زندگینامه یک یوگی

فصل ۲۱
به کشمیر میرویم

دو روز پس از شفای معجزه آسایم از وبای آسیایی سری یوکتشوار صدایم زد و گفت: "حالا قوت سفر کردن را پیدا کرده ای. من همراه تو به کشمیر خواهم آمد."

عصر آن روز گروه شش نفره ما به سمت شمال راهی شد. اولین ایستگاه تفرحی ما در سیملا بود، شهر قشنگی واقع در کوهپایه های هیمالیا. در خیابانهای شیب دار آن قدم زدیم و چشم انداز های زیبایش را ستودیم.

"توت فرنگی انگلیسی میفروشیم." پیرزنی که در بازار دیدنی تره بار نشسته بود داشت داد میزد.

استاد در مورد این میوه کوچک قرمز عجیب کنجکاو بود. یک سبد پر خرید و به من و کانای که در آن حوالی بودیم تعارف کرد. یکی امتحان کردم اما فوری آنرا به روی زمین تف کردم.

"آقا چه میوه ترشی. من که هرگز از توت فرنگی خوشم نخواهد آمد!"

گورویم خندید. "در امریکا از آن خوشت خواهد آمد. شبی در یک شام میزبانت آنرا با شکر و خامه برایت سرو خواهد کرد. او میوه را با چنگال له میکند و تو به دهان میگذاری و میگویی: 'عجب توت فرنگی های خوشمزه ای!' در آن لحظه تو این روز در سیملا را بخاطرت می آوری."

پیش بینی سری یوکتشوار از خاطرم رفت، اما سالها بعد، چندی پس از رسیدنم به امریکا، دوباره به من بازگشت. مهمان شام شب در خانه خانم الیس تی. هیسی (خواهر یوگماتا) در وست سامرویل در ماساچوست بودم. وقتی دسر توت فرنگی پذیرایی شد، میزبانم چنگالش را برداشت و توت های مرا له کرد و خامه و شکر اضافه کرد. به من اشاره کرد: "این میوه ای ترش مزه است. گمان دارم که شما اینطوری آنرا ترجیح میدهید."

اولین قاشق را به دهان گذاشتم و سپس گفتم: "عجب توت فرنگی های خوشمزه ای!" همان لحظه پیشگویی گورویم در سیملا از درون غار ژرف حافظه نمایان شد. شگفت آور بود که ذهن با خدا همساز سری یوکتشوار توانسته بود مسیر رویدادهای کارمایی جاری در اتر آینده ها را چنان دقیق ببیند.

اندکی بعد سیملا را ترک کردیم و روانه راوالپیندی شدیم. آنجا کالسکه بزرگی کرایه کردیم که آنرا دو اسب میکشیدند. با آن کالسکه سفر هفت روزیمان را به سریناگار شهر اصلی کشمیر آغاز کردیم. روز دوم سفر شمال ما بود که مناظر وسیع هیمالیا نمایان شدند. در حالی که چرخهای آهنی کالسکه مان روی جاده های داغ سنگی صدا میکردند ما مبهوت چشم انداز متغیر و عظیم کوهستان ها بودیم.

آدی به استاد گفت: "آقا، من در حضور روحانی شما دارم حسابی از مناظر باشکوه لذت میبرم."

با اظهار قدردانی آدی احساس خشنودی به من دست داد چرا که من به واقع میزبان سفر بودم. سری یوکتشوار فکرم را خواند. به سمت من نگاه کرد و زمزمه کرد:

"خودت را بیخودی خوشحال نکن. آدی خیلی بیشتر از اینکه مست مناظر باشد شوق این را دارد که ما را به مدت کافی ترک کند تا بتواند سیگاری دود کند."

من جا خوردم. یواشی گفتم: "آقا، همسانی مان را با این حرف های ناخوشایند بهم نزنید. بعید میدانم که آدی مشتاق دود است.*" من کمی با ترس به گوروی اغلب چیره نشدنیم نگاه انداختم.

استاد پیش خود خندید. "باشد، من چیزی به آدی نمیگویم. اما خواهی دید که به محض ایستادن کالسکه آدی از فرصت استفاده میکند."

کالسکه به کاروانسرای کوچکی رسید. وقتی که اسب ها را برای آب دادن میبردند آدی پرسید: "آقا با اجازه من با راننده میروم تا کمی هوای بیرون بخورم."

سری یوکتشوار او را اجازه داد و سپس رو به من کرد و گفت: "هوس دود تازه کرده نه هوای تازه."

کالسکه حرکت پر سر و صدایش به روی جاده های خاکی را از سر گرفت. چشمان استاد برق میزد. به من گفت: "گردنت را از در کالسکه بیرون بیانداز و ببین که آدی دارد با هوا چه میکند."

من اطاعت کردم و شگفت زده دیدم که آدی دارد با سیگارش حلقه دود درست میکند. نگاهی پوزش طلبانه به سری یوکتشوار انداختم.

"مثل همیشه حق با شما بود آقا. آدی دارد با دود از مناظر لذت میبرد." لابد رفیقم از راننده تاکسی هدیه گرفته بود، چون میدانستم که آدی از کلکته با خود سیگار نیاورده بود.

به راه پر پیچ و خممان که با مناظر رودخانه ها و دشتها و دره های عمیق و ردیف های متعدد کوهستانها آراسته شده بود ادامه دادیم. شبها را در کاروانسراهای قدیمی میگذراندیم و غذایمان را خودمان آماده میکردیم. سری یوکتشوار سفارش کرد که من هر وعده آبلیمو بخورم. هنوز ضعیف بودم اما روزانه بهتر میشدم، ولو اینکه انگار کالسکه مخصوصا برای تکان خوردن شدید و ناراحتی درست شده بود.

با رسیدن به نزدیک کشمیر مرکزی، این بهشت زمینی دریاچه های نیلوفر آبی و باغچه های شناور و خانه های قایقی رنگارنگ و رودخانه پر از پل جهلوم و دشتهای پر از گل، که همه با شکوه کوههای هیمالیا احاطه شده اند، شور و شوق فراوانی در دلهایمان جای کرد. خیابانی زیبا که درختانی بلند آنر می آراستند ما را بسوی سریناگار میبرد. در مسافرخانه ای دوطبقه جلوی کوهستان پرشکوه جا گرفتیم. آب لوله کشی موجود نبود و از چاهی در آن نزدیکی آب می آوردیم. هوای تابستانی ایده آل بود و روزهای گرم و شبهای نسبتا خنکی داشت.

در سریناگار به زیارت معبد مقدس سوامی شانکارا رفتیم. وقتی به خانقاه بالای قله کوه که جسورانه در برابر آسمان ایستاده بود خیره شدم، به حالت خلسه وارد شدم. تصویری در ذهنم نمایان شد از یک عمارت بالای تپه در سرزمینی دور. آشرام بلند شانکارا جلوی چشمانم تبدیل به بنایی شد که سالها بعد در امریکا به عنوان ساختمان اصلی بنیاد خودیابی (Self-Realization Fellowship) تاسیس کردم. وقتی که برای نخستین بار به لوس انجلس رفتم و عمارت بزرگ را در بالای مونت واشتگن دیدم، فوری آنرا از روی تصویری که در کشمیر و جاهای دیگر به من الهام شده بود تشخیص دادم.

چند روزی در سریناگار ماندیم و سپس راهی گلمرگ ("راه های کوهستانی پوشیده از گل") شدیم که در ارتفاع دو هزار متری واقع شده. آنجا اولین تجربه سواریم را روی اسب بزرگی داشتم. جاتیندرا سوار اسب کوچکتری بود که قلبش پر از عشق سرعت بود. به خودمان جرات دادیم که به خیلانمرگ بسیار شیب دار برویم. جاده از جنگل انبوهی گذشت که پر بود از قارچهای درختی و راههایش اغلب مه آلود و مخاطره آمیز بودند. اما حیوان کوچک راجندرا به اسب زیادی بزرگ هیکل من امان استراحت نمیداد، حتی موقع پیچهای خطرناک. اسب راجندرا هی و هی بدون خستگی میدوید بی اعتنا به همه چیز جز لذت رقابت.

جایزه مسابقه طاقت فرسایمان چشم اندازی بسیار زیبا بود. برای بار اول در این زندگیم، از همه طرف تا چشمم کار میکرد کوههای برفگرفته و والای هیمالیا بود، لایه به لایه مثل شمایل خرسهای سترگ قطبی. برای مدتی چشمانم در ضیافت مناظر بی پایان کوههای یخی در برابر آسمان آبی آفتابی ماندند.

با همسفران جوانم، همه در پالتو، شادمانه روی تپه های سپید درخشان پلکیدیم. در راه سراشیب برگشت به فرش گسترده ای از گل های زرد برخوردیم که کاملا منظره را دگرگون میکردند.

مقصد بعدی ما "باغ لذت" سلطنتی معروف امپراتور جهانگیر در شالیمار و باغ نشاط بود. کاخ باستانی در نشاط باغ درست روی یک آبشار طبیعی بنا شده. آب فوران از دل کوه بطرز مبتکرانه ای کنترل شده و به سوی ایوانهایی رنگارنگ و باغچه های تحسین برانگیز پرگل هدایت می شود. جوی آب همچنین از چند اتاق کاخ میگذرد و در آخر آرام به دریاچه ای در پایین میریزد. باغهای گسترده با رز هایی با دوازده رنگ متفاوت و گل های میمون و سنبل و بنفشه و شقایق سوداگرایی میکنند. ردیفی متقارن از درختان چنار و سرو و گیلاس نمایی بسیار زیبا میسازند. پشت سر آنها برج سفید کوههای تنومند هیمالیا پدیدارند.

انگورهای کشمیر در کلکته کالایی کمیاب محسوب میشوند. راجندرا که از قبل به خودش وعده آنها را داده بود با دیدن اینکه آنجا خبری از باغ های بزرگ انگور نیست دلخور بود. گاهی بخاطر انتظار نامعقولش سر به سرش میگذاشتم.

میگفتمش "آخ، آنقدر انگور خورده ام نمیتوانم تکان بخورم! انگور های نامرئی دارند در شکمم شراب میشوند!" بعدها یافتم که در کابل در غرب کشمیر انگورهای شیرین پر اند. برای دلداری خود بجایش بستنی رابری، نوعی شیر فشرده هندی، همراه با پسته های درسته خوردیم.

چند سفری با شیکارا یا خانه های قایقی رفتیم که سایبان قرمز داشتند. از میان کانال های پر پیچ دریاچه دال که شبکه ای از کانال ها متصل چون یک تار آبی عنکبوت است رد شدیم. آنجا دیدن انبوه باغ های شناور و پوشیده از تنه های درخت و خاک انسان را مبهوت میکند. منظره سبزیجات و هندوانه و خربزه وسط آب های وسیع در ابتدا گیج کننده است. گهگاهی روستایی را میبینی که خود را محدود به "وصل به خاک زمین بودن" نمیداند و قطعه "زمین" خود را به دنبال خودش به مکان دیگری در این دریاچه پر شاخه میکشد.

در این حجاب لایه لایه مظهر تمامی زیبایی های زمین را میتوان یافت. کشمیر بانو تاج کوهستان به سر و آراسته با دریاچه ها و سفره های گل است. سالها بعد، پس از اینکه سرزمین های دور بسیاری را گشتم، فهمیدم که چرا به کشمیر اغلب زیبا ترین نقطه دنیا میگویند. گوشه ای از قشنگی های رشته کوه آلپ در سوییس و لوخ لوموند اسکاتلند و دریاچه های منحصر به فرد انگلیسی را از آن خود دارد. یک مسافر آمریکایی کشمیر با دیدن مناظر آن به یاد عظمت طبیعت آلاسکا و قله پایکز نزدیک دنور می افتد.

به عنوان نامزد های زیباترین نقاط زمین، من مقام اول را یا به چشم انداز بی نظیر خوشیمیلکو در مکزیک میدهم، که کوهها و آسمان و صنوبران تصویرشان را روی آبهای وسیع پر ماهی می اندازند، و یا به جواهر دریاچه های کشمیر که مثال دوشیزگان زیبا توسط کوههای پرعظمت هیمالیا تحت نظارت و مراقبتند. این دو مکان در خاطرم به عنوان دلنشین ترین جای روی زمین مانده اند.

با این حال با دیدن عجایب پارک ملی یلو استون و گرند کنیون کولورادو و آلاسکا بهت زده شدم. پارک یلو استون شاید تنها جایی باشد که همه سال میتوان در آن آبفشان های مرتفع فراوانی دید که هر سال با دقت ساعت به نمایش خود ادامه میدهند. چشمه ها و برکه های به رنگ عقیق و یاقوت و چشمه های آبگرم گوگردی آن و خرس ها و جانوران وحشی آن یاد آور میشوند که اینجا طبیعت نمونه های اولیه ای از خود را قرار داده. در حال سواری در جاده های وایومینگ بطرف چشمه گل داغ "دیگ رنگ شیطان" با چشمه های قل قل زنانش و فواره های بخار دهنده و آبفشان های انبوه و همه سویش بود که با خود اندیشیدم که یلو استون جایزه ویژه بی همتایی را از آن خود میکند.



سرزمین سرخچوب باشکوه و کهن یوسیمیتی با ستون های پر عظمت و به سقف آسمان کشیده اش کلیسایی سبز طبیعی است که با مهارت الهی طراحی شده. با اینکه در خاوران آبشارهایی فوق العاده یافت میشوند، هیچکدام در زیبایی سیل به آبشار نیاگارا نزدیک مرز کانادا نمیرسد. غارهای پهناور در کنتاکی و غار کارلزبد در نیومکزیکو، با تشکل های قندیلی رنگارنگشان چون سرزمین هایی مبهوت کننده خیالی اند. سوزن های دراز گلفهشنگ آنها که از سقف غار آویزانند و عکس آنها در آبهای زیززمینی افتاده به انسان نگاهی اجمالی از دنیاهایی دیگر در رویاهای او را میدهند.

بیشتر هندیهای کشمیر، که در جهان در زیبایی مشهورند، به اندازه اروپایی ها سفیدند و ویژگی ها و استخوانبندیی مشابه دارند. بسیاری چشمان آبی و موهای بلوند دارند. در لباس غربی آنها امریکایی به نظر می آیند. سرمای هیمالیا کشمیری ها را از آفتاب سوزان مراقبت میکند و سیمای روشن آنها را مصون نگاه میدارد. هر چه بیشتر به قسمتهای جنوبی گرمسیر هند سفر میکنی میبینی که پوست مردم تیره و تیره تر میشود.

هفته هایی بیاد ماندنی در کشمیر گذراندیم اما مجبور بودم بخاطر آغاز سال تحصیلی کالج سرمپور به بنگال برگردم. سری یوکتشوار به همراه کانای و آدی در سریناگار ماند. پیش از اینکه خداحافظی کنم استاد به اشاره به من گفت که قرار است در کشمیر بدنش به بیماریی مبتلا شود.

مخالفت کردم که "آقا شما خیلی هم سر حالید."

"حتی امکانش هست که این دنیا را ترک کنم."

"گوروجی!" بپایش به التماس افتادم. "استدعا میکنم که به من قول بدهید که در این زمان تنتان را پشت سر نمیگذارید. من به هیچ وجه آمادگی بی شما بودن را ندارم."

سری یوکتشوار ساکت ماند اما با چنان عطوفتی به من نگاه کرد که احساس خاطر جمعی کردم. دلخور او را ترک گفتم.

"استاد بد بیمار." مدت زیادی از بازگشتنم به سرمپور نگذشته بود که این تلگراف را از آدی دریافت کردم.

کلافه به گورو سیمی فرستادم: "آقا، از شما خواسته بودم که مرا رها نکنید. خواهش میکنم در بدن بمانید، وگرنه من هم خواهم مرد."

"هر طور که میخواهی باشد باشد." این جواب سری یوکتشوار از کشمیر بود.

با نامه ای از آدی چند روز بعد خبر گرفتم که استاد بهبود یافته. وقتی دو هفته بعد آنها به سرمپور برگشتند هراسان دیدم که بدن گورویم نیمی از وزنش را از دست داده.

خوشبختانه برای مریدانش، سری یوکتشوار بسیاری از گناهان آنها را در آتش تب شدیدش در کشمیر سوزاند. به روش متافیزیکی انتقال فیزیکی بیماری تنها یوگی های بسیار پیشرفته آگاهی دارند. یک شخص نیرومند میتواند با کشیدن بار سنگینش به فردی ضعیفتر یاری بدهد. یک سوپرمن معنوی هم میتواند با سهیم شدن کارمای اعمال گذشته مریدانش سنگینی های مادی یا روانی آنها را به حداقل برساند. همچنان که یک فرد ثروتمند با پرداخت بدهی های سنگین پسر ولخرجش مقداری از مال خود را از دست میدهد و این چنین پسر را از عواقب وخیم حماقتش نجات میبخشد، یک استاد هم بخشی از سرمایه تن خودش را برای کاستن رنج مریدانش فدا میکند*.

با یک روش سری، یک یوگی ذهن و تن آسمانیش را با ذهن و تن آسمانی فرد رنجور یکی میکند. اینچنین قسمتی یا همه مرض به تن قدیس منتقل میشود. چون یک استاد در حیطه مادی به خدا رسیده، دیگر آن فرم مادی برایش اهمیتی ندارد. حتی وقتی او میگذارد که برای تسکین دیگران به بیماریی مبتلا شود، ذهن او هرگز تاثیری نمیبیند. او از اینکه میتواند اینگونه یاریی به دیگران بدهد خشنود است.

پارسایی که به رستگاری نهایی در آغوش پروردگار رسیده میداند که هدف بدنش برآورده شده و اکنون هرگونه که شایسته میداند میتواند از آن استفاده کند. کار او در جهان کاستن رنج انسانیت است، چه با روشهای معنوی یا با پند و اندرز عقلانی یا با نیروی اراده و یا با انتقال فیزیکی مرض. یک استاد چون هر دم که اراده کند میتواند به حال فرای آگاهی بگریزد، او نسبت به رنج بدنی بی تفاوت است. ممکن است گاهی عمدا درد را حس کند تا برای شاگردانش الگویی باشد. با به تن گرفتن بلای دیگران یک یوگی قادر است بجای آنها قانون کارمایی علت و معلول را بجا بیاورد. عملکرد این قانون مکانیکی و از روی ریاضیات است. مردان صاحب حکمت الهی میتوانند آنرا بطور علمی دستکاری کنند.

قانون معنوی این نیست که استاد پس از شفای یک فرد باید خودش بیمار بیافتد. اغلب قدیسان با دانش خود در زمینه روش های مختلف در شفای آنی به افراد شفا میبخشند و در این موارد آسیبی به شفا دهنده وارد نمیشود. اما در مواردی نادر، استادی که میخواهد تکامل مریدانش را بسیار جلو بیاندازد ممکن است بخش بزرگی از کارمای منفی آنها را به بدن خود بگیرد.

عیسی خویشتن را به عنوان باج برای بخشش گناهان بسیاری دانست. با آن توانایی های الهی که داشت*، بدن او هرگز بخاطر به صلیب کشیده شدنش نمیمرد اگر او با میل خودش خود را در معرض قانون پنهانی علت و معلول ننهاده بود. اینگونه او نتایج کارمای دیگران را به خود گرفت، به خصوص برای مریدانش. به این ترتیب بود که آنها به خلوص رسیدند و شایستگی دریافت آگاهی فراگیر الهی که بعدا به آنها رسید را از آن خود ساختند.

تنها یک استاد به کمال خود آگاهی رسیده میتواند نیروی زندگانیش را منتقل کند و یا بیماری دیگران را به بدن خودش بکشاند. یک فرد معمولی قادر به انجام چنین شفای یوگایی نیست و توصیه هم نمیشود که دست به چنین کاری بزند. چرا که یک دستگاه فیزیکی خراب جلوی مدیتیشن در خداوند را میگیرد. متون مقدس هندی می آموزند که نخستین وظیفه انسان این است که تن خویشتن را سالم نگاه دارد، وگرنه او توانایی تمرکز در پرستش و عشق الوهیت را نخواهد داشت.

البته، یک ذهن فوق العاده قدرتمند میتواند به هر نوع مشکل فیزیکی غلبه کند و به خدا برسد. قدیسان بسیاری بوده اند که بیماری را نادیده گرفته و در راه الهی خود به موفقیت دست یافته اند. سنت فرانسیس آسیسی، که خودش به شدت به بیماری ها مبتلا بود، دیگران را شفا میداد و حتی مردگان را زنده میکرد.

قدیسی هندی میشناختم که نیمی از تنش پر بود از زخم و بیماری. مرض دیابتش چنان حاد بود که در حالت عادی بیش از پانزده دقیقه نمیتوانست آرام یکجا بنشیند. اما آرمان معنوی او تکان نخورده بود. دعا میکرد: "خداوندا، آیا به این معبد خرابم می آیی؟" با اراده ای شکست ناپذیر این قدیس کم کم توانایی آنرا یافت تا هجده ساعت متوالی در حالت چهارزانو (لوتوس) ی مدیتیشن، مجذوب در حال خلسه، بنشیند.

او به من گفت: "و پس از سه سال دیدم که نور الهی دارد به هر گوشه تن درهم شکسته ام میتابد. شادمانه در جلال بدنم را فراموش کردم. بعدا دیدم که به رحمت الهی تنم سالم شده."

داستان شفایی از شاه بابر (۱۵۳۰-۱۴۸۳) موسس امپراتوری مغول در هند نقل شده. پسرش، شاهزاده همایون، در بستر مرگ بود. پدرش سراسیمه و با عزم فراوان دعا میکرد که مرض به او منتقل شود و پسرش نجات پیدا کند. همایون سلامتی خودش را با وجود اینکه همه پزشکان ناامید بودند بدست آورد. بابر بلافاصله به همان مرض پسر افتاد و جان داد. همایون بجای بابر به تخت امپراتوری هندوستان نشست.



عده زیادی از مردم بر این باورند که یک استاد روحانی حتما باید سلامتی و نیروی بدنی یک سندو (Sandow) را داشته باشد. چنین نیست. داشتن بدن ضعیف دلیل این نیست که یک گورو توانایی الهی ندارد، درست همانطور که داشتن سلامتی همیشگی ربطی به داشتن یا نداشتن حکمت درونی ندارد. به عبارت دیگر یک استاد را نمیتوان با وضعیت بدنی او سنجید. کیفیت های متمایز او را باید در حوزه خودش یعنی در معنویات جست.

در غرب بسیاری از جویندگان حقیقت به اشتباه میپندارند که اگر سخنگو یا نویسنده ای در باب متافیزیک فصیحانه و سخنورانه صحبت کند لابد دلیل بر استادی اوست. اما ریشی ها اشاره کرده اند که نشانه یک استاد راستین این است که بتواند هر وقت اراده کند به حالت بی تنفسی و حال ناگسستنی نیربیکالپا* سمادی وارد شود. تنها با چنین دستاوردی انسان میتواند ثابت کند که به مایا یا توهم دوگانگی چرخ فلک چیره شده و به "استادی" رسیده است. فقط اوست که از اعماق بینش خود میتواند اعلام کند: "اکم سات،" "تنها یکی وجود دارد."

شانکارا، معتقد وحدت خداوند، نوشته: "وداها میگویند که انسان نادانی که کوچکترین فرقی میان روح و جان شخص و 'خود اعلی' (Supreme Self) قائل میشود همواره در خطر سقوط است. وقتی بواسطه نادانی دوگانگی باشد، فرد همه چیز را جدا از 'خود' (Self) میداند. آندم که همه چیز در غالب 'خود' دیده شود، حتی یک اتم هم جدای از 'خود' وجود ندارد.

"به محض اینکه حقیقت راستین دانسته شود، دیگر میوه اعمال گذشته از میان میروند، بخاطر عدم واقعیت تن، همانطور که پس از بیدار شدن رویایی نمیماند."

تنها گورو های بزرگ قادر به تاوان کشیدن کارمای مریدان هستند. سری یوکتشوار در کشمیر رنج نمیدید مگر آنکه از روح الهی اجازه کمک به مریدانش را به آن نحو عجیب نگرفته بود. کمتر قدیسی به اندازه استاد با خدا همساز من در انجام دستورات الهی حساسیت و دقت دارد.

پس از اینکه چند کلمه ای در همدردی او بخاطر تن نحیفش ادا کردم، گورویم شادمانه پاسخ داد:

"مزیت های خودش را دارد. حالا گنجی (زیر پیراهنی) هایی به تنم میروند که سالها نپوشیده ام!"

با گوش دادن به خنده خوشحال استادم بیاد جمله سنت فرانسیس سالس افتادم: "قدیسی که غمگین باشد قدیسی غمدار (ناخوشایند) است!"


* در هندوستان سیگار کشیدن جلوی بزرگترها و افراد مافوق بی احترامی محسوب میشود.
* بسیاری از قدیسان مسیحی، مانند ترس نویمان (برگ ؟؟ را ببینید) با انتقال متافیزیکی بیماری آشنایی دارند.
* مسیح درست پیش از به صلیب آویخته شدنش فرمود: "فکر میکنید که الان نمیتوانم به درگاه پدرم دعا کنم تا بلافاصله برایم دوازده سپاه فرشتگان بفرستد؟ اما پس چگونه پیش گویی متون مقدس به وقوع بپیوندد، آنچه که باید روی بدهد؟" - متیو، ۵۴-۵۳ : ۲۶
* برگ ؟؟ و زیرنویس برگ ؟؟ را ببینید.

< > >>