر توصیف کرد. او ایده آل گرایانه بسیار از مریدانش ایراد میگرفت، چه مربوط به امور روزانه و چه در مورد های رفتار فردی.

روزی او در موقعیتی مناسب گفت: "رفتار مودبانه بدون حسن نیت چون بانویی زیبا اما مرده است. صراحت بدون عرض ادب همانند چاقوی جراح موثر اما ناخوشایند است. رک گویی مودبانه مفید و تحسین برانگیز است."

بنظر میامد که استاد از پیشرفت معنوی من خرسند بود، چون او کمتر اشاره ای به آن مینمود. در امور دیگر گوش های من کنایه زیاد میشنیدند. کوتاهی های عمده من کم حواسی و گاه به گاه غمگین احوال بودن و گاهی رعایت نکردن برخی آداب و رسوم و روش مقبول.

گورویم به من یاد آوری میکرد که "ببین که چگونه فعالیت های پدرت باگاباتی همیشه از هر دیدگاه متعادل و برنامه ریزی شده هستند." این دو مرید لاهری مهاشایا چندی پس از آمدن من به سرمپور با یکدیگر ملاقاتی داشتند. پدر و سری یوکتشوار یکدیگر را وارسته میدانستند و احترام میگذاشتند. هر دو یک زیست درونی از سنگ خارای معنوی ساخته بودند که گذشت زمان نمیتوانست تغییری به آن وارد سازد.

از آموزگاران موقتی زندگی پیشینم چند درس اشتباه فرا گرفته بودم. به من گفته بودند که یک چلا (دانش آموز دینی) نیازی به توجه به وظایف دنیوی ندارد. وقتی که وظیفه هایم را نادیده گرفتم و یا سرسری انجام دادم، کسی مرا سرزنش نمیکرد. سرشت بشر چنین راهنمایی را به آسودگی جذب میکند. اما زیر چوب بی دریغ استاد من خیلی زود توهم بی مسولیتی را از سرم بیرون کردم.

سری یوکتشوار میگفت: "آنها که خود را بالاتر از این دنیا میدانند بدرد دنیایی دیگر میخورند! تا وقتی که هوای رایگان این زمین را تنفس میکنی، وظیفه داری که خدمت بکنی. تنها او که به درجه استادی در رسیدن به حالت بدون نفس کشیدن* دست یافته از وظایف آسمانی بری است. من حتما وقتی به آن مرحله رسیده ای تو را خبر میکنم."

به گورویم هرگز نمیشد رشوه داد، حتی با محبت. او فرقی برای آنکس که با تمایل خودش حاضر شده بود که مرید او باشد قائل نمیشد. چه من و استاد تنها بودیم چه با گروهی از شاگردان دیگر یا با غریبه ها، او همیشه بی طفره سخن میگفت و یا سخت ملامتم میکرد. در سرزنش کردنش هرگز تناقض یا ملایمت موقتی دیده نمیشد. میان طوفان چنین رفتاری طاقت آوردن آسان نبود، اما من عزم کرده بودم که بگذارم سری یوکتشوار همه ناهمواری های روانی مرا صاف کند. چنین بود که او کار غول پیکر دگرگونی مرا به دوش گرفت و من به دفعات زیر بار چکش تنبیه آن ضربه خوردم.

استاد به من اطمینان داد که "اگر سخنان من برایت ناخوشایند است آزادی که هر زمان خواستی از اینجا بروی. من هیچ از تو نمیخواهم جز پیشرفت خودت. فقط اگر احساس میکنی که برایت سودمند است اینجا بمان."

برای هر ضربه شرمنده گری که او نثار غرور من کرد، برای تک تک دندانهایی که او با نشانه گیری تحسین برانگیزی از فک معنوی من ریخت، من بیش از آنکه بتوانم بیان کنم قدر دان هستم. هسته سر سخت نفسانی انسان را تنها با بی پروایی و گستاخی میشود جدا کرد. با بیرون شدنش است که سرانجام راهی برای جاری گشتن الوهیت باز میشود. در قلب سرسخت خودخواهی اما هرگز راهی برای او باز نخواهد شد.

حکمت سری یوکتشوار چنان نفوذی داشت که او اغلب پاسخ سوالهای هنوز بیان نشده را میداد. او میگفت: "میان آنچه انسان میپندارد که میشنود و آنچه که سخنگو واقعا باز گفته میتواند یک اقیانوس فاصله باشد. تلاش کن که ورای واژگان انسان اندیشه نهفته در آنرا حس کنی."

اما بینش الهی برای گوش دنیوی دردناک است. استاد محبوب دانش آموزان سطحی نگر و ظاهر طلب نبود. دانش آموزان فهمیده، که همیشه اندک بودند، عمیقا به او احترام میگذاشتند. به جرات میتوانم بگویم که اگر سری یوکتشوار چنان رک و پوست کنده از شاگردانش عیب زدایی نمیکرد پر طرفدار ترین گورو در هند میشد.

روزی به من گفت:‌ "من با کسانی که برای پرورش به نزد من میایند سخت گیرم. این شیوه من است، چه بخواهی چه نخواهی. هرگز راهم را عوض نخواهم کرد. اما تو با مریدانت بسیار مهربان تر خواهی بود. آن هم شیوه توست. من تلاش میکنم که شاگرد را در آتش سخت گیری، بالا تر از آنچه او معمولا میتواند طاقت بیاورد، پاکسازی کنم. روش عشق و محبت هم راه دیگری است برای دگرگونسازی. هر دو طریقت انعطاف ناپذیری و ملایمت چنانچه آگاهانه بکار گرفته شوند میتوانند کارآمد باشند. تو به سرزمین خارج خواهی رفت، جایی که ضربه محکم و بی پروا به ضمیر نفس کسی قابل قبول نخواهد بود. یک آموزگار نمی تواند پیام هند را بدون داشتن ذخیره بزرگی از شکیبایی و شفقت در غرب سر دهد." ترجیح میدهم که نگویم که بعدها چقدر سخن استاد راست از آب در آمد!

تیز زبانی سری یوکتشوار مانع آن شد که در طول زندگیش پیروان بسیاری داشته باشد. با این حال روح زنده او امروز بواسطه شاگردان صادق کریا یوگا و دیگر دروس او به جهان سلطه دارد. تسلطی که او بر جان انسانها دارد را هرگز اسکندر در خاک در خواب هم نمیتوانست ببیند.

روزی پدر برای ادای احترام به خانه سری یوکتشوار آمد. انتظار پدرم طبیعتا این بود که ستایش مرا بشنود. اما او با شنیدن یک طومار از ایرادهای من غافل گیر شد. استاد عادت داشت یک کاستی کوچک و چشم پوشیدنی را بزرگ و خطیر جلوه دهد. پس از این دیدار پدر بسویم شتابید و گفت: "از روی گفته های گورویت گمان کردم که وضعت کاملا خراب است!" او میان گریه و خنده مانده بود.

تنها دلیل نارضایتی سری یوکتشوار از من در آن زمان این بود که بر خلاف نیم اشاره ای که کرده بود، من سعی کرده بودم مردی را براه معنوی بیاورم.

به سرعت باد به سراغ گورویم رفتم. او مرا با چشمانی بسمت پایین نگاهداشته ملاقات کرد، انگار که از بابت چیزی خجل زده باشد. این تنها باری بود که شیرمرد الهی نسبت به من فروتنی نشان داد. تا آنجا که توانستم آن فرصت را غنیمت شمردم.

"آقا، چرا آنچنان بیرحمانه جلوی پدر شگفت زده ام از من یاد بردید؟ آیا درست بود؟"

استاد با لحن معذرت خواهی گفت:‌ "دیگر تکرار نمیکنم."

بی درنگ دلم برحم آمد. چقدر آسان این مرد بزرگ به خطایش اعتراف کرد! با این حال که استاد دیگر هرگز آسایش خیال پدر را بر هم نزد، او به تشریح و جراحی کردن من هر وقت که شایسته میدید ادامه داد.

مریدان تازه سری یوکتشوار اغلب در خرده گیری دیگران با او همراه میشدند. درست مثل گورو! استوره های خرد! اما او که به حمله دست میزند نمیتواند بی دفاع باشد. همانکه گورو به سوی همان شاگردان چند تیر خرده گیری روانه میساخت، آنها دست و پا بسته میگرختند.

"این کمبود های ظریف درونی که با اندک کنایه ای جا میخورند، چون اعضای بیمار یک تن هستند که هنوز استفاده نشده خود را جمع میکنند." این بود کنایه مورد علاقه سری یوکتشوار پس از رخت بربستن یکی از چنین شاگردان.

اینها شاگردانی بودند که بدنبال گورویی میگشتند که خصوصیاتی داشت که در خیال خودشان پرورانده بودند. آنها کسانی بودند که اغلب میگفتند که سری یوکتشوار را درک نمیکنند.

"تو خداوند را هم نمیفهمی!" یکبار پاسخ یکی از آنها را دادم. "وقتی یک قدیس را درک میکنی که خودت یک قدیس شده باشی." در این سرزمین میلیاردها اسرار پنهانی که هر ثانیه اش هوایی تنفس میکنیم که خود نمیشناسیم، چه کسی میتواند انتظار داشته باشد که بتوان سرشت بیکران یک استاد را در یک دم شناخت؟

دانش آموزان جدید می آمدند و اغلب هم میرفتند. آنها که دنبال ناز و نوازش و به آسانی تجلیل شدن بودند در این خانقاه به کامشان نمیرسیدند. استاد خانه و هدایتش را جاودانه در اختیار میگذاشت، اما بسیاری از مریدان همچنین خواهان ستایش نفسشان بودند. میرفتند و تحقیرهای بیشمار زندگی را به چند فروتنی و افتادگی ترجیح میدادند. مرض معنویشان طاقت پرتوی فروزان معرفت استاد را نداشت. میرفتند و آموزگاری میافتند که آنان را در آسایش سایه چاپلوسی و ماندن در خواب غفلت نگاه دارد.

در پی ماههای نخستین من با استاد، همواره از کنایه و سرزنش از سوی او در هراس بودم. سپس دریافتم که او این سرزنش ها را تنها بسوی کسانی روانه میکند که خودشان خواستار سرزنش و تنبیه لفظی شده اند. چنانچه یک دانش آموز زیر بار رفتار استاد شاکی میشد، او بدون ناراحتی در برابر او سکوت پیش میگرفت. خشم و عصبانیت هرگز جایی در سخنانش نداشت. این حکمت غیر شخصی بود که او را هدایت میکرد.

بینش استاد سهم کسانی که به دید و بازدید میامدند نبود. به ندرت از آنها عیبی میگرفت، حتی اگر روا باشد. اما در مورد شاگردانی که از او راهنمایی میطلبیدند سری یوکتشوار بسیار جدی مسولیتش را پی میگرفت. چه شجاعتی دارد یک گورو که وظیفه دگرگونی سنگ خام و آغشته به ضمیر نفس بشر را به دوش میگیرد!‌ شجاعتی که از دلسوزی برای سردرگمان جهان سرچشمه میگیرد.

پس از آنکه نارضایتی درونیم را بخاطر سرزنش ها رها کردم، دیدم که آنها بسیار کمتر پیش میامدند. به نوعی استاد دلرحمی نسبیی پیش گرفت. من کم کم همه دیوار های استدلال و خلق و خوی شخصی را که بشر به عنوان سپری برای حفاظت از خود می افرازد در هم شکستم*. نتیجه آن همگامی و تطبیق آسان با گورویم بود. اینگونه دریافتم که او به من اعتماد دارد و ملاحظه ام میکند و در خاموشیش به من مهر می ورزد. اما هرگز آشکارا و در ظاهر علاقه و محبتش را بروز نمیداد.

خلق و خوی من اما بامحبت است. در ابتدا نگران این تضاد بودم که گورویم کیش گانا (دانش و معرفت) دارد و در ظاهر از باکتی (عشق ورزی) بری است* و گویی تنها با ریاضیات خشک معنوی سر و کار دارد. اما با خو گرفتن با سرشت او کم کم دیدم که نه تنها جوی راه عاشقانه معنویم تشنه نمانده بلکه با تلاطم بیش از پیش جاری است. یک گوروی به خود آگاهی مطلق رسیده میتواند هر یک از مریدانش را مطابق طبع خود آنها راهنمایی و هدایت بنماید.

رابطه من با سری یوکتشوار به نوعی ناآشکار اما زیبا بود. اغلب در اندیشه های خودم جای پای قدمهای خاموش او را پیدا میکردم. در نتیجه، گفتن سخن بیهوده مینمود. با تنها کنار او نشستن حس میکردم که اندوه فضل او با آرامش سراسر وجودم را فرا میگرفت.

تعطیلات تابستانه نخستین سال دانشگاهم نخستین فرصتی بود تا چند ماهی بدون وقفه در سرمپور نزد گورویم بمانم. در این دوران بود که بیش از پیش به عدالت بیطرفانه سری یوکتشوار پی بردم.

بود. "وظیفه اداره خانقاه با تو است. تو مسول خوشامد به مهمان ها و نظارت بر کار مریدان دیگر خواهی بود."

دو هفته بعد کومار یک روستا زاده از شرق بنگال برای آموزش دیدن به خانقاه پذیرفته شد. این پسر عجیب باهوش بود و خیلی زود مورد علاقه سری یوکتشوار قرار گرفت. به دلیلی ناشناخته استاد به این ساکن تازه بسیار آسان میگرفت و رفتاری نرم داشت.

"موکوندا، بگذار کومار مسولیتهای تو را به عهده بگیرد. بجایش خودت کار جاروکشی و آشپزی را پیش بگیر." استاد این دستور را یک ماه پس از آمدن پسر جدید به من داد.

سرمست بدست داشتن قدرت، کومار رفتاری مستبدانه در خانه پیش گرفت. در شورشی مخفیانه، مریدان دیگر برای راهنمایی در امور روزانه هنوز به سراغ من میامدند.

سه هفته ای گذشته بود که صدای کومار را در اتاق کناری در حال شکایت از گورویمان شنیدم. "موکوندا مهار شدنی نیست. با اینکه شما مرا مدیر کرده اید اما دیگران هنوز به نزد او میروند و از او اطاعت میکنند."

"برای همین او را به آشپزخانه فرستادم و تو را مسوول سالن کردم." کومار تا این لحظه طعم کنایه های سرد سری یوکتشوار را نچشیده بود. "و این چنین تو آموختی که رهبر راستین اوست که هدف خدمت داشته باشد و نه سلطه به دیگران. تو به موقعیت موکوندا چشم داشتی اما شایستگی آنرا نشان ندادی. اکنون به جای اولت دستیار آشپز برگرد."

پس از این ماجرای خجالت آور برای کومار، استاد دوباره توجه و عطوفت خاص نسبت به کومار را از سر گرفت. که میتواند از اسرار قانون کشش و علاقه سر در بیاورد؟ گورو در کومار چشمه ای زیبا میدید که در مریدان دیگر جاری نبود. با اینکه او آشکارا پسر مورد علاقه سری یوکتشوار شده بود من ناراحت نبودم. خصیصه های ذاتی شخصی که حتی در استادان هم دیده میشوند به طرح زندگی رنگ و تنوع میدهند. طبع من بگونه ایست که به ندرت گرفتار جزئیات میشود. من از جانب سری یوکتشوار نه بدنبال شنیدن ستایش بیرونی بلکه نعمتی ناملموس و درونی بودم.

یکروز کومار بدون دلیلی موجه بسیار زشت و بیرحمانه با من رفتار کرد، که دلم را عمیقا آزرد.

"آنقدر باد ضمیر نفست زیاد شده که همین روزها خواهد ترکید!" پس از این طعنه به او هشداری دادم که صداقت آنرا در درونم احساس میکردم: "اگر چنین براهت ادامه بدهی روزی از خانقاه بیرون انداخته خواهی شد."

او با تمسخر خندید و حرفم را برای گورو که همان لحظه وارد شده بود تکرار کرد. چون میدانستم که سرزنش خواهم شد خجالت زده به گوشه ای نشستم. "شاید حرف موکوندا راست است." لحن استاد بر خلاف همیشه سرد بود و او مرا سرزنش نکرد.

یک سال بعد کومار برای دیدار راهی خانه مادریش شد. او بیان نارضایتی سری یوکتشوار، که هرگز بزور مریدان را مجبور به کاری نمیکرد، را نادیده گرفت. پس از بازگشت او به سرمپور بعد از چند ماه تغییری آشکار در او هویدا بود. دیگر از آن کومار با چهره ای تابان و آرام خبری نبود. حالا تنها جلوی چشم ما یک دهاتی ایستاده بود که چندین عادت بد هم از آن خود کرده بود.

استاد مرا خواند و با من درد دلش را گفت که حالا دیگر این پسر شایسته زندگی راهبگی در خانقاه نیست.

"موکوندا، کار فردا به خانه فرستادن او را به تو میسپارم. این کار از من بر نمیاید!" اشک در چشمهایش حلقه زد اما او تند جلوی احساس خود را گرفت. "پسرک هرگز به این عمق سقوط نمیکرد اگر به سفارش من گوش داده بود و با دوستان ناباب نگشته بود. حالا که او سایه امن من را رد کرده، دوباره دنیای سنگدل باید گورویش باشد."

رفتن کومار مایه شادمانی من نبود. غمگین بودم از دیدن اینکه چطور کسی که توان از آن خود کردن عشق استاد را دارد میتواند اسیر خواسته پست تری بشود. لذت مستی و جنسی در سرشت بشر است و خواست آنها نیازی به بینش و آگاهی خاصی ندارد. نیرنگ حواس چون گیاه خرزهره همیشه سبز است، که گلهای رنگارنگ و معطر دارد اما سرتاسرش سمی است. شفای راستین را تنها در درون میتوان یافت. شفایی که مملو است از شادیی که هزاران راه بن بست در جستجوی آن طی میشوند.*

روزی استاد درباره ذهن تیزهوش کومار گفت:‌ "تیزهوشی هم جنبه خوب و هم بد دارد. همانند یک چاقوی برنده، هم میشود آنرا برای سازندگی بکار برد و هم برای تخریب، هم برای کوتاه کردن جوش جهل و هم برای گردن خویش را زدن. ذهن هوشمند تنها وقتی به شایستگی استفاده میشود که به عرصه قوانین معنوی پی برده باشد."

گورو با پسران و دختران مرید یکسان و چون فرزندان خودش برخورد میکرد. او که به برابری جانشان آگاه بود هیچ فرقی بین آنان قائل نمیشد.

او میگفت "در خواب و رویا نمیدانی که مردی یا زن. همانطور که یک مرد با ادای زنان را در آوردن یکی از آنان نمیشود، جان هم در قالب یک زن یا مرد هنوز هم نه این است و نه آن. جان تصویری تغییر ناپذیر و خالص از پروردگار است."

سری یوکتشوار هرگز از زنان به عنوان وسیله فریبندگی یاد نمیکرد و هرگز نسبت به آنان بی اعتنا نبود. او میگفت "مردان هم برای زنان تحریک کننده اند." باری از گورویم پرسیدم که چرا یکی از قدیسان کهن زنان را "دروازه های جهنم" خوانده است.

او با نیشخندی پاسخ داد: "به یقین در هنگام جوانی دختری دمار از روزگار آرامش او درآورده. وگرنه او بجای آن زن نقصی در اراده خودداری خودش را محکوم میکرد."

اگر مهمانی جرات میکرد در سخنش تهمتی به کسی وارد کند، استاد سکوت و بی اعتنایی در پیش میگرفت. پیام او برای مریدان این بود که "در گلالود کردن چهره ای زیبا شرکت مکنید. اسیران لذات حسی چگونه میتوانند از جهان لذت ببرند؟ نعمات راستین آن تا وقتی که سرگرم بازی با خاک پست هستند برایشان گم اند. همه بینش و بصیرت با اسارت شهوات از دست میرود."

استاد راهنما و آموزگار صبور دانش آموزانی بود که خواهان رهایی از بند و فریب دوگانگی مایا هستند.

او میگفت "همانطور که مقصود از خوردن غذا رفع گرسنگی و نه رضایت حرص و طمع است، غریزه جنسی برای بقای نسل طبق قانون طبیعی است و هرگز برای افروختن شهوات نیست. هوس های بد خود را همین حالا نابود کن، و گرنه آنها تن آسمانیت را پس از جدا شدن از پوسته تن فیزیکی دنبال خواهند کرد. حتی زمان بیماری بدن، ذهن باید استوار بایستد. اگر دچار وسوسه ای هولناک شدی، آنرا با اراده ای قوی و تحلیلی مدبرانه از بن بکن. هر وسوسه طبیعی را میتوان مهار کرد.

"توانایی هایت را حفظ کن. مثل اقیانوسی وسیع باش و همه شاخه رود های حواس را در خودت جذب کن. خواسته های کوچک چون سوراخ هایی در مخزن آرامش درون تو اند که آب حیات و شفابخش را در شنهای صحرای مادیگرایی تلف میکنند. تن دادن آگاهانه به میل غلط بزرگترین دشمن شادی انسان است. در کنترل نفس خویش یک شیر جنگل باش. نگذار قورباغه های ضعف روی تو اثری داشته باشند."

یک مرید سرانجام از هر میل غریزه ای رهایی پیدا میکند. او نیاز به محبت انسانی خود را به تنها شوق برای خداوند تبدیل میکند. عشقی که تنهاست چون همه جا هست.

مادر سری یوکتشوار در محله رانا محل بنارس زندگی میکرد، جایی که برای بار نخست گورو را دیده بودم. پر مهر و محبت بود اما زنی بود که به عقاید خودش پایبند است. روزی از ایوان خانه داشتم به مادر و پسر که گرم صحبت بودند نگاه میکردم. به شیوه آرام و معقولش استاد داشت مادر را در مورد چیزی راضی میکرد. اما گویی او موفق نشد چرا که مادر سرش را به نشانه مخالفت تند تکان داد.

"نی، نی پسرم! برو سراغ کارت! سخنان عاقلانه ات بدرد من نمیخورند! من که یکی از مریدانت نیستم!"

سری یوکتشوار چون کودکی سرزنش خورده سرش را پایین انداخت و تسلیم شد. احترام فوق العاده او به مادرش حتی در اوقات حالات غیر منطقی مادرش برایم تحسین آور بود. نگاه مادرش به او دید یک مادر به فرزند کوچکش بود و نه به یک مرد حکیم. این ماجرای جزئی برایم جذابیتی داشت، چرا که جنبه ای ناآشنا از خوی غیر عادی گورویم را برایم رو کرد، که از درون فروتن ولی در بیرون سرسخت و محکم بود.

آیین راهبگی یک سوامی را پس از ورود رسمی او به سنت از انجام امور دنیوی منع میدارد. او مجاز نیست به مراسم خانوادگی که معمولا در یک خانوار اجباریند بپردازد. به هر حال شانکارا، بنیانگذار کهن رسته سوامی ها از قوانین چشم دوخت. او پس از مرگ مادر عزیزش با دستان برافراشته خودش آتشی آسمانی بر افروخت و تن مادرش را کریمیت (cremation) کرد.

سری یوکتشوار هم از دستور سر باز زد، اما نه به آن درجه حماسی همچون شانکارا. با رفتن مادرش، او مراسم کریمیشن را در کنار گنجیز مقدس در بنارس بپا کرد و شمار بسیاری از براهمنان را بنا به رسم کهن غذا داد.

مقصود از این ممنوعیت های شاستری اینست که یک سوامی را در رها شدن از هویت های حقیر یاری دهند. اما شانکارا و سری یوکتشوار همه وجودشان را تماما در روح الهی ادغام کرده بودند و نیازی به کمک قانون و قوائد نداشتند. همچنین گاهی یک استاد به عمد قانون را نادیده میگیرد تا اصل فرا و مستقل از ماده اش را تثبیت کند. اینگونه بود که عیسی در روز استراحت به دروی ذرت رفت و به سرزنشگرانش گفت:‌ "سبت (sabbath) برای انسان درست شده نه انسان برای سبت.*"

او به ندرت کتابی به غیر از متون آسمانی و دینی بدست میگرفت. با این حال، او همواره از آخرین یافته ها و پیشرفت دانش مطلع بود. او بسیار خوش صحبت بود و از تبادل نظر در باب موضوع مختلف با مهمانان لذت میبرد. زیرکی و سر زبانی و خوش خنده بودن گورویم به هر گفتگویی رنگ و بار میداد. او معمولا سرد و آرام بود اما هرگز غمگین یا بد خلق نبود. او میگفت "برای جستجوی خداوند نیازی به خراب کردن چهره نیست. یادتان باشد که به خدا رسیدن یعنی مرگ همیشگی همه غصه ها."

از دسته استادان و فلاسفه و وکلا و دانشمندانی که برای بار نخست به خانقاه میامدند، اغلب انتظار داشتند که آنجا یک مذهبی دوآتشه بیابند. اغلب لبخندی فخر فروشانه یا نگاهی قضاوتمندانه نشان میداد که آنها چیزی بیشتر از چند تعارف و احترام زورکی از او انتظار نداشتند. اما بی میلی آنها برای رفتن بیانگر این بود که سری یوکتشوار در رشته تخصصی آنها بینشی دقیق نشان داده بود.

گورو اغلب با مهمان ها خوش برخورد و رئوف بود. او با صمیمیت از آنان استقبال میکرد. اما هر چند وقت یکبار یک شخص خودخواه بد جور در حضور او شرمنده میشد. استاد با آنها یا کاملا بی اعتنایی میکرد و یا سخت میجنگید. یخ یا آهن!

روزی یک شیمیدان معروف سخت اسیر تور سری یوکتشوار شد. او اصرار داشت که چون علم بشر هیچ وسیله ای برای یافتن خدا پیدا نکرده پس خدایی وجود ندارد.

استاد با نگاهی کنایه گرانه به او گفت: "عجب! پس در لوله های آزمایشت نتوانستی قدرت لایتناهی را ببینی! من پیشنهادی غیر معمولی برای تو دارم. برای بیست و چهار ساعت مداوم افکارت را ملاحظه کن. سپس دیگر در نبود خدا نخواهی اندیشید."

مردی دانش آموخته و شناخته شده برخوردی مشابه با سری یوکتشوار داشت. او با تلاش تمام هر چه از متون آسمانی، ماهاباراتا، اوپانشاد ها*، بهاسیا های* شانکارا میدانست برای خودنمایی به زبان آورد.

"منتظر شنیدن حرفت هستم." این پاسخ سری یوکتشوار به او بود، انگار که شخص تا به حال ساکت مانده بوده باشد. مر محقق متحیر بود.

"نقل قول هایت فراوان بوده اند." سخن استاد نشاطی در من آورد، در حالی که گوشه ای به اندازه کافی دور از مرد مهمان نشسته بودم و تماشا میکردم. "اما چه تفسیری از تجربه زندگی خودت میتوانی به زبان بیاوری؟ کدامین متن آسمانی را خوانده ای و در درک و فهم از خود کرده ای؟ این حقایق راستین و زمان نشناس چگونه وجود تو را دگرگون و بازسازی نموده اند؟ آیا به تنها یک گرامافون بودن و ماشین وار واژگان دیگران را تکرار کردن راضی هستی؟"

اظهار پشیمانی مرد محقق خنده آور بود: "اغراق میکنم! من هیچ آگاهی درونی ندارم."

شاید برای نخستین بار او فهمید که دانستن اینکه ویرگول کجای جمله باید گذاشته شود شرطی برای درک معنوی مفهوم آن نیست.

گورویم پس از آنکه آن مرد سرزنش خورده رفت گفت: "این عالم نما ها تنها به داشتن چراغ فضیلت تظاهر میکنند. ترجیح میدهند که فلسفه یک تمرین ملایم ورزشی برای ذهن باشد. اندیشه های متعالیشان قصدا نه ارتباطی با کار عملی طاقت فرسا دارد و نه انظباط و ریاضت درونی! "

استاد در مواردی دیگر هم به بی نتیجه بودن تنها حفظ کتاب و درس تاکید کرد.

او اظهار داشت: "درک و فهم را با فراگیری واژه های بیشتر اشتباه نکنید. متون مقدس برای تحریک میل به تحقق نفس خویشتن کارسازند، چنانچه یک بند به تنهایی و با بردباری مطالعه و تفهیم شود. خواندن و فراگیری بی وقفه متون به خودسری و سوء هاضمه فکری می انجامد."

سری یوکتشوار از تجربه ای شخصی در زمینه فراگیری متون الهی یاد کرد. داستان در یک خانقاه جنگلی در شرق بنگال رخ داد، جایی که او زیر نظر دابرو بالاو، معلمی مشهور آموزش میدید. روش او که در یک زمان هم ساده و هم دشوار بود در هند قدیم مرسوم بود.

دابرو بالاو شاگردانش را گرد هم در خلوت درختان جنگل جمع کرده بود. باگاواد گیتای مقدس پیش رویشان باز بود. آنان با پشتکار و بردباری یک جمله را برای نیم ساعت ملاحظه کردند و سپس چشمها را بستند. نیمساعت هم چنین سپری شد. سپس استاد توضیحی مختصر داد. دوباره آنها خاموش و بیحرکت یک ساعت به مدیتیشن پرداختند. سرانجام گورو سخنش را آغاز کرد.

"فهمیدید؟"

"یکی از شاگردان جرات پاسخ گفتن کرد: بله!"

"نه. نه بطور کامل. نشاط معنوی را که به این واژگان قدرت آنرا داده تا هند را قرن پشت قرن جان ببخشند بجویید." یکساعت دیگر هم در سکوت سپری شد. استاد دانش آموزان را مرخص کرد و سپس رو به سری یوکتشوار کرد.

"باگاواد گیتا را درک کرده ای؟"

"نه استاد. نه واقعا. با اینکه چشمان و ذهنم بارها برگهای آنرا ورق زده."

"هزار ها نفر پاسخی دیگر به من داده اند!" حکیم بزرگ لبخندی برکت استادم کرد. "اگر یک شخص خودش را با خودنمایی دانش متون آسمانی سرگرم کند چه وقتی برای غواصی در خاموشی اعماق درون به جستجوی دران معنوی خواهد داشت؟"

سری یوکتشوار جلسات درس خودش را نیز با همان جدیت و تمرکز برگزار میکرد. میگفت "درایت نه با چشمان بلکه با اتمها کسب میشود. زمانی که یک حقیقت نه فقط در مغزتان بلکه در وجودتان رخنه میکند، آندم میتوانید ادعا کنید که به آن پی برده اید." او بر آن بود تا گرایش شاگردانی که تفسیر دانش کتابی را یک گام ضروری در تحقق معنوی خویشتن میدانستند را نغییر دهد.

او میگفت: "ریشی ها با یک جمله حقایقی را بیان کرده اند که محققان برای یک عمر و نسل های متعدد خود را به سخن از آنها مشغول میکنند. جدال تمام نشدنی فلسفی و ادبی مال ذهن های تنبل است. چه فکری رهایی بخش تر از این است که 'خدا ... است.' نه! 'خدا'."

اما بازگشت به سادگی برای آدمی ساده نیست. چیزی که برای او مطرح است به ندرت "خدا" و بلکه خود بینی های فراگرفته است. ضمیر نفس او خشنود است که توانسته چنین دانشی را از خود بکند.

آنان که به داشتن مال و منال خود میبالیدند، اغلب در حضور استاد، ادعای داشتن فروتنی هم میکردند. روزی یک قاضی محل برای مصاحبه به خانقاه ساحلی استاد در پوری آمد. این مرد به بیرحمی شهرت داشت و در توان و سلطه او بود که چنانچه میخواست من و استاد را از آشرام بیرون کند. من به استاد در مورد اخلاق این آدم هشدار داده بودم. اما استاد با بی توجهی سر جایش نشست و برای خوشامد او برنخاست. من با کمی دلهره نزدیک در ایستاده بودم. مرد مجبور شد به نشستن روی جعبه ای چوبی راضی شود; استاد دستوری برای آوردن صندلی برای او نداد. احترامی که عالیجناب بخاطر اهمیتش انتظار داشت ببیند تحقق نیافت.

یک بحثی در باب متافیزیک در گرفت. مرد مهمان پشت سر هم مبانی اشتباهی در مورد متون آسمانی به زبان آورد. با برملا شدن کمبود آگاهیش، کم کم به عصبانیت او هم افزوده میشد.

"تو میدانی که من نفر اول آزمون ام. آ. بوده ام؟" او با داد و بیدا نابخردی های خود را اعلام میکرد.

استاد به آرامی پاسخش داد: "آقای قاضی، فراموش کرده اید که اینجا دادگاه شما نیست. از سخنان کودکانه تان حدس میزدم که درجه تحصیلی بالایی ندارید. به هر حال، مدرک دانشگاهی ربطی به درک و تفهیم ودا ها ندارد. مردان فرهیخته و مقدس هر ترم دسته دسته مانند حسابدار ها تولید نمیشوند."

آن مرد ابتدا شگفت زده در سکوت ماند و سپس سخت به خنده افتاد.

او خطاب به استاد گفت "این اولین بار است که به یک بازرس آسمانی برمیخورم." سپس او، مشروط به مشتی درخواست و قرار قانونی که انگار در ذات او بودند، رسما تقاضا کرد که به عنوان مرید "امتحانی" پذیرفته شود.

گورویم شخصا به امور مربوط به ملکش رسیدگی میکرد. چندین بار اشخاص ناباب بر آن شدند که زمین آبا و اجدادی استاد را از آن خود کنند. با اراده ای استوار و حتی با پیگردهای قانونی سری یوکتشوار هر حریفش را زیرکانه شکست داد. او زیر بار چنین زحماتی میرفت چون نمیخواست هرگز یک گوروی گدا باشد و یا زحمتی برای مریدانش.

استقلال مالی او یکی از دلایلی بود که استاد در سخنوری بی پروا و از هر گونه زبان بازی و حسابگری بری بود. بر خلاف آن دسته از معلمان که در برابر حامیان مالی خود به چاپلوسی می افتند، نفوذ آشکار یا پشت پرده ثروتمندان در امور کارها بر گورویم بی تاثیر بود. هرگز ندیدم که او از کسی درخواست و یا حتی اشاره ای به پول برای کاری کند. درس خانقاه او رایگان بود و بر هر مریدی آزاد بود.

روزی معاون کلانتری گستاخانه به در خانقاه سرمپور آمد تا احضاریه قانونی او را بدهد. من و یکی از مریدان به نام کنای هم آنجا بودیم. آن افسر توهین آمیزانه با استاد رفتار کرد.

"برایت خوب است که کمی سایه خانقاهت را ترک کنی و هوای صادق دادگاه را استشمام کنی." معاون کلانتری نیشخندی تحقیر آمیز زد. من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.

"یک کلمه بی احترامانه دیگر بگویی روی زمین خواهمت خواباند!" با عصبانیت به او نزدیک شدم.

"ای بدبخت!" کنای همزمان با من داشت فریاد میزد. "جرات میکنی سخنان کفرآمیزت را به صحن این آشرام مقدس بیاوری؟"

اما استاد برای محافظت از مرد آزار رساننده اش میان ما و او ایستاد. "بیخود هیجان زده نشوید. این آقا تنها دارد وظیفه اش را ادا میکند."

افسر که با این برخورد جا خورده بود ادای معذرت کرد و با سرعت دور شد.

اینکه استاد میتوانست با آن اراده آتشینش این چنین از درون در آرامش باشد جای شگفتی دارد. او براستی یک الگو از تعریف ودایی "مرد خدایی" بود. "نازکتر از گل در مهربانی، اما توانمند تر از رعد جایی که اصول در میان باشند."

همیشه کسانی هستند که، به گفته براونینگ، "تحمل هیچ نوری را ندارند چرا که خود در تاریکی هستند." گاهی شخصی از بیرون میامد و از سری یوکتشوار بی خودی شکایتی میکرد. گوروی آشفتگی ناپذیرم مودبانه گوش میداد و خوب بررسی میکرد که یقین کوچکترین دلیل بجایی برای این شکایت وجود نداشته باشد. این صحنه ها مرا بیاد یکی از مشاهدات دیگر استاد می انداختند: "بعضی ها میخواهند با بریدن سر دیگران احساس قد بلندی بکنند!"

خونسردی شکست ناپذیر یک انسان روحانی چشمگیر است. "او که در به خشم تن دادن آهسته است به از پهلوانی است و او که بر روح و روان خود چیره است به است از کسی که شهری در قلمرو اوست.*"

اغلب با خود می اندیشیدم که استاد بزرگوارم میتوانست یک فرمانروا یا جنگجوی جهان برانگیز باشد اگر ذهنش به دنبال کسب قدرت و موفقیت دنیوی می بود. بجای آن او گزیده بود تا ارگ خشم و نفس درونی را بر هم بریزد، که ریختنشان موجب تعالی بشر است.


* "پرستش دورگا." این جشنواره اصلی سال بنگالیست که طی نه روز در اواخر ماه سپتامبر انجام میگیرد. بلافاصله پس از آن جشنواره داشاهارا (او که ده گناه را میبخشد: سه تا از بدن، سه تا از ذهن و چهار تا از گفتار) فرا میرسد. هر دو این پوجا ها برای دورگا، که لفظا یعنی "نا دسترس"، مقدسند. این جنبه ای است از مادر الهی، شاکتی، نیروی زنانه آفریدگار که به فرم انسان را گرفته.
* سری یوکتشوار ۱۰ مه ۱۸۵۵ زاده شد.

* یوکتشوار یعنی "او که به خدا پیوسته." گیری یکی از ده دسته کهن سوامی هاست. معنای سری "مقدس" است; آن نام نیست بلکه لقب احترام گزاری است.
* از دید لغوی معنای آن "هدایت به یگانگی" است. سمادهی یک حال ورای آگاهی (superconscious) وجد و خلسه است که در آن یک یوگی خود را به عنوان روان و روح درک میکند.

* خرناس، به گفته فیزیولوژیست ها، نشانه آرامش گرفتن عمیق است (البته تنها برای کس انجام دهنده).

* دال یک نوع آش لپه یا حبوبات دیگر است. چانا پنیر شیر بسته شده تازه است که تکه تکه شده و با کاری سیب زمینی مخلوط شده باشد.
* اشاره دارد به نیروهای همه جا موجود یک یوگی، که بواسطه آن او میتواند یگانگی خود را با همه آفرینش ببیند، بشنود، بچشد، ببوید، و لمس کند، بدون استفاده از اندام حسی. این در تاییتیریا آرانیاکا چنین باز گفته شده: "مرد نابینا مروارید را با نگاه تیزش سوراخ کرد، مرد بی انگشت آنرا نخ کرد، مرد بی گردن به گردن انداخت و مرد بی زبان از آن تمجید کرد."

* aphorism
* کبری میتواند هر چیزی که در محدوده اش تکان میخورد را به تندی نیش بزند. هیچ تکانی نخوردن معمولا تنها امید ایمنی یک قربانی است.
* در واقع لاهری گفت "پریا" (یک نام شخص) و نه "یوکتشوار،" چرا که آن اسم راهبگی گورویم است که هنوز در زمان زندگی لاهری مهاشایا دریافتش نکرده بود. (برگ ؟ را ببینید.) اینجا و چند جای دیگر "یوکتشوار" درج شده تا بودن دو نام متفاوت خواننده را گیج نکند.
* "پس من به شما میگویم، هر چیزی که بخواهید، در دعا باور کنید که آنرا بدست می آورید، و خواهید دید که به آن خواهید رسید." مارک - ۱۱:۲۴. استادانی که صاحب رویای الهی هستند میتوانند کاملا برگرفته های خود را به مریدان پیشرفته شان منتقل کنند، همانگونه که لاهری مهاشایا در این مورد به سری یوکتشوار داد.

* "و یکیشان ضربه ای سخت به برده کشیش اول وارد و گوش راستش را از بدن جدا کرد. و عیسی پاسخ داد و گفت. رنجت تا این لحظه باد. و گوشش را لمس کرد و شفا بخشید."
* چیز مقدس را به سگان نده و مروارید های خود را بپای خوکان نریز، که مبادا آنان آنها را زیر پایشان پایمال کنند و سپس بازگشته و تو را بدرند. - متیو ۷:۶
* مرید و دانش آموز. از ریشه فعلی سانسکریت به معنای "خدمت کردن."
* یک بار در کشمیر مریض شده بود، اما من حاضر نبودم (رجوع به برگ ؟؟)

* پزشک غیور، چارلز رابرت ریچه، برنده جایزه نوبل در فیزیولوژی، چنین نوشته است:‌ "متا فیزیک هنوز به عنوان یک علم به رسمیت شناخته نشده، اما خواهد شد... در ادینبرگ، جلوی ۱۰۰ فیزیولوژیست من توانستم بطور قطع بگویم که حس پنچ گانه ما تنها راه دانستن نیستند و گاهی رشته های نازک حقیقت از طریق دیگری به ما رسیدند... به ندرت دیده شدن یک حقیقت از واقعی بودن آن نمیکاهد. آیا رواست که تنها بخاطر سخت بودن یک پژوهش از تلاش برای دریافتن آن سر باز زد؟ ... آنان که متافیزیک را دانشی سری و پنهان خوانده اند مانند آنان که دانش شیمی را خرافات تبدیل سنگ به طلا دانسته اند از خود شرمنده خواهند شد. ... در مورد اصول اولیه تنها لاوازیه و کلاد برنارد و پاستور را داریم، همیشه بانی آزمایش. پس علم نوین را که جهت گیری فکری انسانیت را تغییر خواهد داد را خوش آمد میگوییم.
* سمادی: پیوستن کامل جان شخص در روح لایتناهی
* درک برخاسته از ضمیر ناخودآگاه ذهن با بینش راستین که از جانب حالت فراآگاهی (superconscious) کسب میشود کاملا متفاوت است. به پیروی جمعی از دانشمندان فرانسوی دانشگاه سوربن، متفکران غربی پژوهشی در مورد امکان درک الهی توسط بشر را آغاز کرده اند. خاخام اسراییل اچ. لوینتال به سال ۱۹۲۹ متذکر شد که "در بیست سال گذشته، بخاطر تاثیر فروید، دانشجویان روانشناسی همه وقت خود را به جستجو در اعماق ناخود آگاهی گذرانده اند. درست است که در ضمیر ناخودآگاه اسرار بسیاری نهفته که شناختشان میتواند در توجیه رفتار انسان کارآمد باشد، اما نه همه اعمال و رفتار ها. میتواند اعمال غیر طبیعی را توجیه کند ولی نه آنچه ماورای طبیعی است. این پروژه نو در روانشناسی که توسط حوضه های فرانسوی دنبال گرفته میشود قسمتی جدید از ذهن را کشف کرده که فوق آگاهی نامیده شده. بر خلاف ناخودآگاهی که از عمق جریانهای سرشتمان سرچشمه میگیرد، فراآگاهی ارتفاعاتی را که امکان رسیدن به آنها در طبیعت ما نهفته هست نشان میدهد. انسان یک شخصیت سه گانه و نه دوگانه است. فراتر از هر دوی آگاهی و ناخودآگاهی فوق آگاهی است. سالها پیش روانشناس انگلیسی اف. دابلیو. اچ. مایرز فرضیه ای داد که: 'در عمق وجودمان توده ای بزرگ از زباله و همچنین گنجینه ای گرانبهاست.' بجای روانشناسی مرسوم که همه تمرکزش روی طبیعت ناخودآگاهی بشر است، این بینش روانشناسی تازه بر آنست که در باب این گنجینه بیاموزد. تنها این گنجینه است که میتواند دلاوری و جانسپاری و ازخودگذشتگی که از انسانهای بزرگ سر میزند توجیه کند."

* گانا و باکتی دو راه اصلی بسوی خداوند هستند.
* شانکارا، ودا دان بزرگ مینویسد: "انسان در حالت بیداری بسیار برای تجربه لذات نفسانی تقلا میکند. آندم که تمام اعضای حسی خود را خسته و رنجور میکند، او حتی آن لذات را از یاد میبرد و به خواب میرود که باقی را در جان و روانش لذت ببرد، و این طبیعت اوست. اینگونه است که شادمانی فرا حسی (ultra-sensual bliss) بسیار ساده کسب میشود و بسیار پر ارزش تر است از لذات حسی که همواره به بیزاری ختم میشوند."
* مارک ۲۷-۲
* اوپانشاد ها یا ودانتا (از دید لغوی به معنای "آخر وداها") به عنوان خلاصه اساسی متن در برخی از قسمت های وداها میایند. اوپانشادها اساس اعتقادی مذهب هندو هستند. شوپنهاور در باب آنها چنین گفته: "چقدر اوپانشاد در همه روح الهی وداها دمیده شده. هر کس که با روح این کتاب بی همتا آشنا شده در اعماق جان و روانش توفانی بپا شده! از یکایک جملاتش اندیشه های راستین و متعالی برمیخیزند و روحی والا و مقدس بر تمامی آن حاکم است... دسترسی به این وداها به دست اوپانشاد شاید والاترین امتیاز این قرن باشد در مقایسه با همه قرون پیشین."

* تفسیر بی نظیر اوپانشاد ها توسط شانکارا
* مثل ها ۳۲-۱۶ (proverbs)

< > >>