زندگینامه یک یوگی

فصل ۴
فرار نابفرجام من بسوی هیمالیا

"به بهانه چیزی از کلاس بیرون بزن و درشکه ای کرایه کن. جایی نزدیک اما دور از دید خانه ما منتظر بمان."

اینها نقشه های آخری بودند که به آمار میتر، رفیق دبیرستانیم دادم. بنا داشتیم باهم به هیمالیا فرار کنیم. قرار بود که روز بعد براه بیافتیم. خیلی باید مراقب میبودم، چون آناندا حواسش به همه حرکتهایم بود. او همیشه حاضر و مردد بود که جلوی فرار من را بگیرد، چون حس میکرد که این هدف بیش از هر چیز دیگری در فکرم است. آن مدال، مانند یک مخمر معنوی، در وجودم آرام در حال واکنش بود. در میان برفهای هیمالیا، امید داشتم که آن استادی را که چهره اش در رویاهای بسیاری به من الهام شده بود پیدا کنم.

حالا ساکن کلکته بودیم. کار پدرم دائما به این شهر منتقل شده بود. بنا به سنت مردگرای هندی، آنانتا خانمش را به خانه ما آورده بود، پلاک ۴ خیابان گورپار. آنجا بود که من در اطاق کوچک زیر شیروانی روزانه به مدیتیشن میپرداختم و برای الحاق به الوهیت تمرین میکردم.

روز بیاد ماندنی با شومی باران شدیدی رسید. با شنیدن صدای چرخ درشکه آمار در خیابان، زود طنابی دور یک پتو و جفتی صندل و عکس لاهری مهاشایا و نسخه ای از باگاواد گیتا و یک تسبیح و دو لنگ بستم. این بقچه را از پنجره اتاق طبقه سومم به کوچه انداختم. پایین دویدم و سر راه به عمویم بر خوردم که داشت دم در ماهی میخرید.

"این همه هیجان برای چه؟" او مشکوکانه نگاهی به سر و رویم انداخت.

لبخندی زدم و زود به راهم ادامه دادم. بقچه را برداشتم و با احتیاط به آمار پیوستم. با هم به بازار چاندی چوک رفتیم. ماهها پول توجیبیمان را جمع کرده بودیم تا بتوانیم لباس انگلیسی بخریم. چون میدانستیم برادر زرنگم بسادگی میتواند نقش یک کاراگاه را بازی کند، میخواستیم که با جامه انگلیسی او را فریب بدهیم.

پسر عمویم، جوتین گوش، که من جاتیندا صدایش میکردم، در ایستگاه راه آهن به ما بپیوست. او به تازگی به جمع شیفتگان به هیمالیا رفتن و یافتن گوروی ما پیوسته بود. او لباسی که برایش آماده داشتیم را تن کرد. امید داشتیم که حالا کاملا مخفی شده ایم! دلی پر از شور و هیجان داشتیم.

"حالا فقط گیوه لازم داریم." من دوستانم را به یک مغازه که کفشهای ته لاستیکی در ویترین داشت بردم. "در این سفر مقدس، چیزهای چرمی، که فقط با کشتن حیوانها بدست میایند، نباید با خود داشته باشیم." همان جا در خیابان ایستادم تا پوشه چرمی کتاب باگاوادگیتا و بند های چرمی سولاتوپیم (کلاه انگلیسی) را در آورم.

در ایستگاه برای بوردوان، که باید از طریق آن به هاردوار که در کوهپایه های هیمالیا واقع است میرسیدیم، بلیت خریدیم. همین که قطار از ایستگاه فراری شد، مانند خود ما، من شروع کردم از آینده با شکوهمان سخن گفتن.

با هیجان میگفتم: "فکرش را بکن! ما، زیر دست استادمان، راهبه خواهیم شد و مستی عرفانی را از روی رسیدن به آگاهی الهی* خواهیم چشید. پوستمان چنان جذبه ای به خود خواهد گرفت که حیوانهای درنده هیمالیا پیشمان رام خواهند نشست. ببرها مثل گربه های خانگی برای نوازش به کنارمان خواهند آمد!"

این حرف، که برای خودم هم لفظا و هم به اشاره از خود بیخود کننده بود، لبخندی بزرگ و پراشتیاق به چهره آمار آورد. اما جاتیندا نگاهش را کج کرد و به منظره تند گذر پنجره خیره شد.

"بیایید پولمان را سه قسمت بکنیم." جاتیندا پس از سکوتی طولانی این پیشنهاد را به زبان آورد. "هر یک جداگانه در بوردوان بلیت میخریم. اینطور هیج کس در ایستگاه مشکوک نمیشود که ما با هم از خانه گریخته ایم."

من بدون تردید پذیرفتم. غروب قطار به بوردوان رسید. جاتیندا به باجه خرید بلیت رفت و من و آمار روی سکوی راه آهن منتظر نشستیم. پانزده دقیقه گذشت و خبری از او نشد. همه طرف سر انداختیم و از روی ترس شروع کردیم به فریاد زدن نامش. اما او در تاریکی دور و بر ایستگاه کوچک آنجا ناپدید شده بود.

از شدت ناراحتی و شوکه شدن، احساس بی حسی به من دست داد. با خود فکر میکردم که چطور خدا میتواند چنین رویداد لعنت باری بسرم بیاورد! داستان زیبا و رومانتیک فرار نخستم به سوی او اینچنین ستمگرانه خدشه دار شده بود.

"آمار، باید به خانه بازگردیم." مثل بچه ها زار میزدم. "فرار نامردانه جاتیندا بد یمن است. سفر ما نابفرجام خواهد بود."

"این است عشقت به خداوند؟ طاقت یک امتحان کوچک یک همسفر خیانت کار را نداری؟"

با این حرف آمار دلم آرام گرفت. رفتیم و با شرینی های معروف بوردوان، سیتاب هاگ (غذای الهه) و موتیچور (شیرینی مرواریدی)، سر حال آمدیم. در مغول سرای، جایی که منتظر قطار بعدی بودیم، در مورد چیز مهمی مشورت کردیم.

"آمار، ممکن است بزودی نگهبانان راه آهن به بازجویی ما بیایند. من زرنگی برادرم را دست کم نمیگیرم! هر چه که پیش بیاید، من دروغ نخواهم گفت."

"من فقط از تو میخواهم که ساکت بمانی و وقتی من حرف میزنم نخندی."

در این هنگام یک نگهبان اروپایی ایستگاه بطرف من آمد. در دستش تلگرامی را تکان میداد که فوری دانستم درباره چیست.

"از روی عصبانیت از خانه فرار میکنید؟"

"نه!" خوشحال بودم که سوالش را جوری مطرح کرد که توانستم به او پاسخ راست بدهم. میدانستم که نه عصبانیت بلکه "سودای پروردگار" مرا به این رفتار غیر معمولی وا میداشت.

نگهبان سپس به آمار رو کرد. در این لحظه بود که چنان زیرکیی به چشمم دیدم که مشکل توانستم طبق قرارمان جلوی خودم را بگیرم.

"پس پسر سوم کجاست؟" آن مرد تا جایی که میتوانست صدایی صاحب اختیار به خود گرفت. "زود راستش را بگویید!"

"جناب متوجه شدم که عینک به چشم دارید. نمی بینید که ما دو نفریم؟" آمار با پر رویی لبخندی زد. "من شعبده باز نیستم که برایتان یک نفر سوم بیاورم."

مرد نگهبان که با این گستاخی به خشم آمده بود دنبال بهانه ای دیگر گشت.

"نامت چیست؟"

"من توماسم. من پسر یک مادر انگلیسی و پدر هندی مسیحی شده هستم."

"نام دوستت چیست؟"

"تامسون صدایش میکنم."

اینجا بود که من دیگر به اوج خنده در دلم رسیده بودم و نمیتوانستم خودم را بیشتر نگاه دارم. ناگهان به قصد قطار که برای حرکت سوت میزد براه افتادم. آمار به دنبال نگهبان راه افتاد. او نه تنها سخن آمار را باور کرد، بلکه برای ما در قسمت اروپایی ها جا گرفت. از قرار دل او از دیدن اینکه دو پسر نیمه اروپایی در قسمت محلی ها جای داشته باشند به رنج آمده بود. همین که او با ابراز ادب فراوان ما را رها کرد، من از روی خنده روی صندلی ولو شدم. دوستم از اینکه یک نگهبان اروپایی را خام کرده بود خرسندانه به من نگاه می انداخت.

وقتی که به سکوی ایستگاه راه آهن رسیدیم فرصت کردم که تلگرام را بخوانم. از برادرم رسیده بود: "سه پسر بنگالی در جامه انگلیسی از خانه فراری بسوی هردوار از طریق مغول سرای. لطفا تا رسیدن من بازداشتشان کنید. پاداش همکاری شما داده خواهد شد."

"آمار به تو گفته بودم که برنامه علامت زده ساعات قطار را در خانه ات نگذار." نگاهی از روی سرزنش به او انداختم. "لابد برادرم آنرا آنجا پیدا کرده."

دوستم خجالت زده اشتباهش را پذیرفت. قطار در باریلی برای مدت کوتاهی ایستاد. آنجا دوارکا پراساد با یک تلگرام از برادرم به دستش چشم براه ما نشسته بود. این دوست سابق من سخت تلاش کرد که ما را از رفتن پشیمان کند. من به او فهماندم که سفر ما از روی خودسری نیست. اما مثل بار پیش، دوارکا دعوت من را برای رفتن به هیمالیا رد کرد.

شب در حالی که قطار در جایی توقف کرده بود و من نیمه خواب بودم، آمار بدست یک نگهبان بازجوی دیگر بیدار شد. این یکی هم خام فریب "توماس" و "تامپسون" شد. چنین بود که قطار ما را پیروزمندانه در سپیده دم به هردوار رساند. کوه های پر شکوه شورانگیزانه در دور دستها خود نمایی میکردند. ما تند از ایستگاه بیرون زدیم و وارد شلوغی شهر شدیم. نخستین کارمان این بود که لباس محلی بپوشیم، چون آنانتا به یک ترتیبی به کلک لباس اروپایی ما پی برده بود. ترس دستگیر شدن همچنان با من بود.

فکرمان این بود که بهتر است هر چه زودتر هردوار را ترک کنیم. بی درنگ برای ریشیکش بلیت خریدیم، سرزمینی که استادان بزرگ فراوانی بروی خاک آن قدم گذاشته اند. من وارد قطار شدم، اما آمار هنوز روی سکوی ایستگاه بود. ناگاهان او با فریاد یک مرد پلیس ایستاد. این پاسبان ناخوانده ما را به کلانتری برد و پولهایمان را از ما گرفت. او مودبانه برای ما توضیح داد که وظیفه دارد تا رسیدن برادرم ما را بازداشت کند.

پس از اینکه او فهمید که مقصد ما فراری ها هیمالیا بوده، ماجرای عجیبی به خاطرش آمد.

"میبینم که شیفته قدیسانید! مطمئنم که هرگز به مردی بزرگتر از کسی که همین دیروز او را دیدم بر نخواهید خورد. با همکار نگهبانم بار اول پنج روز پیش به او برخوردیم. کنار گنجیز در حال گشت برای یک جنایتکار بودیم. دستور داشتیم که او را زنده یا مرده دستگیر کنیم. شنیده شده بود که او در قیافه یک سادهو* زیارتگران را غارت میکند. کمی جلوتر به کسی برخوردیم که شبیه نشانیهای آن مرد جانی بود. او به فرمان ایست ما توجهی نکرد. شروع کردیم به دویدن تا او را بگیریم. وقتی که من به او نزدیک شدم، تبری به سوی او با شتاب فراوان پرتاب کردم. بازوی راست آن مرد تقریبا از بدنش جدا شد.

"بدون داد و بیداد یا نگاهی به فوران خون، مرد غریبه با سرعت به راه خود ادامه داد. وقتی که ما جلویش پریدیم، او به آرامی گفت:

"'من جنایتکاری که دنبال میکنید نیستم.'

"با دیدن اینکه مردی روحانی با چنین چهره آسمانی را زخمی کرده ام از ترس بدحال شدم. به پایش افتادم و از او درخواست بخشش کردم. عمامه خود را درآوردم و به او دادم تا جلوی فوران را با آن بگیرد.

"'فرزند، این تنها یک اشتباه معمولی از سوی تو بود.' او با مهربانی به من نگاه میکرد. 'به دنبال کارت برو و خود را سرزنش نکن. مادر الهی از من مراقبت میکند.' او بازوی آویزانش را سر جای اولش فشاری داد و عجبا که آن در جایش چسبید! بدون هیچ دلیل روشنی خونریزی بازو بند آمد.

"'سه روز دیگر کنار درخت آنجا به ملاقات من بیا تا ببینی که من کاملا شفا یافته ام. به این ترتیب خود را سرزنش نخواهی کرد.'

"دیروز من و برادر نگهبانم مشتاقانه به محل قرار رفتیم. سادهو آنجا بود و دستش را به ما نشان داد. هیچ نشانی از بریدگی یا زخم نبود!

"'من از راه ریشیکش راهی خلوت هیمالیا هستم.' او با دستش ما را تبرکی داد و بیدرنگ ما را ترک کرد. احساس میکنم که زندگیم با معنویت او تعالی یافته."

نگهبان داستانش را با ابراز ایمان خاتمه داد. مشخص بود که این تجربه میزان آگاهی او را به اعماقی ناشناخته کشانده بود. با هیجان فراوان او بریده ای از روزنامه را که شرح این معجزه بود به من داد. طبق معمول در روزنامه (عجبا که هند هم در این زمینه مستثنی نیست) در گفتن داستان اندکی اغراق شده بود: نوشته بود که سر سادهو تقریبا جدا شده بود!

من و آمار از اینکه بخت دیدن چنین یوگی بزرگی، که می تواند آزار رساننده اش را چنان مسیح وار ببخشد، را نداشتیم متاسف بودیم. هند، که طی دو سده گذشته از دید مالی تنگدست بوده، چه بسا دارایی الهیش بی انتهاست. "آسمان خراشهای" روحانی او گاهی در پیش و پس دیده میشوند، حتی به چشم انسان های معمولی و مادی گرا همچون این مرد پاسبان.

از افسر نگهبان بخاطر دلجویی از دل رنجیده ما با شرح داستان شگفت انگیزش تشکر کردیم. فکر میکنم که او با خود میپنداشت که بختش بهتر از ما بوده: او بدون هیچگونه تلاشی با یک روحانی نورانی ملاقات کرده بود، و اما جستجوی صادقانه ما بجای به پای استاد ما را به کلانتری کشانده بود!

چقدر نزدیک هیمالیا، و در عین حال، در بازداشت، چه دور از آن! به آمار گفتم که حالا خواست رسیدن به آزادی در من دو چندان شده.

"بیا در فرصتی دیگر فراری بشویم. با پای پیاده به سرزمین مقدس ریشیکش میرویم." برای دلگرمی او این حرف را با لبخند به زبان آوردم.

اما رفیقم حالا که پولهایمان از ما گرفته شده بود به بدبینی روی آورده بود.

"اگر به چنین کوچی در این سرزمین جنگلی خطرناک دست بزنیم، ما نه در دیار قدیسان بلکه در شکم ببرها جای خواهیم داشت!"

آنانتا و برادر آمار پس از سه روز رسیدند. آمار به خویشاوندش با خوشحالی و دل آسودگی خوشامد گفت. اما هیچ سازشی از من بروز نداد. آنانتا از سوی من جز یک دعوای حسابی چیزی ندید.

"می دانم که چه حسی داری." او به نرمی با من حرف میزند. "من فقط از تو میخواهم تا با من به بنارس بیایی تا با یک مرد روحانی آنجا آشنا شوی و بعد هم برای چند روزی به کلکته برای بازدید پدر دردمندت. پس از آن آزادید اینجا به جستجویتان برای یک استاد ادامه بدهید."

اینجا بود که آمار وارد حرفمان شد و گفت که میلی به بازگشت با من به هردوار ندارد. او داشت از گرمی بودن با خانواده لذت میبرد. اما من میدانستم که هیچ گاه تلاشم را برای پیدا کردن گورویم رها نخواهم کرد.

قطار به سوی بنارس به راه افتاد. آنجا بود که من پاسخی سریع و شگفت آور به دعاهایم دریافت کردم.

آنانتا نقشه زیرکانه ای ریخته بود. پیش از رسیدن به هردوار، او در بنارس توقف کرده و مردی آموخته در کتب مقدس پیدا کرده بود تا بعدا مرا دیدار و نصیحت کند. آن مرد و پسرش به آنانتا وعده داده بودند که برای پشیمان کردن من از راه سانیاسی*‌ تلاش کنند.

آنانتا مرا به خانه آنها برد. پسر خانه، که جوان و خوشرو بود، به من در حیاط خوشامد گفت. او مرا به گفتگوی فلسفی درازی گرفت. با ادعای اینکه همه آینده من را میداند، او گفت که فکر راهبه شدنم یک اشتباه است.

"چنانچه کماکان مسولیت های روزمره ات را نادیده بگیری شومی روز افزونی جلوی راهت را خواهد گرفت و به خدا نخواهی رسید! نمیتوان بدون تجربه های جهان مادی تاوان کارمای* گذشته را پرداخت کرد."

در پاسخ، سخنان جاویدانه کریشنا* به لبانم جاری شدند: "'حتی آن کس که دارای بدترین کارما است، اگر همواره به یاد من مدیتیشن کند، خیلی زود اثر کارهای بد پیشینش را پاک خواهد کرد. او در زمان کوتاهی روح والایی میابد و به آرامش همیشگی دست پیدا میکند. آرجونا، این سخن راست را به دل بگیر: آن مریدی که ایمانش با من است هیچ وقت نابود نخواهد شد!'"*

اما به هر حال پیش گوییهای قاطع او کمی اعتماد به نفس مرا تکان داده بود. از ته دلم با خدا دعا کردم:

"خواهش میکنم مرا از این سردرگمی رها کن و پاسخم را، همین جا و همین حالا، بده. آیا میخواهی که زندگی یک درویش را پیش بگیرم یا زندگی یک مرد دنیوی را؟"

در آن لحظه سادهوی شریفی را دیدم که پشت در خانه آن مرد ایستاده بود. انگار که او گفتگوی جنجالی میان من و آن شخص حق به جانب را شنیده بود. او به من اشاره کرد تا به کنارش بروم. در چشمان آرام او نیرویی تنومند جاری دیدم.

"پسرم، به آن نادان گوش نده. در پاسخ دعایت، پروردگار به من میفرماید که به تو بگویم تا بدانی که تنها مسیر زندگی تو راه درویشان زاهد خواهد بود."

شگفت زده و همچنین با حس شکرگزاری، از بابت این پیغام قاطع لبخندی به لبم نشست.‌

"از آن مرد فاصله بگیر!" مرد "نادان" از حیاط مرا صدا زد. راهنمای قدسی وار من دستش را به نشان برکتی بالا برد و به آرامی از آنجا رفت.

"آن سادهو به اندازه خودت خل است." آن مرد مو سفید بود که این سخن دلپذیر را به زبان آورد. او و پسرش با دلزدگی به من خیره شده بودند. "شنیده ام که او هم مانند تو از خانه اش به قصد مبهم یافتن خدا گریخته بوده."

به سوی دیگری رو کردم و به آنانتا گفتم که من دیگر حرفی با میزبانهایمان ندارم. برادرم پذیرفت که بی درنگ از آنجا برویم. کمی بعد ما در قطار راهی کلکته بودیم.

"آقای کاراگاه، چطور کشف کردی که من با دو همراه گریخته ام؟" کنجکاوی شدیدم را برای او ابراز کردم. او لبخند موذیانه ای به لبش آورد.

"در مدرسه ات مطلع شدم که آمار از کلاس بیرون زده و باز نگشته. صبح روز بعد به خانه او رفتم و یک برنامه علامت زده قطار پیدا کردم. پدر آمار داشت از خانه بیرون می زد و سرگرم گفتگو با درشکه چی بود.

"پدر نالید: 'پسرم صبح امروز با من به قصد مدرسه سوار درشکه نشد. او ناپدید شده!'

"آن مرد گفت: 'از یک برادر درشکه چی شنیدم که پسرت با دو همراه، در لباس اروپایی، در ایستگاه هوراه سوار قطار شده است. آنها کفش های چرمشان را به راننده تاکسی بخشیده بودند.'

"بنابراین من سه سرنخ داشتم: جدول برنامه قطار و سه پسر و لباس اروپایی."

به قصه آنانتا کمی با لذت و کمی با دل آزردگی گوش میدادم. گشاده دستی ما به مرد درشکه چی نتیجه ای غیر چیزی که انتظار میرفت داشته بود!

"خوب، طبیعتا من به دفتر ایستگاه همه شهرهایی که آمار علامت زده بود تلگرام زدم. چون باریلی میان آنها بود، من به دوستت دوارکا آنجا پیغام زدم. پس از پرس و جو در محله مان در کلکته، دریافتم که پسر عمو جاتیندا یک شبی ناپدید بوده اما صبح بعد با لباس اروپایی برگشته. من سراغ او را گرفتم و به شام مهمانش کردم. او خیلی راحت از روی ابراز مهربانی من حاضر شد که بیاید. سر راه من او را غافلگیر کردم و به کلانتری کشاندم. دور او را چند سروان که من از پیش بخاطر هیکل هراس انگیزشان انتخاب بودم گرفتند. زیر خیره ترسناک آنها، جاتیندا قبول کرد که ماجرای رفتار مرموزش را بازگو کند.

"او ماجرا را تعریف کرد. 'خوشخال سفرم را به هیمالیا آغاز کردم. از فکر دیدار استادان یوگا سرمست بودم. اما همان که موکوندا گفت "در حالت سرمستی خدا در غارهای هیمالیا، ببرها، افسون حال ما، همچون گربه های اهلی به گردمان خواهند نشست" من جا زدم. قطره های عرق روی ابروهایم نشستند. با خود فکر کردم: "آنوقت چه؟ اگر خوی وحشی ببرها با نیروی سرمستی روحانی ما از میان نرفت، آیا آنها مثل گربه های خانگی با ما به نرمی رفتار خواهند کرد؟" در ذهنم همین حالا خودم را مهمان خانه شکم یک ببر میدیدم، مهمانی که نه با یک تن کامل، بلکه تکه تکه شده به آن خانه آورده شده!'"

عصبانیتم از فرار جاتیندا در حال خنده از میان رفت. شنیدن این داستان خنده دار در قطار به همه دردی که او برای من آورده بود می ارزید. باید اعتراف کنم که شنیدن ماجرای جاتیندا کمی دلم را خنک کرد: او هم از دست پلیس در امان نمانده بود!

"آنانتا*، تو کاراگاه زاده شده ای!" نگاه متعجبم خالی از خشم نبود. "و من به جاتیندا خواهم گفت که خوشحالم که رفتار او نه آنطور که بنظر میامد از روی خیانت بلکه از بابت حس دفاع از خود بوده است!"

در خانه کلکته، پدر با مهر دلنشینی از من خواست که پای فرارم را حداقل تا تمام شدن دبیرستان آرام نگاه دارم. در حین مسافرتم، از روی محبت، او از یک مرد دانشمند روحانی، سوامی کیبل آناندا*، خواسته بود که مرتب به خانه سر بزند.

پدر قاطعانه گفت: "این استاد به تو سانسکریت درس خواهد داد."

پدرم امید داشت که تشنگی به معنویاتم را با آموختن از یک فیلسوف فرهیخته ارضا کنم. اما برنامه ها خلاف پیش بینی های او رقم زدند:‌ معلم جدید من، نه تنها مرا به خواندن درسهای علمی وادار نکرد، بلکه او آتش خداجویی مرا فروزان تر ساخت. پدرم خبر نداشت که سوامی کیبل آناندا یکی از مریدان برجسته لاهری مهاشایا بوده است. آن گوروی بی همتا بخاطر جذبه الهیش هزاران مرید به گرد خود کشانده بوده است. من بعدها شنیدم که لاهری مهاشایا بارها از کیبل آناندا به نام "ریشی" یا روحانی مقدس خداشناخته یاد کرده است.

خم های زیبایی چهره آموزگارم را میاراستند. چشمان سیاهش بی تزویر بودند و زلالی چشمان کودکان را داشتند. هر حرکت بدن او آرام و حساب شده بود. همواره نرم و مهربان، او در آگاهی بیکران الهی خانه داشت. ساعات بسیاری را با هم غرق در کریا یوگا بسر کردیم.

کیبل آناندا در "شسترا" ها یا کتابهای مقدس کهن استادی شناخته شده بود. بخاطر دانش والایش در این زمینه او را اغلب به نام "شستری مهاشایا" میخواندند. اما پیشرفت من در زمینه دانش سانسکریت تعریفی نداشت. من مرتب به دنبال بهانه ای بودم تا درس خشک گرامر را کنار بگذاریم و از یوگا و لاهری مهاشایا سخن بگوییم. یک روز آموزگارم با من از تجربه خودش با استاد گفت.

"با بختی خوش و نادر، من توانستم ده سال کنار لاهری مهاشایا بمانم. خانه بنارس او زیارتگاه شب های من بود. گورو همیشه در اتاق نشیمن جلویی طبقه همکف بود. او به حالت لوتوس (چهارزانوی یوگی)* روی یک سکوی چوبی بدون تکیه مینشست و شاگردانش گرد او یک به شکل نیم دایره، مثل گلبندی دور یک چیز پرارزش، مینشستند. چشمانش می درخشیدند و با شادی الهی به رقص می آمدند. آنان همیشه نیمه بسته بودند، تیز و خیره بسوی سرزمین درونی سرور* الهی جاوید. او به ندرت سخنرانی طولانی میکرد. گاهی به یکی از شاگردانی که کمک نیاز داشت نگاه می دوخت. آنوقت مثل بهمن نور سخنان شفا بخش او به سوی آن شاگرد جاری میشدند.

"با یک نگاه استاد آرامشی وصف ناپذیر درونم شکوفا میشد. غرق عطر او میشدم، انگار که از نیلوفر آبی ابدیت آمده باشد. با او بودن، حتی اگر بدون گفتن کلمه ای طی روزها بود، همه وجودم را دگرگون میکرد. چنانچه سد ناپیدایی جلوی تمرکز مرا میگرفت، به پای گورو به مدیتیشن می نشستم. آنجا به سادگی به لطیف ترین حال ها میرسیدم. با استادان کمتر از او به چنین حس و آگاهی نمی توانستم برسم. استاد معبدی زنده از خداوند بود که درهای مخفی آن به روی هر مرید جانسپاری باز بودند.

"لاهری مهاشای مفسر کتابی و لغت به لغت کتاب های مقدس نبود. بدون هیچ زحمتی، او به 'کتابخانه الهی' دسترسی داشت. لغت و اندیشه از فواره دانش مطلق او به همه سو جاری بود. او دارای آن شاه کلیدی بود که میتوانست قفل آن دانش فلسفی کهنی را که در "ویدا"* ها نهفته بود بگشاید. اگر از او میخواستند که آن مراحل مختلف آگاهی را که از آنها در نوشته های کهن سخن گفته شده توضیح بدهد، او با لبخندی میپذیرفت.

"'به هر یک از آن حالات خواهم رفت تا برای شما بگویم که چه میبینم و حس میکنم.' این چنین او نقطه مقابل آموزگارانی بود که نوشته کتابهای مقدس را از بر میکنند و تنها نظریه های درک نشده را برای شاگردان بازگو میکنند.

"'تفسیر هر یک از بند ها را آنطور که در ذهنت میبینی بگو.' گوروی کم حرف اغلب این درخواست را از یکی از شاگردان کنار دستش میکرد. 'من فکرت را هدایت خواهم کرد تا مفهوم درست آن به زبانت بیاید.' این چنین بود که بسیاری از تفاسیر لاهری مهاشایا، به همراه توضیح های طولانی چند تن از شاگردانش، نگاشته شدند.

"استاد همیشه باور کورکورانه را رد میکرد. او میگفت 'لغت ها چیزی بیش از پوسته بیرونی نیستند. بودن خدا را با تماس شادی بخش با او در مدیتیشن باور کنید.'

"مشکل شاگرد هر چه بود، گورو 'کریا یوگا' را برای آن پیشنهاد میکرد.

"'این کلید یوگی بازده خود را با نبود تن من با شما در این دنیا از دست نخواهد داد. بر خلاف اندیشه های فلسفی، این تکنیک را نه میشود جایی نوشت و نه از یاد برد. همواره در راه هدفتان برای آزادسازی خود به روش کریا یوگا قدم بردارید، چرا که نیروی آن از تمرین کردنش بدست میاید.'

"من خودم کریا را راهکارترین وسیله برای رسیدن به رهایی و حقانیت الهی از راه تلاش فردی میدانم." کیبل آناندا سخنانش را با این حرف پایان داد. "با انجام آن، خداوند قادر که در همه آدم ها پنهان است در تن لاهری مهاشایا و چندی از شاگردانش به آشکار هویدا بود."

کیبل آناندا یک معجزه مسیح وار لاهری مهاشایا را به چشم دیده بود. آموزگار والایم داستان را روزی برایم بازگفت. کتاب سانسکریت جلویمان باز بود اما چشمان او به نقطه ای دور خیره بودند.

"برای یک مرید نابینا، رامو، افسوس میخوردم. آیا چشمان او هرگز نباید نور را ببینند، با اینکه او صادقانه در خدمت استاد بوده، استادی که نور پروردگار در او فروزان است؟ یک روز صبح میخواستم با رامو حرف بزنم، اما او ساعت ها صبورانه به باد زدن گورو با یک بادبزن برگ نخل (پونخا) نشسته بود. وقتی که سرانجام این مرید جانسپار از اتاق بیرون آمد من به دنبالش رفتم.

"'رامو، چند وقت است که نابینایی؟'

"'از هنگام تولد، قربان! چشمانم هیچ وقت برکت یک نگاه به خورشید را نداشته اند.'

"'گوروی توانای مطلق ما می تواند تو را یاری دهد. خواهش میکنم که از او درخواست شفا کن.'

"روز بعد رامو با کمرویی به سراغ لاهری مهاشایا رفت. شاگرد کمابیش شرمسار بود که درخواست افزودن دارایی مادی در مقابل دارایی فراوان معنویش کند.

"'استاد، نور دهنده کیهان و گیتی درون شماست. به شما نیایش میکنم که نور او را به چشمان من بیاورید، تا بتوانم نور پست تر خورشید را ببینم.'

"'رامو، کسی تو را فریب داده تا مرا گیر بیاندازی. من نیروی شفا دهنده ای ندارم.'

"'قربان، آن یگانه هستی بیکران درون شما بدون شک میتواند شفا بدهد.'

"'البته آن چیز دیگریست، رامو. پایان توان خداوند هیچ جاست! آنکه ستاره ها را و سلولهای بدن را با زندگی روشن میکند همانا میتواند بینایی را به چشمان تو بیاورد.'

"استاد پیشانی رامو را در بین ابروها* دستی زد.

"برای هفت روز تمرکز اندیشه ات را آنجا نگاه دار و پی در پی نام پیامبر راما* را بیاور. شکوه خورشید سپیده دمی ویژه برایت ارمغان خواهد آورد.'

"پس از یک هفته همین پیش آمد. برای نخستین بار، راما روی زیبای طبیعت را به چشم دید. آن دانای مطلق مریدش را به بازگفت نام راما، که از همه قدسیان بیشتر به او عشق می ورزید، وا داشت. جان فدایی رامو زمین شخم خورده ای بود که نیروی توانمند شفا بخش گورو در آن رویید." کیبل آناندا برای اندکی خاموش ماند، و بعد سخن دیگری از گورویش به زبان آورد.

"در همه معجزه هایی که به دست لاهری مهاشایا انجام شدند، او هیچ گاه نگذاشت که ضمیر نفس* خود را نیروی سببی بداند. بلکه از روی تسلیم مطلق و بدون مقاومتش، استاد اجازه میداد که نیروی شفابخش یگانه الهی آزادانه از درون او جاری شود.

"تن های بسیاری که بدست لاهری مهاشایا به گونه شگفت انگیزی شفا یافتند سرانجام می بایست که در آتش کریماسیون بسوزند. اما بیداری های بی صدای معنوی که او موجب شد و مریدان مسیح واری که او ساخت، آنان معجزه های جاودانه او هستند."

من هرگز دانشمند سانسکریت نشدم. کیبل آناندا به من دستور زبان الهی تری آموخت.



* cosmic consciousness
* درویش روحانی
* معنی لغت "تارک دنیا" است، از ریشه سانسکریت با مفهوم "به گوشه ای انداختن."
* ثمره اعمال پیشین، در این یا زندگی های گذشته. از ریشه سانسکریت "کری" به معنی انجام دادن.

* باگاوادگیتا، ۳۰:۳۱ - ۹. کریشنا بلند مرتبه ترین پیغامبر هند است. آرجونا بلند مرتبه ترین مرید اوست.
* من همیشه او را آنانتا-دا صدا میزدم. "دا" پسوند از روی احترام است و برادر بزرگتر خانواده از برادران و خواهران کوچکش میشنود.

* وقتی با او آشنا شدم، کیبل آناندا هنوز به رده سوامیان نیامده بود و نام "شاستری مهاشایا" را داشت. برای اینکه با نام "لاهری مهاشایا" و "استاد مهاشایا" (فصل ۹) اشتباه نشود، من معلمم را اینجا به نام راهبگی او "سوامی کیبل آناندا" میخوانم. زندگینامه او به تازگی به بنگالی چاپ شده. او در محله خولنای بنگال در سال ۱۸۶۳ به دنیا آمد. او در شصت و هشت سالگی جان داد. اسم فامیلیش آشوتوش چاترجی بود.
* lotus posture

* bliss

* چهار "ویدا" ی کهن بیش از ۱۰۰ کتاب بجای مانده هستند. امرسون این چنین از اندیشه ویدایی یاد کرده: "به اندازه گرما و شب و اقیانوس بی نفس، آن برین است. آن هر اندیشه دینی را شامل میشود، هر کردار شناختی که به اندیشه یک اندیشمند شاعر میرسد... کنار گذاشتن کتاب بهره ای ندارد. اگر من به خودم در جنگل یا در قایقی در دریاچه اعتماد دارم، طبیعت از من یک 'براهمن' میسازد: نیاز بیکران، پاسخ بیکران، نیروی ژرف، خاموشی نشکسته... این کیش اوست. آسایش، او به من گفت، و پاکی--این نوشداروها هر گناه را پاک میکنند و سعادت هشت خدای را برایت به ارمغان می آورند."
* جایی که چشم "یگانه" یا معنوی قرار دارد. به هنگام مرگ آگاهی انسان به این نقطه کشیده میشود، که به همین خاطر چشم مردگان خیره به بالا دیده میشود.

* فرد مقدس اصلی در حماسه سانسکریت رامایانا.

* (ego) آهانکارا. به لغت: "من میکنم." دلیل نخستین دوگانگی یا خیال وهم "مایا،" در جایی که انجام شده (نفس) به چشم انجام دهنده میاید. آفریده شدگان به خیالشان آفریدگار بودن.

< > >>