زندگینامه یک یوگی

فصل ۱۵
یک دزدی گل کلم

"استاد، هدیه ای برای شما! این شش گل کلم را با دستان خودم کاشته بودم. من از رشد آنها چون یک مادر برای کودکش مراقبت کرده ام." سبد سبزیجات را با تشریفات مرسوم تقدیم او کردم.

"ممنونم." لبخند سری یوکتشوار گرم تقدیر بود. "لطفا آنها را در اتاقت نگاه دار. فردا آنها را برای یک برنامه مخصوص شام نیاز خواهم داشت."

من تازه به پوری* رسیده بودم تا تعطیلات تابستان دانشگاه را در خانقاه کنار آب گورویم بگذرانم. این ویلای پر نشاط دو طبقه جلوی خلیج بنگال مینشیند.

بامداد روز بعد با طراوت نسیم دریایی و جذابیت محیط زود برخاستم. آهنگ خوش صدای بانگ سری یوکتشوار به گوشم رسید. نگاهی به گل کلم هایم انداختم و آنها را مرتب زیر تختم گذاشتم.

"بیا به ساحل برویم." استاد جلوی ما راه میرفت. من و چند مرید جوان در دسته های پراکنده به دنبال او براه افتادیم. گورو نگاهی اندکی پرخاشگر به ما انداخت.

"وقت برادران غربی ما با هم راه میروند، اغلب غرورمندانه موزون قدم برمیدارند. خوب، حالا لطفا در دو دسته رژه بروید. گامهایتان همزمان باشد." سری یوکتشوار فرمان برداری ما را نظاره کرد و سپس آغاز به خواندن سرود کرد: "پسران جلو و عقب میروند، در صفی کوچک و قشنگ میروند." من داشتم توانایی استاد را که با سهولت به تندی شاگردان جوانش گام برمیداشت تحسین میکردم.

"ایست." نگاه استاد مرا جویید. "یادت بود که در عقب خانقاه را قفل کنی؟"

"بله آقا، فکر میکنم."

سری یوکتشوار چند دقیقه ای در سکوت بود و نیم لبخندی را بر لبانش قایم میکرد. سرانجام لب باز کرد. "نه، فراموش کرده ای. در الوهیت نگریستن نباید بهانه ای برای بی دقتی در امور مادی باشد. تو از وظیفه ات در مراقبت از آشرام سرباز زده ای. باید که تنبیه شوی."

گمان کردم که دارد شوخیی بیجا میکند هنگامی که اضافه کرد: "شش گل کلم تو بزودی پنج تا خواهند شد."

به فرمان استاد دور زدیم و رژه رفتیم تا به خانقاه نزدیک شدیم.

"کمی صبر کن موکوندا. آنطرف سمت چپ به ساختمان نگاه کن. حواست به خیابان باشد. بزودی یک مرد از آنجا پیدا میشود. او وسیله تنبیه تو خواهد بود."

بی حوصلگی خودم را بخاطر این سخنان نامفهوم پنهان کردم. کمی بعد مردی دهاتی در کوچه نمایان شد. داشت به نحو فجیعی میرقصید و دستانش را دیوانه وار تکان میداد. کم و بیش بدون توانایی حرکت از فرط کنجکاوی چشمانم به این صحنه مسخره دوخته شدند. همین که مرد داشت به نقطه خارج از دید ما میرسید، سری یوکتشوار به ما گفت: "حالا او برمیگردد."

در همان لحظه دهاتی دور زد و بسمت پشت آشرام راهی شد. از قسمتی از جاده که پر بود از شن رد شد و از در پشتی وارد آشرام شد. همانطور که گورویم گفته بود من آنرا باز گذاشته بودم. مرد کمی بعد دوباره نمایان شد با یکی از گل کلم هایم در دستش. او اکنون با وقار در کوچه قدم برمیداشت، چرا که حالا سرمایه ای در دست داشت.

این رویداد خنده آور، که من در آن نقش یک قربانی سردرگم را بازی میکردم، آنقدر مرا مبهوت نساخته بود که توانایی تعقیب نداشته باشم. تا وسط کوچه رفته بودم که استاد مرا صدا زد. سر تا پایش از شدت خنده میلرزیدند.

"آن مرد سبک سر بیچاره دلش گل کلم میخواست." او این جملات را بین به خنده افتادنهایش به زبان می آورد. "فکر کردم که خوب است که یکی از گل کلم هایت که از آنها بد مراقبت کرده ای نصیبش شود!"

به اتاقم دویدم. دیدم که دزد، که ظاهرا سبزیجات دوست بود، حلقه های طلایم و ساعت و پول هایم را که همه روی پتو پهن و نمایان بودند دست نزده بود. بجایشان، او زیر تخت رفته و یکی از گل کلم هایم که کاملا پنهان از دید بودند او را تحریک کرده بود.

عصر آنروز از سری یوکتشوار خواستم که معنای آن اتفاق که فکر میکردم چند وجه عجیب داشت را برای من توجیه کند.

گورویم سرش را به آرامی تکان داد. "روزی خواهی فهمید. بزودی دانش چندی از این قوانین پنهانی را کشف خواهد کرد."

چند سال بعد وقتی که شگفتی رادیو دنیا را در خود حیران کرد بیاد پیشگویی استاد افتادم. مفاهیم همیشگی زمان و مکان از میان برداشته شده بودند. خانه هیچ دهاتی برای رسیدن لندن یا کلکته به آن دور یا باریک نبود! کم ترین هوش هم میتوانست در برابر گواه مسلم حضور همه جایی انسان بزرگ گردد.

"موضوع" کمدی گل کلم را میتوان بهتر با یک قیاس رادیو درک کرد. سری یوکتشوار یک رادیوی انسانی تکمیل بود. اندیشه بشر چیزی نیست جز ارتعاش ضعیف که در اتر روان است. همانگونه که یک رادیوی حساس میتواند یک قطعه موسیقی را از میان هزاران برنامه دیگر که از هر سو می تابند بیابد، گورو توانسته بود افکار مردی کم خرد که در هوس گل کلم بود را بشنود، از میان افکار ارسالی بیشمار انسانهای دیگر در دنیا*.

به یاری اراده قدرتمندش، استاد همچنین یک ایستگاه فرستنده انسانی بود. او توانست مرد دهاتی را هدایت کند تا مسیر راه رفتنش را عوض کند و به اتاقی خاص برای برداشتن یک گل کلم قدم بگذارد.

بصیرت هدایت روح و جان است که در در لحظات آرامش ذهن در انسان پدیدار میگردد. تقریبا همه تجربه چیزی را بدون توجیه از درون "دل" دانستن و یا اینکه فکرشان را موثرانه به فکر شخصی دیگر انتقال دادن را داشته اند.

ذهن آدمی، وقتی از بی قراری و دغدغه رها باشد، میتواند بوسیله آنتن بینش درونیش همه قابلیت های پیچیده رادیویی را ارائه دهد: فرستادن و دریافت افکار و اندیشه های نامطلوب را پس زدن. همانطور که قدرت رادیو بستگی به میزان جریان برقی که میتواند استفاده کند دارد، رادیوی ذهن انسان هم به تناسب میزان نیروی اراده هر شخص میتواند نیرو داشته باشد.

همه افکار تا ابدیت در جهان هستی در ارتعاشند. با تمرکز عمیق، یک استاد میتواند افکار هر ذهنی را، چه زنده یا مرده، بخواند. ریشه همه افکار جهانی است و نه شخصی. حقیقت ساخته نمیشود، بلکه تنها دریافته میشود. افکار اشتباه بشر بخاطر نقصان درک اوست. هدف دانش یوگا آرام بخشیدن به ذهن است، تا که آیینه ای بی اعوجاج باشد برای بینش الهی در هستی.

رادیو و تلویزیون صدا و تصویر مستقیم انسانهای دور دست را به کنار آتش کرسی میلیون ها خانه می آورند: نخستین اشاره کوچکی به این نکته که انسان روحی همه جا حاضر است. نه یک تن محدود به یک گوشه، بلکه یک جان مبسوط، که ضمیر نفس وحشیانه و بی نتیجه میخواهد آنرا بفشرد.

چارلز رابرت ریشه، فیزیولوژیست برنده نوبل، گفته است: "پدیده های عجیب و شگفتی آور و باور نکردنی بسیاری به وقوع می پیوندند که پس از درک همگانی، مانند همه چیزهایی که علم بشری در سده گذشته به ما نشان داده دیگر برایمان معمولی جلوه میکنند. پندار عمومی اینست که پدیده هایی که اکنون ما براحتی قبول داریم ما را متعجب نمیکنند چون اکنون درک شده اند. اما چنین نیست. اگر ما را شگفتی زده نمیکنند دلیل آن نیست که درک شده اند، بلکه چون آنان برای ما آشنا شده اند. چرا که اگر قرار باشد هر چه که نمیفهمیم ما را به شگفتی فرو ببرد، از هر چیزی در تعجب بودیم: افتادن سنگی که به هوا پرت شده، میوه بلوط که به درخت بلوط تبدیل میشود، جیوه که با گرما بالا میرود، آهن که به آهنربا جذب میشود، فسفر که با مالیدن میسوزد. دانش امروز سطحی است. انقلاب و تحولاتی که دانش طی صد هزار سال آینده خواهد دید بسیار بالاتر از انتظار خواهد بود. حقایقی که، آن حقایق شگفت آور و غیر قابل پیشبینی که نوادگانمان کشف خواهند کرد، همین حالا هم میان ما هستند. دارند، به اصطلاح، به ما مینگرند، اما ما چیزی نمیبینیم. اما کافی نیست که بگوییم ما آنها را نمیبینیم. ما نمیخواهیم که آنها را ببینیم. چرا که به محض اینکه چیزی خارق العاده و نا آشنا رخ میدهد میخواهیم که آن را در چارچوب آنچه برایمان شناخته شده است توجیه کنیم و از اینکه کسی جرات تحقیق بیشتر بکند هراس داریم."

چند روز پس از اتفاق غریب دزدیده شدن گل کلمم رویداد خنده داری به وقوع پیوست. چراغ نفتیی داشتیم که گم شده بود. چون به تازگی شاهد بینش مطلق گورویم بودم به خودم گفتم که لابد یافتن آن چراغ برایش به سادگی بازی کودکانه خواهد بود.

استاد از گمانم با خبر شد. با اغراق بیش از حد یکایک ساکنان آشرام را صدا زد تا جای چراغ را از آنها بپرسد. مرید جوانی اعتراف کرد که او چراغ را برای رفتن به چاه حیاط خلوت استفاده کرده بود.

سری یوکتشوار با جدیت دستور داد: "دور و بر چاه دنبال چراغ بگردید."

به آنجا دویدم. خبری از چراغ نبود! سرافکنده به نزد گورویم برگشتم. حالا داشت از ته دل میخندید. بدون اینکه توجهی به سرخوردگی من نشان بدهد.

"چه حیف که نتوانستم تو را به محل چراغ هدایت کنم. من پیشگو نیستم!" برق در چشمان، اضافه کرد: "حتی یک شرلوک هولمز خوب هم نیستم!"

دریافتم که استاد تواناییش را هرگز برای اثبات به کسی یا بیهوده برای سرگرمی نشان نمیدهد.

هفته های خوشی به سرعت سپری شدند. سری یوکتشوار مشغول تدارک برای یک مراسم راهپیمایی مذهبی بود. او از من خواسته بود که مریدان را در شهر و ساحل به راهپیمایی ببرم. روز مراسم یکی از گرمترین روزهای تابستان بود.

با نا امیدی پرسیدم: "گوروجی، آخر چطور شاگردان پا برهنه را برای راهپیمایی بروی شن های سوزان ببرم؟"

استاد پاسخ داد: "یک راز به تو میگویم. خداوند چتری از ابر خواهد فرستاد. شما همه به راحتی قدم خواهید برداشت."

با خوشحالی راهپیمایی را سازمان دادم. گروهمان از در آشرام با پرچم ساتسانگایمان* که سری یوکتشوار طراحی کرده بود راهپیمایی را آغاز کرد. روی آن نقش چشم سوم*، نگاه تلسکوپ وار بصیرت، نمایان بود.

همین که پا از خانقاه بیرون گذاشتیم بالای سرمان همچون جادو از ابر پر شد. میان شور و هیاهوی همگی از این رویداد، نعمتی دیگر هم رسید: باران اندکی زد و هوای خیابان های شهر و سواحل سوزان را خنک کرد. قطره های باران تمام دو ساعتی که راهپیمایی ادامه داشت پایین میریختند. دقیقا وقتی به زمین آشرام برگشتیم باران و ابر ها بدون جای گذاشتن اثری رفتند.

وقتی ادای شکر به استاد کردم گفت: "ببین چطور خداوند به فکر ماست. خداوند پاسخ همه را میدهد و برای همه کار میکند. همان طور که او به خواهش من باران فرستاد، او هر خواست صادقانه هر زاهد را بر آورده میکند. انسان ها کمتر متوجه هستند که چه بسیار خداوند دعای آنها را پاسخ میدهد. او برای گروه خاصی تبعیض قائل نمیشود و به هر کس گوش میدهد اگر که با ایمان به درگاهش برود. فرزندانش باید همواره ایمان پابرجا به محبت الهی پدر همه جا حاضر داشته باشند.*"

سری یوکتشوار چهار مراسم سالانه برگزار میکرد، هنگام اعتدالین و انقلابین خورشید. در چنین هنگامی همه دانش آموزان او از دور و نزدیک خود را میرساندند. جشن تحویل زمستانی در سرمپور برگزار میشد. اولین چنین جشنی که شرکت کردم به من رحمتی دائمی داد.

این جشن ها بامداد با راهپیمایی با پاهای برهنه در کوچه ها آغاز میشد. صدای صد دانش آموز با سرود های مذهبی شیرین بلند بود. چند نوازنده فلوت و کهول کارتال (طبل و سنج) همراهی میکردند. ساکنان شهر به تماشای مراسم می آمدند و مسیر راهپیمایی را گلفشانی میکردند. رها کردن کارهای روز مره و تماشای سرود محکم در ستایش نام مبارک پروردگار برایشان باعث شادی بود. راه طولانی در حیاط خانقاه خاتمه میافت. آنجا دور گورویمان گرد هم می آمدیم. شاگردانی که در ایوان طبقه بالا می ایستادند به سرمان شکوفه های گل همیشه بهار میریختند.

بسیاری به طبقه بالا میرفتند تا پودینگ چانا و پرتقال بردارند. من خودم را به جمع برادران مریدی که امروز مسولیت پخت و پز داشتند رساندم. غذا برای چنین گردهمایی عظیمی باید در بیرون در دیگ های بزرگ پخته میشد. کوره چوب سوز آجری ابتکاری ما پر از دود و اشک آور بود، اما ما با شادی به کارمان میخندیدم. مراسم دینی در هند هرگز زحمت بحساب نمی آیند. هر کس به نوبه خود کاری به عهده میگیرد: فرستادن پول و برنج و سبزیجات و یا انجام خدمات شخصی.

چیزی نگذشت که استاد کنارمان آمد و به جزییات کارها نظارت میکرد. هر لحظه سرش به کاری مشغول بود و در فعالیت از پر انرژی ترین مریدان جوان هم عقب نمی افتاد.

یک سن کیرتان (گروه سرود عرفانی) با همراهی یک هارمونیوم و طبل های هندی دستی در طبقه دوم گرم خواندن بود. سری یوکتشوار با لذت گوش میداد. حس موسیقیی کاملا بی نقص داشت.

"دارند خارج میخوانند!" استاد آشپزان را رها کرد و به جمع نوازندگان رفت. آهنگ دوباره شنیده شد، این بار بطرز درست.

در هندوستان موسیقی و همچنین نقاشی و دراما هنر الهی محسوب میشوند. براهما و ویشنو و شیوا، سه گانه ابدی، نخستین موسیقی دانان بودند. رقاص آسمانی، شیوا، در کتب مقدس آمده که حالات بینهایت وزن (ریتم) را در رقص کیهانی خلق کردن و حفظ و انحلال خود تکمیل کرده است. در همان حال براهما ضرب را با به هم زدن سنج پر محسوس تر میکند و ویشنو هم مریدانگا یا طبل مقدس را به صدا در میاورد. کریشنا، اینکارنیشن (incarnation) ویشنو همیشه در هنر هند فلوت بدست تجسم شده، که با آن آهنگی مستانه میزند و روح آدمیان سرگردان در توهم مایا را به بازگشت به خانه راستین خود میخواند. ساراسواتی، الهه حکمت در حال نواختن وینا، مادر همه سازهای زهی، جلوه شده است. ساما ویدای هند قدیمیترین نوشته جهان در زمینه دانش موسیقی است.

پایه موسیقی هندو راگاها و یا مقیاس ملودیایی ثابت هستند. شش راگای اصلی به ۱۲۶ شاخه رگینی (زن) و پوترا (پسر) تقسیم میشوند. هر راگا دست کم پنج نت دارد: یک نت آغازین (وادی یا پادشاه) و یک نت ثانوی (ساماوادی یا نخست وزیر) و دیگر نت های کمکی (انووادی یا همراهان) و یک نت ناهنجار (ویوادی، دشمن).

هر یک از شش راگای اصلی ارتباطی خاص دارد با ساعتی از روز و فصلی از سال و الهه ای که نسبت به آن نیرویی منحصر به فرد وارد میکند. بنابراین (۱) راگای هندول تنها بامداد بهار شنیده میشود، برای الهام عشق همگانی. (۲) راگای دیپاکا شبهای تابستان نواخته میشود تا مهر و شفقت را ندا دهد. (۳) راگای مگها آهنگیست برای ظهر روزی از فصل بارانی، برای احضار شجاعت. (۴) راگای بهایراوا صبح های مرداد و شهریور و مهر برای رسیدن به آرامش نواخته میشود. (۵) راگای سری مختص به روزهای گرگ و میش پاییز است به منظور دست یابی به خلوص عشق. (۶)‌ راگای ملکونسا نیمشب های زمستان و به قصد کسب دلاوری شنیده میشود.

ریشی های باستانی بودند که این قوانین اتحاد میان صدا و طبیعت و آدمی را کشف کردند. چون طبیعت صورت خارجی اوم، صدای اولیه یا کلمه مرتعش، است، آدمی میتواند با استفاده از چندی مانترا (mantra) یا سرود (chant) بر همه پدیده های طبیعی چیره شود.*

اسناد تاریخی از توانایی های خارق العاده میان تن سن، موسیقیدان قرن شانزدهم در دربار اکبر بزرگ یاد میکنند. وقتی که امپراطور از او خواسته بود که یک راگای شبانه به هنگامی که آفتاب بالای سرشان بود بنوازد، تن سن مانترایی خواند که بلافاصله باعث شد که همه محوطه قصر در تاریکی فرو رود.

موسیقی هندی اکتاو را به ۲۲ سروتی، یا نصف یکچهارم نت، تقسیم میکند. این فواصل ریرپردازها حالات موسیقیایی را شامل میشوند که موسیقی ۱۲ نتی غربی نمیتواند آنها را بیان کند. هر یک از هفت نت اصلی یک اکتاو در اساطیر هندی به رنگی و صدای طبیعی پرنده یا جانوری نسبت داده شده است. "دو" با سبز و طاووس، "ره" با قرمز و چکاوک، "می" با طلایی و بز ،"فا" با سفید مایل به زرد و حواصیل، "سل" با سیاه و بلبل،"لا"با زرد و اسب و "سی" با مخلوط همه رنگ ها و با فیل.

سه گام (scale) ماژور و مینور هارمونیک و مینور ملودیک تنها گامهای موجود در موسیقی غربی هستند. اما موسیقی هندی ۷۲ تاتا یا گام را شامل میشود. نوازنده آزاد است از ملودی یا راگای ثابت خارج شود و با خلاقیت بی حد و مرز بداهه نوازی کند. پس از برداشت حال و هوای ساختاری آهنگ او میتواند با خلاقیت بی حد خود به آن آرایش و ابتکار ببخشد. یک موسیقیدان هندی نت های از پیش نوشته نمیخواند، بلکه هر بار جامه ای تازه به اسکلت خالی یک راگا میبخشد. رایج است که نوازنده روی یک تک ملودی بماند و مرتب آنرا در غالب تغییرهای کوچک در ریزپردازی ها و ریتمها تکرار کند. باخ، در میان آهنگسازان غربی، به زیبایی و قدرت تکرار صدا وقتی به صد جور مختلف تغییر های ظریف داده میشود واقف بود.

ادبیات سانسکریت باستان ۱۲۰ تالا یا میزان زمان را توصیف میکند. گفته شده که بهاراتا، بنیانگذار موسیقی سنتی هند، در آواز چکاوک ۳۲ نوع تالا را تشخیص داده. تالا یا ریتم از حرکات انسان سرچشمه میگیرد. دو ضرب قدم برداشتن، سه ضرب صدای تنفس در حال خواب، وقتی که دم دو برابر بازدم طول میکشد. هندی ها همیشه صدای انسان را برترین ساز دانسته اند. به این خاطر است که موسیقی هندی غالبا خود را به طول صدای سه اکتاو محدود میکند. همچنین به همین علت روی ملودی (نسبت میان نتهای متوالی) بیش از هارمونی (نسبت نتهای همزمان) تاکید میشود.

هدف بلند پایه تر ریشیان موسیقی دان این بود که خواننده را با آواز آسمانی که با بیداری مراکز نهان ستون فقرات شنیده میشود خو دهند. موسیقی هندی هنری شخصی و فردگرا و معنوی است. هدفش نه درخشش سمفونیک بلکه هماهنگی شخصی با حقیقت مطلق است. واژه موسیقی دان در زبان سانسکریت بهاگاواتار است، به معنای "کسی که در ستایش خدا میخواند." سان کیرتان ها و گردهماییهای موسیقی یک شکل موثر یوگا و انضباط معنویند، که تمرکز بالا و جذب بالای ذهن و صدا طلب میکنند. چون انسان خودش یک نشان کلمه خالق است، صدا تاثیری قوی و فوری بر روی او دارد و برای او راهی برای بیاد آوردن منشا الهیش ارائه میکند.

سان کیرتانی که از اتاق نشیمن طبقه دوم سری یوکتشوار در روز جشن به گوش میرسید به آشپز های درگیر با دیگهای داغ الهام میبخشید. من و برادران مریدم قسمت هایی که باید همراهی میشد را با هم میخواندیم و زمان را با به هم زدن دستهایمان نگاه میداشتیم.

تا غروب آفتاب از صد ها مهمان با کهیچوری (برنج و عدس) و کاری سبزی و پودینگ پذیرایی کرده بودیم. در حیاط پتوی های نخی پهن کردیم. چیزی نگذشت که همگی زیر طاق ستارگان روی زمین نشسته بودیم و به حکمتی که از لبان سری یوکتشوار بیان میشد سرا پا گوش بودیم. در سخنرانی های عمومیش او اغلب از ارزش کریا یوگا و زندگانی توام با احترام خویشتن و آرامش و اراده قوی و رژیم غذایی ساده و ورزش مرتب یاد میکرد.

سپس جمعی از مریدان نوجوان چند سرودی مقدس سر دادند. تشریفات با سانکیرتان پایان یافت. از ده تا نیمشب ساکنان آشرام داشتند دیگ و ظرف میشستند و حیاط را خالی میکردند. گوروی من مرا به گوشه ای فرا خواند.

"خوشنودم از تو بخاطر کارهایی که امروز همراه با شادمانی انجام دادی و همین طور طی هفته گذشته. میخواهم با من باشی. امشب میتوانی در جای من بخوابی."

این امتیازی بود که هرگز گمان نمیکردم که نصیبم شود. اندکی با هم در حال عمیق آرامش الهی نشستیم. ده دقیقه ای از رفتنمان در رخت خواب نگذشته بود که استاد برخاست و آغاز کرد به لباس تن کردن.

"چه شد استاد؟" یک لحظه احساس کردم که شادی کنار گورویم خوابیدن لابد نمیتواند واقعیت داشته باشد.

"فکر میکنم چند شاگرد که به موقع مقرر قطار ترانزیتشان نرسیده بودند بزودی خواهند رسید. بیا مقداری غذا آماده کنیم."

"گوروجی! هیچ کس ساعت یک صبح نخواهد آمد!"

"تو بخواب. امروز سخت کار کرده ای. اما من میروم تا پخت و پز کنم. "

با این اظهار پر اطمینان سری یوکتشوار من از تخت بیرون جهیدم و به دنبال او به آشپزخانه ای که کنار ایوان طبقه دوم بود رفتم. بزودی برنج و دال در حال پختن بودند.

گورو با محبت به من لبخندی زد. "امشب تو به خستگی و ترس از کار سخت چیره شده ای. هرگز در آینده آنها برایت مشکلی نخواهند بود."

در همان حال که او داشت از این برکت جاودانی سخن میگفت صدای پای چند نفر در حیاط شنیده شد. به حیاط دویدم و در را بروی چند دانش آموز باز کردم.

یکی از مردان به من گفت: "برادر جان، خیلی خجالت زده ایم که مزاحم استاد در این وقت شده ایم! در ساعت حرکت قطار اشتباهی کردیم، اما حس کردیم که نمیتوانیم بدون دیدن صورت گورویمان به خانه هایمان بازگردیم."

"او منتظر شما بوده است و همین حالا هم دارد برایتان غذا حاضر میکند."

صدای خوشامد گفتن سری یوکتشوار به گوش رسید. میهمانان حیران را به آشپزخانه بردم. استاد با چشمهایی براق نگاهی به من انداخت.

"حالا که حساب کردنت تمام شده حتما باور کرده ای که مهمانانمان واقعا از قطارشان جا مانده بودند!"

نیمساعت بعد به دنبال او به اتاق خوابش رفتم و به این واقف بودم که اکنون کنار گورویی خدایی سر به بالین مینهم.


* پوری، قریب به ۵۰۰ کیلومتر جنوب کلکته، به خانه مریدان کریشنا مشهور است. پرستش او با دو مراسم بزرگ سالانه سنانایاترا و راتایاترا جشن گرفته میشود.
* اختراع میکروسکوپ رادیویی به سال ۱۹۳۹ دنیایی تازه از اشعه های پیش از آن ناشناخته را بدنبال آورد. اسوشیتد پرس گزارش داد: "خود بشر و همچنین مواد بظاهر بیجان مرتب در حال تابش پرتو هایی هستند که این وسیله میتواند 'ببیند.' آنها که به تله پاتی (ارتباط افکار میان اشخاص) و چشم ثانی و بصیرت ایمان دارند در این اطلاعیه نخستین اثبات علمی وجود پرتوهایی نامریی که از شخص به شخصی دیگر منتقل میشوند را میتوانند بیابند. دستگاه رادیودیی در واقع یک دستگاه تجزیه طیف فرکانس رادیویی است. همان کار را برای مواد سرد و بی نور میکند که اسپکتروسکوپ در نشان دادن اتمهایی که ستارگان را میسازند میکند... . وجود چنین پرتوهایی مترشح از آدمی و همه موجودات زنده سالهای بسیاری مورد ظن دانشمندان بوده. امروز نخستین اثبات تجربی آن کسب شد. این اکتشاف نشانگر این است که هر اتم و مولکول در طبیعت یک ایستگاه فرستنده رادیویی است... . بنابراین حتی پس از مرگ هم ماده ای که روزی یک انسان بود هنوز هم به تابش پرتو ها ادامه میدهد. طول موج این اشعات میتواند کوتاهتر از هر موجی که امروزه در فرستنده ها استفاده میشود باشد و یا از بلند ترین های امواج رادیویی. وجود انبوه این پرتو ها غیر قابل تصور است. میلیونها هستند. یک مولکول خیلی بزرگ ممکن است در یک زمان ۱،۰۰۰،۰۰۰ طول موج مختلف از خود منتشر کند. طول موج های بلندتر این نوع میتوانند به آسانی بسرعت امواج رادیویی منتقل شوند... . تفاوتی شگفت آور بین امواج رادیویی نو و امواج شناخته شده مثل پرتو های نور وجود دارد. و آن این است که این امواج رادیویی به مدت بسیار طولانی، چون هزاران سال، به تابیده شدن از ماده دست نخورده ادامه میدهند."
* سات از دید لغوی به معنای "بودن" است و در نتیجه "هستی، جوهر." سانگا یعنی "سازمان، موسسه." سری یوکتشوار سازمان خانقاهش را ساتسانگا "ارتباط با حقیقت" می نامید.

* "پس اگر چشمتان یکی باشد، همه بدنتان نورانی خواهد بود." متیو - ۶:۲۲. در هنگام مدیتشن عمیق، چشم یگانه یا چشم معنوی در مرکز جلوی پیشانی قابل مشاهده است. این چشم بصیرت مطلق در کتب آسمانی با نام های چشم سوم، یا ستاره شرق، چشم درون، کبوتر آسمانی، چشم شیوا و چشم بصیرت خوانده شده.

* "آیا او که گوش را آفریده میشود که نشنود؟ او که چشم را ساخته میتواند که نبیند؟ ... او که به آدمی می آموزد میشود که نداند؟" سالم ۹۴:۹،۱۰
* در داستان های عامیانه همه فرهنگ ها میتوان موجوداتی یافت که به طبیعت چیرگی دارند. سرخپوستان امریکا به داشتن آیین نواختن صداهایی برای ندای باد و باران مشهورند. تن سن، نوازنده بزرگ هندی، میتوانست با نیروی آهنگش آتش را فرو نشاند. چارلز کلاگ، طبیعتگرای کالیفرنیایی، در سال ۱۹۲۶ به گروهی از آتشنشانهای نیویورک تاثیر ارتعاش صدایی بر آتش را به نمایش گذاشت. "با کشیدن سریع یک کمان، مانند یک آرشه دراز ویولون، از میان یک چنگال کوک کردن آلومینیمی (tuning fork)، او صدایی جیغ مانند چون پارازیت رادیویی تولید کرد. بلافاصله شعله زرد گاز، با بیش از نیم متر ارتفاع، به درون لوله شیشه ای توخالیی پرید و به ارتفاع پانزده سانتیمتر نزول کرد و به شعله ای آبی و مغششوش تبدیل شد. با کشیدن دوباره کمان و جیغی دیگر شعله خاموش شد."

< > >>